برای اینکه پدرم رو از زندان در بیارم خودم رو به قاضی پرونده نزدیک کردم اون هم عاشقم شد و بهم پیشنهاد ازدواج داد
کل فامیل انگشت به دهن مانده بودن اما همان شبی که باهاش عقد کردم رازی برام برملا شد که ..
این ماجرا رو اینجا 👇بخون
https://eitaa.com/joinchat/2859271404Cd5517fead4
همه منتظر ازدواج پسر عمه ای پلیسم با دختر عموم بودن اما اون به خواستگاری من آمد که ده سال ازش کوچکتر بودم
شوکه بودم اون که هیچ وقت باهام همصحبت نمیشد
اگر عموم می فهمید قشرق به پا میکرد
قرار شد عقدمون تا ازدواج دخترعموم مخفی بمونه
اما وقتی برای تعطیلات عید به خونه ای پدربزرگم رفتیم پسرعمه ام مثل همیشه خشک و جدی بود و هیچ توجه ای بهم نداشت اما اخر شب ها من رو به پشت خونه ای بابابزرگ می کشاند و ....
https://rubika.ir/joinc/FABFJEFC0DQGNUONSFWLBXTRDZQXKEOP
به سقف چوبی خانه ی بابا بزرگ خیره شدمو فکرم سمت میثم کشیده شد
یک دیوار بیشتر بین مون فاصله نداشتیم
قلبم براش می تپید اما دلم خودش رو می خواست ...
حالا که طعم آغوشش رو چشیده بودم دوری سخت تر شده بود
صدای مینا دختر عموم رو شنیدم که گفت_ اگه بدونی چه حالی دارم داشتم از دلتنگی می مردم بلاخره دیدمش
الهی قربونش برم ماشاالله روز به روز جذابتر میشه
چقدر راحت و بی پرده داشت از علاقه اش به میثم که حالا دیگر شوهرم بود می گفت
https://rubika.ir/joinc/FABFJEFC0DQGNUONSFWLBXTRDZQXKEOP
هدایت شده از گسترده الی
هنوز تورِ عروسی روی سرم بود که دنیام آوار شد...
صدای کِل کشیدنِ فامیل هنوز توی گوشم بود، اما وقتی درِ ماشین رو قفل کرد، لرزیدم. سرد نگام کرد و با لحنی که ازش کینه میبارید، زهرش رو ریخت:
فکر نکن عروسِ این خونهای! فکر نکن عاشقتم... چند ماه اینجا میمونی، دست از پا خطا نمیکنی، بعدش هم جول و پلاست رو جمع میکنی و برای همیشه گم میشی از زندگیم!
وا رفتم... آخه چرا؟!
از اون روز به بعد زندگیمون توی سکوت و نفرت گذشت تا اون شبِ لعنتی. گفت بپوش بریم مهمونی. وقتی وارد شدیم، نفسم بند اومد.
اینجا جای من نبود! یه مشت آدم که بوی گناه میدادن.
داداشش اون طرفِ میزِ بازی، با یه پوزخندِ کثیف روی من زوم کرده بود.
اون تنها کسی بود که میدونست شوهرم چقدر از من متنفره.
همهچیز توی یه لحظه منفجر شد. برادرشوهرم خم شد و زیر گوشِ شوهرم یه چیزی پچپچ کرد.
یه پیشنهادِ کثیف در موردِ من بهش داد!
شوهرم رو هیچوقت اونطوری ندیده بودم. رگِ گردنش بیرون زد و انگار خون جلوی چشماش رو گرفت. نعره زد:
— غلط میکنی در موردِ زنِ من اینطوری حرف میزنی لاشخور!
توی یه چشم به هم زدن، چنان بلایی سرِ برادرش آورد که کارش به اورژانس کشید. من داشتم از ترس قالب تهی میکردم.
اما همون شب، لای اون جیغ و دادها، فهمیدم چرا ازم کینه داشت...
اگه میخوای بدونی تهِ این داستانِ پر از گره و جذاب چی میشه، بقیه شو اینجا بخون...👇
https://eitaa.com/joinchat/724304744Cc4125bb8ca
هدایت شده از گسترده الی
توی چشمام زل زد و گفت ازت متنفرم! اما توی مهمونی بخاطرِ من جوری مقابل همه ایستاد که لرزه به تنِ همه افتاد. اون شب رازی فاش شد که همهچیز رو عوض کرد... نذار این داستان از دستت بره! 😱💥👇
https://eitaa.com/joinchat/724304744Cc4125bb8ca
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد
حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد
بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ...
ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇
https://ble.ir/join/58NAyV45Ea
داشتم دیپلم رو میگرفتم که دکتر داروسازی به خواستگاریم آمد
پیش عمه ام توی روستا زندگی میکردم و این اقای دکتر هم همسایه عمه بود
چند بار بیشتر ندیده بودمش
اصلا توجه ای به دختر دبیرستانی مثل من نداشت اتفاقا مثل بچه ها باهام رفتار کرده بود
باورم نمیشد که منو به عنوان زن اینده اش انتخاب کرده
محرمش که شدم طبق روسوم آن روستا باید پیشش می موندم
شوکه بودم از نظر این ها با عقد رسمی دختر مال مرد میشد و جشن عروسی براشون یه جشن فرمالیته بود
اونشب آقای دکتر ....
ادامه اش اینجاست 👇
https://eitaa.com/joinchat/2374895209C810254d75b
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۲۰۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
فکرم سمت مینو رفت
بیچاره چه حالی میشد از اینکه می دید شوهرش و با کسی شریک شده ....
از این افکار مزاحم گُر گرفتم و سرزنش وار با خودم گفتم
_ ارغوان به خودت بیا چه ربطی داره اصلا به تو چه !؟
چند دقیقه ی گذشت انگار که حضورم فراموش شده بود صدام صاف کردم و گفتم
_ببخشید حاج آقا امری داشتید !؟
هم زمان با حاج غفار دخترک هم که به بهانه ی وارسی برگه های روی میز مشغول خوش و بش کردن با حاجی بود دست زیر چانه خیره ام شد و قبل از حاجی با ناز گفت
_آخی رسول همون دختری که ازش گفتی عزیزم چرا اونجا نشستی به جلوتر
خدای من چرا بغضم گرفته بود چرا از اینکه حاج غفار اینچنین صمیمی اسمش و صدا زد یه لحظه چیزی شبیه بغض به گلوم چنگ زد
حاج غفار تکیه به صندلی چرخانش دست زیر چاخه گرفت و همان طور که با چشم های تنگ شده نگاه ام می کرد با اشاره به جلوی میزش گفت
_ببین مارال خانم فرمند یه کم دیر جوشِ اما کارش درستِ شاید اولش یه کم طول بکشه تا صمیمی بشه اما بعدش راحت می تونی روش حساب کنی .
نمی فهمیدم این حرفش تعریف بود یا کنایه !؟
پلک بسته نفس عمیقی کشیدم روبه روی میزش ایستادم و
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۲۰۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پلک بسته نفس عمیقی کشیدم روبه روی میزش ایستادم و گفتم
_ ببخشید مشکلی پیش اومده
دخترک پیش دستی کرد و جواب داد
_ عزیزم اسم کوچیکت چیه !
شانه هایم را صاف کردم و جوابش را با غرور دادم
_ ارغوان !!
_خوب حالا شد بزار برات بگم ارغوان جون موضوع در رابطه با طرح جدیدی که یه شرکت خارجی اوکی کرده و باید یه نمونه کار براش بفرستیم
نمی دانم چه مرگم شده بود به جای اینکه حواسم به حرف هایش باشد به کل پی لوس بازی هایش بود که موقع حرف زدن به شانه های حاجی تکیه می داد و بلند بلند می خندید .
نگاه ام وازموهای بلند و تاب دارش که دورش ریخته بود گرفتم به حاجی دادم که بی تفاوت به طرح های روی میز خیره شده بود و برخلاف عادت همیشگیش اخم نداشت
همین که آرنجش و روی میز گذاشت و نگاه ام کرد دوباره اخمش برگشت و بریده بریده گفت
_ببینید خانم ، مارال تا یه جایی برات گفت اما وظیفه ی شما برای این پروژه تحویل کار به بهترین شکل متریالِ یعنی کار بافت با شماست .
در مردمک چشمانم خیره ماند و با جدیت گفت
_تا اینجای کار حلِ !؟
دست پاچه شدم همانطور که با استرس انگشت به هم تاب می دادم جوابش و دادم ...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف