(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۸۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پشت در اتاق پلک بستم و با بسم الله ی زیر لب دستگیره ی در را کشیدم کمی که لای در باز شد از تصویر روبه روم شوکه زده نفسم تنگ شد
جوری که لحظه ی نتونستم نگاه بگیرم و یاد حرف های خاک بر سری مژگان افتادم با دیدن چشم های یخ زده ی همیشگی حاجی که از آیینه بهم افتاد از شرم عقب رفتم .
خدایا ارغوان می مردی در می زدی ؟ حالا روت میشه دوباره باهاش روبه رو بشی درد بگیری دختر !
خوب زن و شوهرن خلوت کرده بودن تو مثل چی پریدی وسط !؟
خرابکاری پشت خرابکاری آنقدر مستأصل بودم که نزدیک بود به گریه بیافتم
اصلا انشالله آشتی کرده باشن اینجوری ماموریت منم هم شروع نشده تموم میشه .
چیزی ته دلم لرزید
امان از اراجیفی که مژگان زیر گوشم خوانده بود
حالا تصویر زنش که با لباس بندی که اندام های زنانه اش را به زیبایی به رخ می کشید از جلوی چشمم کنار نمی رفت
و مدام حرف های مژگان را مرور می کردم
از خودم شرمم میشد
مدام تصویرشان وقتی که از پشت دست دور کمر حاجی انداخت و سرش و به شانه اش تکیه داد پشت پلکم جان می گرفت .
با یاد نگاه حاج غفار که از آیینه بهم افتاد تیغه ی کمرم تیر کشید
خدایا آبروم رفت
مزاحم خلوت شون شدم
در نیمه باز رها کردم و سمت پله ها راه افتادم که بازو م از پشت کشیده شد .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۸۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
اگر همان لحظه قلبم از کار می افتاد روا بود .
مثل همیشه با همان صدای تلخ و نیش دار گفت
_کجا میری ؟ بیا تو اتاق انگار فراموش کردی قرار مون چی بود
خدای من چشمانم بیشترین از این حد گشاد نمیشد
جوری که انگار اشتباه شنیدم از بالای شانه نگاه اش کردم و پچ زدم
_آخه الان ... !؟
فشار انگشتش دور بازوم بیشتر شد و جوری من و سمتش کشید که به تخت سینه اش کوبیده شدم
آشفته بودم اما عطر تنش که برای اولین بار حس می کردم از یک طرف و نگاه پر از نفرت مینو که از لای در حواسش بهم بود از طرف دیگه بهم توان داد و خودم و عقب کشیدم
حاج غفار جلوتر رفت و همانطور که تیغ اصلاح را جلوی صورتم تاب می داد خش دار گفت
_خیلی وقت منتظرتم مگه قرار نبود پشت گردنم و برام شیو کنی .
با این حرفش با چنان شوکی نگاه مینو کردم که گردنم رگ به رگ شد .
انگار کینه ی حاجی با زنش بیشتر از تصوراتم بود
همانطور که مانتو م و روی دسته تخت آویزان می کردم به خودم قوت قلب دادم ......برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۸۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
انگار کینه ی حاجی با زنش بیشتر از تصوراتم بود
همانطور که مانتوم و روی دسته تخت آویزان می کردم به خودم قوت قلب دادم
_آروم باش ارغوان کارت همینِ به خاطر همین کار پول گرفتی به تو مربوط نیست بین شون چی پیش اومده .؟
اگرچه این حرف ها بهم توان داد تا پشت سرش سمت حمام برم اما سنگینی نگاه مینو داشت از پا درم می آورد
حاجی در حمام را نیمه باز گذاشت و همانطور که سینه به سینه ام ایستاده بود تیغ اصلا را دستم داد و زمزمه کرد .
_ شروع کن !
وقتی شانه های مردانه اش مقابلم قرار گرفت لحظه ی از آیینه حواسم به چشمهای سرخ مینو افتاد که با کنجکاوی از لای در سرک می کشید . جگرم آتش گرفت آره من تجربه نداشتم اما از تصور اینکه زنی اینچنین بخواد تاوان پس بده پشتم لرزید و با دست های لرزان تیغ را روی گردنش کشیدم می خواستم آروم باشم اما این نزدیکی و عطر تنش بدنم لمس کرده بود . عجیب بود که لحظه ی حتی از حضور مینو که همچنان داشت حمام را دید میزد غافل شدم .
با مهارت پشت گردنش را مرتب کردم و زمزمه وار دم گوشش پچ زدم
_تموم شد !...🙈
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۸۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
عقب تر ایستادم و با دیدن قامت نیمه لختش تازه متوجه موقیعتم که به خاطر حضور مینو ازش غافل بودم شدم
من اینجا تو حمام اتاقش تنها با حاجی غفار چه می کردم !؟
حاجی که انگار این نمایش را عمدا راه انداخته بود سمتم برگشت و همانطور که با همان نگاه همیشگی براندازم می کرد تیغ را از دستم گرفت و گفت
_کارت خوب بود !؟
همین که احساس حقارت به وجودم سرازیر شد به خودم توپیدم و گفتم .
_این فقط یه کار تموم میشه ارغوان آروم باش .
به سرعت برق خودم و به در اتاق رسوندم ! خدایا چرا نفسم تنگ شده حتما به خاطر حرارت حمام بود !؟
با احساس عجیبی به در حمام خیره شدم و با خودم گفتم
_بهتره برم بیرون چند دقیقه دیگه می خواد ازحموم بیاد مینو هم مطمنا دیگه رفت
آروم دستگیره ی در اتاق را پایین کشیدم و از اتاق بیرون زدم همین که آهسته در اتاقش را بستم شانه ام از پشت کشیده شد و محکم به دیوار کوبیده شدم
از درد صورتم جمع شد.
مینو دست به کمر مقابلم ایستاد و گفت
_ با پای خودت اومدی اما شک نکن که با چنگ و دندون می فرستم پی کارت بی حیا !
خدای من چرا دندان هام بهم قفل شده بود!؟........برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف