eitaa logo
romanyab
21.8هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ وقتی حاضر آماده از حمام بیرون آمدم . چمدانم را گوشه اتاق سر دادم تا توی دست و پایش نباشد از لای پرده به هوای گرگ و میش دم صبح خیره شدم و با خودم گفتم _اولین باره دارم از عمارت میرم باید زودتر حرکت کنم تا دیر نرسم کارخونه ! وقتی پرده را انداختم با اضطراب به حاجی خیره شدم به پهلو خوابیده بود و دستش روی سینه قفل کرده بود ناخواسته نگاه ام روی صورتش لغزید. آنقدر آرام خوابیده بود که یه لحظه شک کردم این مرد همان حاجی مغرور و سردِ هست که با نزدیک شدن بهم غالب تهی می کنم . معصویتش مثل بچه ها بود یه لحظه دلم لرزید زیر لب گفتم _ارغوان هیچ وقت قضاوت نکن تو چه می دونی چرا پشت این چهره ی آرام همچین دیوی نهفته شده . تند تند موهایم را گوجه ی بالای سرم جمع کردم و مقنعه ام را سرم کشیدم . از لای در اتاق که سرک کشیدم صدای خش دارش بلند شد _کجا میری این وقت صبح !؟ توی این سکوت سر صبح صداش چنان ترس به دلم انداخت که بی هوا پاهام شل شد و همانجا دم در روی زمین افتادم . دستم چنگ سینه ام بود و نفس نفس می زدم که متوجه حضورش بالای سرم شدم سمتم خم شد و دستش روی شانه ام گذاشت _چی شده !؟ نکنه ترسیدی !؟ خیره بهش بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم پچ پچ وار گفتم _به خدا جایی نمی رفتم فقط می خواستم برم سر کار نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت ..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت . _بلند شو این کارها چیه !؟ هنوز آفتاب نزده کجا می خوای بری . از اینکه زابراهش کرده بودم خجالت کشیدم و همانطور که بازوم و از دستش می کشیدم گفتم _آخه دیرم میشه مسیرم از اینجا طولانی شده . کلافه چنگی به موهایش زد و گفت _ نمی فهممت خانم فرمند من با شما اتمام حجت کردم یانه !؟ ترسیده کیفم و به سینه فشردم نکنه می خواد بزنه زیرش جوابش و با تردید دادم _اما آخه شما قول دادید و گفتید این کارم به کارهای قبلم لطمه نمی زنه _ هیش بازم اشتباه برداشت کردی بهت می گم زیر این سقف زنمی می فهمی ؟یعنی من شوهرتم ! سختِ فهمیدنش !؟ مستأصل بودم نمی دونستم ازم چی می خواد آروم کیفم و از روی سینه ام کشید و گفت _ مثل دوتا انسان متمدن باهم می ریم صبحانه می خوردیم و میریم سرکار هوم !؟ خدایا مشکلاتم انگار تمامی نداشت تا خواستم معترض بشم بین حرفم پرید _ حواسم هست خانم فرمند قول می دم کسی نمی فهمه قضیه ی من و شما چیه مفهومه !؟
دختر بزرگ بودم و مامان انگار که ترشیدم به زور می خواست شوهرم بده اما من زیر بار نمی رفتم هیچ کس خبر نداشت که با یکی دوستم و منتظرم اون بیاد خواستگاریم آخه دختر پیشنماز محل و چه به این قرتی بازی ها به خاطر خانواده ام مجبور بودم چادر سر کنم و حجاب بگیرم اما همین که می رفتم سر قرار با رفیقم چادرم و در می آوردم و میشدم یه دختر قرتی این پنهان کاری ادامه داشت تا اینکه دوست پسرم من و به پارتی شبانه دعوت کرد منم برای اینکه دوست نداشتم دختر املی به نظرم بیام قبول کردم اما خبر نداشتم اون مهمونی چه به روز زندگیم میاره .... https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
عشق ممنوعه ریحانه دختر پیشنماز محل برای اینکه جلوی دوستاش کم نیاره به پارتی شبانه رفت اما اونجا ... https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96