#بغلم_کن__۵
چیکار کردم خانجون خوب تصادفِ پیش میاد از دیشب که آخر وقت مرد غریبه من و رسونده بود غر غر های خانجون تمومی نداشت آخرش مجبور شدم به دروغ بهش بگم به خاطر تصادف به هوش نبودم و دیر وقت رسیدم خونه کنار کیان دراز کشیدم تن استخوانیش و بغل کردم چقدر دلم از دیدنش می گرفت تحمل این دنیا گاهی اونقدر سخت می شد که به سرم می زد منم مثل مامان فرشته قیدش و بزنم و خودم و راحت کنم . من ارغوانم دختری که توی بیست و دوسالگی پیر شدم گاهی یه اتفاق سالها آدم و به جلو پرت می کنه زیر لب زمزمه کردم تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در خاک تلاجن سایه ها رنگ سیاهی ..
_چته دختر جون باز که تو فکری داری با خودت حرف میزنی همانطور که دستپاچه بغضم و قورت می دادم جواب خانجون و دادم چیزی نیست یاد یه شعری افتادم .
بلند شو خوشگل خانم نکنه بازم داری قُصه ی درس و دانشگاه می خوری صد بار گفتم دختر باید بختش بلند باشه استکان چایی رو کنار شکر پنیر مقابلم گذاشت و همانطور که صورتم با دستش قاب می گرفت گفت قربون اون چشمات اونقدر خوشگلی و همه چی تموم که میون این همه بد بیاری چشم رضا هنوز دنبالتِ ....
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۶
می دونی که استخدام شرکت نفت شده روزی نیست که پیغام پسغام نفرستند برای خواستگاری چایم و مزه مزه کردم کلافه پلک روی هم گذاشتم نمی خواستم خوشیش و خراب کنم خانجون گناه داشت بابا سر پیری بلای جونش شده بود و دلش به خواستن رضا نوه عموی آقاجون خوش بود و خبر نداشت آقا رضا بعد از استخدامش ارغوان بخت برگشته و خانواده ی درب و داغونش و در حد خودش ندونسته و با دختر خاله ی کارمند همه چی تمومش نامزد کرده پوزخندی زدم زیر لب گفتم تو که عاشقش نبودی ارغوان پس چرا داری اینقدر حسرت می خوری خدارو شکر کن که با طناب دیگران توی چاه نرفتی و مراسم عقد و عقب انداختی توی فکر بودم که خانجون سُقلمه ی بهم زد و گفت می شنوی چی میگم ارغوان کاش بابات راضی بشه دوباره بره کمپ آخه نمی دونم چرا بعد اون خدا بیامرز همه چیو ول کرد چسبید به اون ذهر ماری والله به خدا منم خجالت می کشم آقا کریم( بابای رضا ) فردا بیاد خواستگاری برای پسرش بابات و به این حال ببینه . کاش یه جوری به گوش خانجونذمی رسید که رضا نامزد کرده تا دیگه حرفش و پیش نکشه آه پر حسرتی کشیدم و به کیان که دراز افتاده بود خیره شدم ...
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۷
آه پر حسرتی کشیدم و به کیان که دراز افتاده بود خیره شدم و زیر لب گفتم دنیا جای قشنگی برای تو نبود قول می دم هر جور شده ببرمت تهران مطمنم خوب میشی از یاد آوری دیشب پشتم لرزید وای اگه خانجون می فهمید می خواستم چیکار کنم اینقدر راحت حرف از شوهر دادنم پیش نمی کشید توی فکر انگشتم و لای پرزهای قالی فرو کردم خوشی هامون از بعد رفتن مامان تموم شده بود . در اتاق که با صدا به دیوار کوبیده شد با هول سرم وبالا آوردم و به قامت خمیده ی بابا خیره شدم _ارغوان بابا خانجون چی میگه از دیشب مدام زنگ می زنه تو تصادف کردی
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
بوی تریاک بلند شده از کلبه ی حصیری گوشه ی حیاط منزجرم می کرد حتما بابا باز هم بساط کرده بود کمی عطر به خودم زدم در زنگ زده ی خانه رو به داخل کشیدم فاصله ی خونه تا کارگاه پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشید هوای سر صبح و نفس کشیدم با خودم گفتم ارغوان چرا غصه می خوری مگه آرزو نداشتی رشته نقاشی بخونی خوب درسته رفتی ادبیات و نصفه ولش کردی اما قالی بافیم یه هنرِ حالا که یه هفته ی از شب تصادف می گذشت از یادآوریش شرمم میشد هیچ مصیبتی ارزش نداشت یه دختر چوب حراج به خودش بزنه ..
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
🌹🌹
#بغلم_کن__۸
هیچ مصیبتی ارزش نداشت یه دختر چوب حراج به خودش بزنه ..
با دو کوچه ی تنگ منتهی به کارگاه و طی کردم و زیر لب گفتم تو موفق میشی پول منتظر تا تو بدستش بیاری پس بجم ارغوان .
▪️▫️▪️▫️▪️▫️
تند تند نخ ها را به تار و پود قالی گره می زدم که مژگان نزدیکتر شد و دم گوشم گفت می گم نرگس نزدیک دو ماه اومدی هیچی از خودت نمی گی توچقدر سفتی دختر . دستپاچه شدم جوری که بی هوا قلاب دستم و خراش داد و با گلایه گفتم آخ چقدر حرف می زنی مژگان همه مون مثل همیم مجبوریم از صبح تا شب اینجا نخ گره بزنیم همانطور که از دار قالی پایین می پریدم گفتم کشک بادمجون آوردم می رم گرم کنم اگه می خوری بیا، سلانه سلانه سمت انتهای کارگاه رفتم و پرده را کنار زدم و رو به عمو رجب که آچار فرانسه ی کارگاه و امین حاجی بود گفتم اجازه هست عمو از گاز استفاده کنم ؟
این چه حرفیه دخترم بیا ساعت سه شد هیچی نخوردی قابلمه را روی گاز گذاشتم و تکیه ام را به دیوار سیمانی دادم اینجا نرگس بودم یه زن بیوه که و مادر کیانِ ترسم از این بود که نکنه یه وقت حواسم پرت بشه و فراموش کنم که توی این شهر هویت خواهر مرحومم به امانت گرفتم. توی فکر بودم که .
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۹
توی فکر بودم که مژگان از پشت بغلم کرد و گفت به به نرگس خاتون درد بگیره به اون شوهرت که تو رو گذاشت و رفت چه دست پختی داری کلافه پلک روی هم گذاشتم کنجکاوی های این دختر تمومی نداشت بیا یه لقمه بخور نمک نداره لقمه ی از کشک و بادمجان به دهن گذاشت و گفت ما که نمک گیر هستیم . نگاه ام و توی حیاط کارگاه چرخ دادم و رو به مژگان گفتم اینقدر اینجا قشنگ که آدم می خواد ساعت ها توی باغش قدم بزنه .
قشنگ واسه یه ذره اش دختر خوش به حالش حاجی پولش از پارو بالا میره این کارگاه کوچک فقط برای دست گرم کنک یکی هم توی کاشان داره یه کارخونه فرش ماشینی هم داره راه می ندازه آه پر حسرتی کشیدم و همانطور که با کتونی هام سنگ ریزه های کف حیاط و به بازی گرفته بودم به جای فکر کردم به مردی که همه از خیر خواهیش حرف می زدن و اما عاید ما نوک انگشت زخمی و چند غاز پول آخر ماه بود اگرچه چشم به مال کسی نداشتم اما دیدن حال و روز کیان داشت بیچاره ام می کرد توی فکر بودم که مژگان سمتم گردن کشید و گفت می گما نرگس کاش پادشاه بخت روی شونه منم بشینه این حاجی مون یه پسر داشته باشه بیاد کارگاه یه دل نه صد دل عاشق من بیچاره بشه اوف عجب رمان طولانی میشه ...
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۱۰
با کنجکاوی رو بهش گفتم تا حالا حاجی ودیدی ؟
_نه والله رخ نشون میده . لا مذهب به خدا من یکی که حتی حاضرم زن خود پیر پاتالش بشم که از صد تا جون رعنا تره ...همانطور که ویشگونی از پهلویش می گرفتم قهقهه ی زدم و گفتم خفه نشی مژگان رعنا نیست با تعریفی که ازش شنیدم حتما قد کوتاه و خیکی و شکم گنده هست و البته با جیب پر پول .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
گونه ی کیان و بوسیدم و انگشتای بی جونش و با کرم مرطوب کردم عزیز دلم چه خوشگل شدی بزار خاله موهات و شونه کنم برس و که به موهاش می کشیدم خندید و من از سرنوشت این بچه چشمام پر اشک شد نرگس خواهر بزرگترم وقتی کیان فقط دو سالش بود از قصه ی گم و گور شدن شوهرش و وضعیت کیان مریضی لا علاج گرفت و توی جوونی پر پر شد تکیه ام رو به پشتی لاکی رنگ دادم و دستم و دور زانوهام حلقه کردم گاهی از اینکه هویت خواهرم و دزدیده بودم و با شناسنامه ی خواهر فوت شده ام خودم معرفی می کردم عذاب وجدان بدی به جانم می افتاد . بابا در اتاق و به هم کوبید و ....
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
🌹
#بغلم_کن__۱۱
بابا در اتاق و بهم کوبید و همانطور که خانجون و صدا می زد کنارم نشست .
_ارغوان بابا چرا زود اومدی امروز؟
از بوی گَس تریاک که توی مشامم پیچید صورتم جمع شد و رو بهش گفتم قرار بود قالی ها رو ببرن تهران و دارهای جدید تا فردا غروب آماده میشه . امروز استراحتم
خانجون شال دور کمرش و باز کرد و رو بابا گفت
_آخ احمد لا اقل تو یه چیزی به دخترت بگو این رضا خیر ندیده که اسم روش گذاشت و رفت پی یکی دیگه تا کی می خواد جور مشکلات ما و این طفل معصوم وبکشه آخه نمی فهمم مگه تو کارگاه چه خبره که دروغ گفتی و خودت و یه زن بیوه معرفی کردی ؟
می خوای موهاتم رنگ دندونات سفید بشه .
کلافه بودم جوری که نتونستم سکوت کنم حضور بابا رو فراموش کردم _خانجون تو رو خدا بس کن مثلا اگه زن بیوه نباشم چی میشه ؟ مگه وضع ما رو نمی بینید ؟
جایی برای عروس شدن و این حرف ها نیست خانجون ای بابا مرد اگه خوب بود برای خواهر مرحومم مردانگی می کرد خواستم از رضا و نامردیش هم بگم که تازه یاد حضور بابا افتادم و زبان به دهن گرفتم
باز هم چهره ی رضا پشت پلکم نشست اینم از رضا که دم از مردانگی میزد ادعای عاشقی می کرد. الان دست نامزدش و گرفته و خوشِ
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
....
🌱🌱
#بغلم_کن__۱۲
وقتی چهره ی غمگین خانجون و شانه های افتاده ی آقاجون ودیدم به خودم آمدم فوری به شانه اش آویزان شدم .
_ببخش خانجون از کوره در رفتم الهی قربون دل مهربونت برم به خودمون نگاه کن با وجود همه ی مشکلات کنار هم خوشیم چرا می خوای شوهرم بدی ؟
▪️▫️▪️▫️▪️▫️
ترنم دست دور گردنم انداخت و گفت
_ وای ارغوان دلم برات یه ذره شده بود زیر چشمی به ابروهای نازکش خیره شدم و گفتم
_چیه ؟ خبری شده ؟
نکنه قاطی خروس ها شدی قرمز شد و به هول ازم فاصله گرفت
_ هنوز هیچی معلوم نیست پسر خاله ام فعلا رفته جنوب اما ارغوان باورت میشه دم رفتنی اومد دیدنم ...
وقتی به منمن افتاد همه چیز دستگیرم شد آه پر حسرتی کشیدم و با خودم گفتم کاش منم بفهمم مزه ی عشق چه جوریه ؟
ترنم دوست و هم اتاقی دوران دانشگاه ام اهل قمصر بود که بین تعطیلات وسط ترم و دوباره گذرش به اینجا افتاده بود کم کم حرف و سمت من کشوند
_ می گم ارغوان ناراحت نشی تو هم مثل خواهرمی یه بار خریت کردی دانشگاه به اون خوبی نصفه ول کردی
نمی فهمم چرا دوست داری یه زن بیوه باشی
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۱۳
نمی فهمم چرا دوست داری یه زن بیوه باشی انگار مخت تاب برداشته . اوف از دست تو!
اینقدر خوشگلی که من که دخترم گاهی نمی تونم ازت چشم بردارم آخه دیونه شاید بختت بلند باشه رضای گور به گور شده لیاقتت و نداشت .
یهو دیدی شاهزاده ی سوار بر اسب سفید تو قصه ها جلوت سبز شد و اونوقت زبونت قفل میشه و بعد هم بادا بادا مبارک بادا
خسته از حرف های تکراری بالش و سمتش که داشت قر می داد پرت کردم
_خفه شی ترنم تو هم شدی خانجون؟ مثل اینکه خبر نداری بیرون و محیط کارگاه چه جوریه
بختمم نهایت پسرِ عمو رجب باشه ولش کن این حرف ها
دسته ی از برگه ها رو از زیر تخت با احتیاط برداشتم و سمتش گرفتم
_ این هارو ببین شب ها که وقتم آزاد میشه می نویسم .
ترنم با اشتیاق وارسی شون کرد و همانطور که دست دور گردنم می انداخت گفت ارغوان اینها عالیه می برمشون نشون استاد میدم . ذوق زده شدم اما شک داشتم که تعریف هاش به خاطر دلخوشی من باشه یا واقعا نوشته ام حرفی برای گفتن داشت اما هرچه که بود اون خط خطی ها بهم امید زندگی می داد ...
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
شانه را روی رج ها می کوبیدم که مژگان با حرص دستم و کشید و گفت _نرگس بهت می گم بیا به یه بهانه برو سراغ عمو رجب میگن حاجی اومده کارگاه ...
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۱۴
با کلافگی شانه ی بالا انداختم
_به جهنم که اومده ای بابا مژگان خوب چیکار کنم .
خیلی بدی نرگس تو سرو زبون داری عمو رجبم با تو خوبِ دوست دارم سر از کار این حاجی در بیارم می گن تنها نیست واقعا دیگه از غر غرهای مژگان خسته شده بودم بی هوا از روی دار پایبن پریدم و گفتم
_نکنه فکر کردی اون پسر ندیده و نشناختش اومده و قرارِ از بین کارگرهای بابا حاجیش زن انتخاب کنه بابا ولمون کن مژگان !
سلانه سلانه سمت حیاط پشتی رفتم و همانطور که آب پاش را پر آب می کردم سراغ شمع دانی های چیده شده ی کنار دیوار رفتم
گاهی که از سر و صدای کارگاه دلم می گرفت به اینجا پناه می آوردم سر آخر همانجا کنار گلدان ها نشستم همانطور که آواز دلخواه ام رو زیر لب زمزمه می کردم سیرابشون کردم .
از گرمای مرداد شالم به گردنم چسبیده بود مشتی آب به سر و صورتم پاشیدم و شالم و از سرم کشیدم می دونستم این موقع روز محال کسی اینجا پا بزاره این گلها و حیاط خلوت فقط برای من و تنهایی هام بود
_,خاله چه موهای خوشگلی داری !
با صدای نازک بچه گانه ی به هول از جا پریدم ...
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون 🌱
پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۱۵
با صدای نازک بچه گانه ی به هول از جا پریدم و سمت ساختمان کارگاه برگشتم با دیدن دخترک مو طلایی که کمی آنطرف تر داشت نگاه ام می کرد بی اختیار لبخند زدم و گفتم
_ای جانم شما چقدر خوشگلی پرنسس خانم .
با همان بچه گانه و شیرین جوابم و داد
_وای تو بهم گفتی پرنسس از کجا می دونی این یه رازه بین من و عروسکم از شیرین زبانیش حظ کردم و بی هوا سمتش رفتم و به آغوشش کشیدم .
همانطور که با شیطنت به حرف گرفته بودمش و در دلم حسرت کیان و می خوردم کاش اونم می تونست راه بره اینجوری برامون حرف بزنه
میان این همه گیر و گرفتاری تنها حال بد کیان من و از پای درآورده بود
صدای هول و نگران مردانه ی که بلند شد . از فکر بیرون اومدم
_مبینا تو اینجا چیکار می کنی ؟مگه نگفتم بمون تو اتاق همین کارها رو می کنی نمیارمت اینجا ..
مطمنا پدر بچه بود فوری عقب کشیدم و دست پاچه شالم و روی سرم گذاشتم . آن مرد غریبه خم شد و دخترک و به آغوش کشید و من تازه از اون فاصله ی نزدیک نگاه ام به نیم رخش افتاد ..
عجیب بود انگار جایی دیده بودمش حتی آهنگ صداش برام غریبه نبود از سرو لباسش به راحتی می شد فهمید که اتفاقی گذرش به اینجا افتاده همانطور که دخترک و سرزنش می کرد نگاه اش سمتم چرخید بی مهابا خیره ام شد جوری که دست پاچه شدم و
منمن کنان به حرف اومدم
.
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۱۶
_ببخشید آقا دخترتون و به حرف گرفتم نگران شدید به صورت شیرین و جذاب دخترک چشم دوختم و گفتم خدا بهتون ببخش یه لحظه دور ماندن از همچین فرشته ی نگرانی هم داره . سلانه سلانه سمت ساختمان کارگاه می رفتم که صداش بلند شد
_خدا قسمت شما کنه البته شاید هم تا حالا مادر شده باشی نمی دونم چرا یه لحظه نفسم در سینه حبس شد و سر جام میخکوب شدم
از بالای شانه نگاه اش کردم باورم نمیشد همانطور که دخترک و به آغوش کشیده بود خیره خیره نگاه ام می کرد
استرس و نگرانی عجیبی به جانم چنگ انداخت این مرد غریبه چطور به خاطر مادر شدنم کنجکاوی می کرد
من اینجا توی این کارگاه نرگس بودم و مادر کیان !
سری تکان دادم به سردی گفتم
_ بله مادرم اما عجیبِ شما از کجا فهمیدید ؟
نزدیک تر شد و مقابلم ایستاد و گفت
_برای منم این دیدار عجیبِ و غیر منتظره هست
با تیز بینی نگاه اش کردم به هول و ولا افتاده بودم
_ نکنه من و بشناسه و بفهمه دارم دروغ می گم .
نمی دانم چقدر گذشت که با صدای عمو رجب به خودم اومدم .
حاج غفار جان این فرشته خانم و پیدا کردی پسرم ؟....
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس