پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۷
یک _مطلقا چیزی تو زندگیت تغییر نمی کنه
دو_ کارت توی کارگاه و کارخونه هم سرجاشِ
نه دیگه واقعا منگ شده بودم . با تیزبینی چک و وارسی کردم و با جای خالی مبلغ چک استرس بدی به جانم افتاد .جوری که حتی جرات نمی کردم کنجکاوی کنم .
حاج غفار خودش وکمی جلو کشید دستش و روی میز قفل کرد و شمرده شمرده گفت
_ اینم بگم اجبارت نمی کنم و اگه قبول نکنی دلیلی نمیشه که دست از کارت هم بکشی یعنی شرایطت هیچ تغییری نمی کنه هوم !؟
خوب حالا می رسیم به مسٔله ی اصلی کنجکاویم به حدی بود که آرنجم روی میز ستون کردم بی مهابا به چشماش خیره شدم
_خانم فرمند شما قرار یه مدت که بازه ی زمانیش دقیق مشخص نیست توی خونه ی من زندگی کنید .
جرقه ی توی ذهنم زد نکنه می خواد پرستار شبانه بشم شاید بیمار داشت این سوال ها در ثانیه ی به ذهنم هجوم آورد اما قبل از اینکه فرصت پرسیدن داشته باشم صدای خشک و خشنش نفس توی سینه ام حبس کرد
_خانم ازتون می خوام نقش همسرم و بازی کنید به طور رسمی و همانجور که عُرفِ
شوک بودم اما نه اونقدر که پاهام توان نداشته باشند
لحظه ی اون شب کذایی و اولین دیدارم با حاجی پشت پلکم جان گرفت به هول بلند شدم جوری که صندلیم با صدای قیژی به عقب پرت شد خدای من این مرد که اسم حاجی رو یدک می کشید. از من چی می خواست !؟ ....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۵۸
بی محابا بهش خیره شدم این کوه اعتماد و مردانگی به یک باره جلوی روم فرو ریخت
بریده بریده گفتم
_حاج آقا این چه کاریه ی که مزدش چک سفید امضاست ؟! کاش تصوراتم خراب نمی کردید
مردمک چشمام لرزید تصویرش تار و تارتر میشد به غضب کف دستم و زیر چشمم کشیدم سمت در اتاق گام برداشتم
احساس ناامنی از یک طرف و حس حقارت از طرف دیگر گلوم و می فشرد .
هنوز دست گیره ی در رو نکشیده بودم که کف دستش روی در کوبید
و مقابلم ایستاد
به هول سرم و بالا گرفتم از آن فاصله ی نزدیک چهر ه اش ترسناک تر به نظر می رسید با اخم خیره ام بود که با نارضایتی گفت
_این فقط یه پیشنهاد کاری بود نه چیزی بیشتر !
نپذیرفتن اش هم چیزی رو عوض نمی کنه می فهمی که چی می گم !؟
خدای من چرا نگاه ام از چشماش کنده نمیشد جوری که می ترسیدم اگر سرم و پایین بندازم با غضب اش رو به رو بشم
_متوجه ای چی گفتم !؟
تنها سری تکان دادم و به سرعت برق از اتاقش بیرون زدم ...
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۹
کوله ام را به سینه فشردم و همانجا کف زمین زانو هام و زمین زدم به دنبال ذره ی اکسیژن نفس نفس می زدم هنوز هم باورم نمیشد چیزی که دقیقه ی قبل شنیده بودم حقیقت داشته باشه !
حالا که کمی سِر شده بودم حرف هایش رو مزه مزه کردم چطور ممکن بود مگه خودش زن نداشت چرا ازم میخواست نقش زنش و بازی کنم ؟!
با فکری که به سرم زد به هول سر جام ایستادم .
و سمت در حیاط دویدم . دیگه نمی خواستم توی این حیاط و کارگاه پا بزارم ! چطور بین این همه آدم انگشت روی من گذاشته !؟
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
خانجون لحاف رو از روی سرم کنار زد و گفت
_داری گریه می کنی ارغوان ؟ لااقل به من بگو چی شده از دم غروب که اومدی رنگ به روت نیست .
جوری که انگار بغضم منتظر تلنگر بود خودم و توی آغوشش انداختم چی می گفتم خانجون هم بین گرفتاری های بچه های پسر ناخلفش گیر افتاده بود
گونه ام را به زانوهاش فشردم و بریده بریده گفتم .
_هیچی نیست فقط دلم گرفتِ .
_حق داری دخترم می دونی چند وقته بابات رفته کاش می تونستم برم پی اش ارغوان نگرانشم
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
🌱🌱
#بغلم_کن__۶۰
خانجون حق می گفت منم نگران بابا و زندگی وصله پینه زده ی مان بودم . این وسط همین هم مانده بود. که بی خرجی بمونیم . زیر لب با خودم گفتم این لوس بازی ها به تو نیومده دختر ، هرچی هم بهت بگن باید پوستت و کلفت کنی و نشنیده بگیری .
خانجون که کنارم دراز کشید بغلش کردم و گفتم
فردا صبح می رم دنبالش پس انداز دارم هرجور شده با خودم میارمش مطمنا دوباره می تونه پاک بشه !
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
به در رنگ و رو رفته ی کارگاه بابا نگاهی انداختم و با بغض گفتم چیکار کردی با خودت بابا؟ من که دخترتم امنیت ندارم بیام پیشت با دیدن بساط و بهم ریختگی کارگاه هنوز نرفته داشتم برمی گشتم .
باید به احسان زنگ بزنم دست تنها زورم نمی رسید بابا رو از این منجلاب بیرون بکشم
وقتی توی ماشین نشستم برای بار چندم شماره ی احسان رو گرفتم جواب نمی داد .
یعنی کجاست ؟ محال احسان گوشی و از خودش جدا کنه ؟
با نا امیدی به صفحه ی تاریک گوشی خیره بودم که شماره ی ناشناسی روی صفحه افتاد .
حتما احسانِ شاید با گوشی کسی زنگ زده با اشتیاق جواب دادم که صدای نا آشنایی توی گوشی پیچید .
_خانم فرمند کجا موندید ؟!
با دست پاچگی جوابش دادم....
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۱
_خانم فرمند کجا موندید ؟!
با دست پاچگی جوابش دادم میثم بود
حالا با دیدن حال و روز بابا سیلی حقیقت زندگیم من و بیدار کرده بود .
منمن کنان از پشت خط گفتم
_شرمنده یادم رفت خبر بدم بابام حالش خوب نیست درگیر اون شدم .
سر خیابان که از تاکسی پیاده شدم بغض سنگینی به گلوم چنگ انداخت از دور نگاه ام به تابلوی بزرگ کارگاه حاج غفار افتاد و زیر لب گفتم
_ آره ارغوان برو نترس چاره چیه !؟ حالِ نزار و داغونِ بابا و امید خانجون به پاهام قوت داد .به خودم تسلا دادم و گفتم
_مگه حرف های اون یادت نیست ؟ آره دستم و باز گذاشت و گفت حتی اگه راضی نباشم چیزی عوض نمیشه اما با احساس حقارتم چه می کردم
وقتی در آهنی کارگاه را به داخل هول دادم ناخواسته نگاه ام سمت اتاقک شیشه ی چرخید و به هول سمت دستشویی پا تند کردم تمام کل مسیر گریه ام بند نمی آمد ، باید آبی به سر و صورتم می زدم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
خیره به موزییک های نامرتب کف حیاط لبه ی آستینم روی خیسی صورتم کشیدم و سلانه سلانه از پله ها بالا می رفتم که بی هوا به جسم سفتی برخورد کردم .
با هول دستم و به نرده ها گرفتم که بازوم کشیده شد
_خانم فرمند حواستون کجاست !؟....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
🌱🌱
#بغلم_کن__۶۲
خدایا پس چرا همه ی دعاهام برعکس میشد هنوز نیامده باید باهاش روبه رو میشدم ؟
با دست پاچگی عقب کشیدم چقدر حقیر بودم که با وجود پیشنهاد. دیروزش باید مثل کبک سرم و زیر برف می کردم و دوباره مثل گذشته احترامش و نگه می داشتم نمی دونم شاید هم میثم به خاطر غیبتم پیشش ازم گلایه کرده بود .
پیش دستی کردم و گفتم
_من صبح باید بابام و می بردم برای درمان نتونستم برم کارخونه .
نزدیک تر شد جوری که من خوف کردم و برای اینکه فاصله بگیرم از پشت دستم و قفل نرده ها کردم
پاکتی رو سمتم گرفت و گفت
_نیازی نیست کارهای مربوط به کارخونه رو بهم توضیح بدی بگیرش مال تو!
با یادآوری دیروز و آن چک کذایی
به هول سرم و بالا گرفتم نکنه دوباره ازم بخواد ...!!
انگار که ترسم و از نگاه ام خوند که پیش دستی کرد و گفت
_چک وامتِ بگیرش .
با تردید به پاکت خیره بودم و حال و اسفناک بابا و بی خبری از احسان و وضع نامساعد خانجون مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت .
باید می گرفتم من به این پول احتیاج داشتم توی فکر بودم که صدام کرد..
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشردهید #نویسنده_لیلا
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۳
باید می گرفتم من به این پول احتیاج داشتم توی فکر بودم که صدام کرد
_خانم فرمند موضوع دیروز و فراموش کن بگیرش مگه درخواست وام نکردی ؟
بغض داشتم جوری که تصویر حاجی جلوی روم شیشه ای شد و من خدا خدا می کردم طاقت بیارم بیشتر از این جلوش ترحم بر انگیز. نشم
لبم و لای دندان گرفتم و خیره به برگه ی چک زمزم ه کردم .
_اما آخه بدون هیچ تعهدی
کلافه پفی کرد برگه رو روی نرده های دم دستم گذاشت و گفت .
_تعهد بیشتر از این که هم تو کارگاه و هم تو کارخونه مشغولی از چی می ترسی !؟
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
با اشتیاق به برگه ی چک توی کیفم دست کشیدم و ناخواسته چهره ی حاجی پشت پلکم جون گرفت .
نمی دونم دو گانگی این آدم هیچ توجیهی نداشت.
خانجون که زانو به زانوم نشست از فکر بیرون آمدم .
_ارغوان دخترم کاش یه جوری بتونی به احسان خبر بدی دلم پیش بابات مونده معلوم نیست چی می خوره چی می پوشه ؟
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و گفتم
_احسان که موبایلش وجواب نمی ده خانجون نمی تونم منتظر احسان بمونم دلمم نمیاد از کمپ آدم ببرم سراغش ! بابا حالش داغونِ فردا کله ی سحر کیان بسپریم به منیر خانم ( زن همسایه ) با هم بریم .
خانجون مویه کنان از روزگارش می گفت و من نگران بی خبری از احسان بودم !
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۶۴
پتو را روی سرم کشیدم و دگمه ی ارسال و زدم باید دست به دامان ترنم میشد تنها کسی بود که توی تهران داشتم .
وقتی که شماره اش روی صفحه افتاد پاورچین از اتاق بیرون زدم و تماس و وصل کردم جوری که انگار توی بیابان خشک به قطره ی آب رسیده باشم خودم و خالی کردم و از نگرانی هام بهش گفتم .
ترنم آدرس محل کار احسان و ازم گرفت و گفت صبح حتی شده قید دانشگاه و بزنم میرم ازش خبر می گیرم
تسبیح شاه مقصود خان جون و به سینه فشردم و زیر لب گفتم خدایا انشالله که هرجا هست سالم باشه !
فکرم درگیر فردا و خبر ترنم بود که دم گوشم صداشو شنیدم خدای من باورم نمیشد خودش بود مامان فرشته بعد از دو سال اولین بار بود صداش و می شنیدم و گرمای دستش روی مهره های کمرم جوری آرامم کرد که برام عجیب بود به هول سمتش برگشتم و گفتم
_مامان تو کی اومدی ؟ می دونی ارغوانت چقدر دلتنگتِ !
موهام و نوازش کرد و من و به سینه اش چسبوند
_عزیزم غُصه نخور اشکات و که می بینم دلم می گیره ...
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشردهید #نویسنده_لیلا
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۵
_عزیزم قصه نخور اشکات و که می بینم دلم می گیره
خدای من بوی تنش چقدر آرامم کرد و زیر لب گفتم
_غصه ی چی و بخورم وقتی تو کنارمی !؟
ریز ریز به حرف آمد
_ارغوان دخترم حواست به احسان هست ؟! کمکش کن دستش و بگیر .
باورم نمیشد نگرانیم مضاعف شد و به هول از آغوشش جدا شدم .
خانجون موهای عرق کرده ام رو از روی صورتم کنار زد و گفت
_ارغوان بلند شو یه چیکه آب بخور چرا داشتی تو خواب فریاد می زدی . نفس نفس زنان بهش خیره شدم پس فقط خواب بود نیم خیز شدم و با هول سمت در اتاق رفتم .
بی خبری از احسان سفارش مامان خدایا چرا نمی تونستم یه لحظه آرام بگیرم رخت شب جایش رو به روشنایی روز می داد اما من هنوز داشتم خوابم و مرور می کردم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
مقنعه ام و روی سرم کشیدم و جواب خانجون را دادم
_نمی خواد به منیر خانم چیزی بگی شاید نتونیم بریم سراغ بابا باید منتظر خبر ترنم باشم قرار از احسان خبر بگیره .
با تردید شماره اش رو گرفتم بیشتر از این طاقت ندارم . صدای ضعیفش که توی گوشی پیچید قلبم از جا کنده شد .
_ترنم چی شده !؟ تو رو جون ارغوان بگو اتفاقی براش نیوفتاده که ؟!...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشردهید #نویسنده_لیلا