(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۸۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
انگار کینه ی حاجی با زنش بیشتر از تصوراتم بود
همانطور که مانتوم و روی دسته تخت آویزان می کردم به خودم قوت قلب دادم
_آروم باش ارغوان کارت همینِ به خاطر همین کار پول گرفتی به تو مربوط نیست بین شون چی پیش اومده .؟
اگرچه این حرف ها بهم توان داد تا پشت سرش سمت حمام برم اما سنگینی نگاه مینو داشت از پا درم می آورد
حاجی در حمام را نیمه باز گذاشت و همانطور که سینه به سینه ام ایستاده بود تیغ اصلا را دستم داد و زمزمه کرد .
_ شروع کن !
وقتی شانه های مردانه اش مقابلم قرار گرفت لحظه ی از آیینه حواسم به چشمهای سرخ مینو افتاد که با کنجکاوی از لای در سرک می کشید . جگرم آتش گرفت آره من تجربه نداشتم اما از تصور اینکه زنی اینچنین بخواد تاوان پس بده پشتم لرزید و با دست های لرزان تیغ را روی گردنش کشیدم می خواستم آروم باشم اما این نزدیکی و عطر تنش بدنم لمس کرده بود . عجیب بود که لحظه ی حتی از حضور مینو که همچنان داشت حمام را دید میزد غافل شدم .
با مهارت پشت گردنش را مرتب کردم و زمزمه وار دم گوشش پچ زدم
_تموم شد !...🙈
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۸۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
عقب تر ایستادم و با دیدن قامت نیمه لختش تازه متوجه موقیعتم که به خاطر حضور مینو ازش غافل بودم شدم
من اینجا تو حمام اتاقش تنها با حاجی غفار چه می کردم !؟
حاجی که انگار این نمایش را عمدا راه انداخته بود سمتم برگشت و همانطور که با همان نگاه همیشگی براندازم می کرد تیغ را از دستم گرفت و گفت
_کارت خوب بود !؟
همین که احساس حقارت به وجودم سرازیر شد به خودم توپیدم و گفتم .
_این فقط یه کار تموم میشه ارغوان آروم باش .
به سرعت برق خودم و به در اتاق رسوندم ! خدایا چرا نفسم تنگ شده حتما به خاطر حرارت حمام بود !؟
با احساس عجیبی به در حمام خیره شدم و با خودم گفتم
_بهتره برم بیرون چند دقیقه دیگه می خواد ازحموم بیاد مینو هم مطمنا دیگه رفت
آروم دستگیره ی در اتاق را پایین کشیدم و از اتاق بیرون زدم همین که آهسته در اتاقش را بستم شانه ام از پشت کشیده شد و محکم به دیوار کوبیده شدم
از درد صورتم جمع شد.
مینو دست به کمر مقابلم ایستاد و گفت
_ با پای خودت اومدی اما شک نکن که با چنگ و دندون می فرستم پی کارت بی حیا !
خدای من چرا دندان هام بهم قفل شده بود!؟........برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۸۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
خدای من چرا دندان هایم به هم قفل شده بود ؟
مینو دست به کمر مقابلم ایستاد و گفت
_ با پای خودت اومدی اما شک نکن که با چنگ و دندون می فرستمت پی کارت بی حیا !
خدای من چرا دندان هام بهم قفل شده بود پس چرا نمی تونستم کلام کنم انگار سکوتم جری ترش کرد و چانه ام را به غضب گرفت
_پس چرا لال شدی هوم !؟
تکانی به فک منقبض شده ام دادم اما چه می گفتم حرف حق که جواب نداشت !
جلوی من زنی ایستاده بود که شوهرش و با کس دیگر شریک شده بود جلوی چشمش به حریم شوهرش پا گذاشته بود.
با اضطراب کف دستم و به دیوار پشت سرم فشردم و تنها اصوات نامفهومی از دهانم خارج شد .
ناخواسته داشتم عصبیش می کردم اما من حتی شرمم میشد توی چشماش خیره بشم مستأصل بغضم شکست و بی صدا اشک هام جاری شد
_آره خانم خانه خراب کن ، اشک تمساح بریز!
فکر کردی نمی دونم رسول مجبور شد عقدت کنه پا پتی !!
متحقرانه پیراهنم را کشید
_فکر کردی با این لباس ها می تونی خودت و بالا بکشی بی حیا براش توله پس انداختی کجا قایمش کردی ها !؟ اون بچه ی ندیده نشناختش مال رسول آره سر همه رو شیره بمالید سر من و نمی تونید
نفسم بند آمده بود جوری که برای ذره ی هوا در حال جان دادن بودم
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۸۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نفسم بند آمده بود جوری که برای ذره ای هوا در حال جان دادن بودم
خدایا چه می شنیدم ! بیشتر از این می سوختم که چیزی برای دفاع نداشتم!
اما طاقت این تهمت و نداشتم و با زاری گفتم
_به خدا من همچین آدمی نیستم دروغه !؟
نتونستم ادامه بدم به هق هق افتادم که بی هوا در اتاق باز شد و حاجی غفار همانطور حوله پوش سرک کشید
جوری که انگار لبه ی پرتگاه به ریسمانی رسیده باشم بغض کرده نگاه اش کردم اما حاجی یهو چشماش قرمز شد و صورتش به کبودی رفت !
به مینو توپید
_اینجا چه خبره !؟
داشتم پس می افتادم صداش هر لحظه بلندتر میشد . جوری که انگار می خواست دق دلیش و سرش دربیاره اخم کرده سمتش رفت و دست های مشت شده اش را تا نزدیک صورتش بالا برد باورم نمیشد می خواست کتکش بزنه
پاهام قوت گرفت بازویش را کشیدم بی هوا بین شان حایل شدم .
سینه به سینه ی حاج غفار ایستادم و با زاری گفتم
_به خدا همه اش تقصیر من شد اصلا یهو یاد کیان افتادم گریه ام گرفت
حاجی خیره خیره نگاه ام می کرد انگار که باورش نشده بود پوزخند زد و با حقارت به پشت سرم خیره شد و گفت.......برای خواندن کامل داستان
حاج رسول فقط کافیه کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف