eitaa logo
romanyab
21.9هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ کوله ام را به سینه فشردم و همانجا کف زمین زانو هام و زمین زدم به دنبال ذره ی اکسیژن نفس نفس می زدم هنوز هم باورم نمیشد چیزی که دقیقه ی قبل شنیده بودم حقیقت داشته باشه ! حالا که کمی سِر شده بودم حرف هایش رو مزه مزه کردم چطور ممکن بود مگه خودش زن نداشت چرا ازم میخواست نقش زنش و بازی کنم ؟! با فکری که به سرم زد به هول سر جام ایستادم . و سمت در حیاط دویدم . دیگه نمی خواستم توی این حیاط و کارگاه پا بزارم ! چطور بین این همه آدم انگشت روی من گذاشته !؟ ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ خانجون لحاف رو از روی سرم کنار زد و گفت _داری گریه می کنی ارغوان ؟ لااقل به من بگو چی شده از دم غروب که اومدی رنگ به روت نیست . جوری که انگار بغضم منتظر تلنگر بود خودم و توی آغوشش انداختم چی می گفتم خانجون هم بین گرفتاری های بچه های پسر ناخلفش گیر افتاده بود گونه ام را به زانوهاش فشردم و بریده بریده گفتم . _هیچی نیست فقط دلم گرفتِ . _حق داری دخترم می دونی چند وقته بابات رفته کاش می تونستم برم پی اش ارغوان نگرانشم 🌱🌱
خانجون حق می گفت منم نگران بابا و زندگی وصله پینه زده ی مان بودم . این وسط همین هم مانده بود. که بی خرجی بمونیم . زیر لب با خودم گفتم این لوس بازی ها به تو نیومده دختر ، هرچی هم بهت بگن باید پوستت و کلفت کنی و نشنیده بگیری . خانجون که کنارم دراز کشید بغلش کردم و گفتم فردا صبح می رم دنبالش پس انداز دارم هرجور شده با خودم میارمش مطمنا دوباره می تونه پاک بشه ! ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ به در رنگ و رو رفته ی کارگاه بابا نگاهی انداختم و با بغض گفتم چیکار کردی با خودت بابا؟ من که دخترتم امنیت ندارم بیام پیشت با دیدن بساط و بهم ریختگی کارگاه هنوز نرفته داشتم برمی گشتم . باید به احسان زنگ بزنم دست تنها زورم نمی رسید بابا رو از این منجلاب بیرون بکشم وقتی توی ماشین نشستم برای بار چندم شماره ی احسان رو گرفتم جواب نمی داد . یعنی کجاست ؟ محال احسان گوشی و از خودش جدا کنه ؟ با نا امیدی به صفحه ی تاریک گوشی خیره بودم که شماره ی ناشناسی روی صفحه افتاد . حتما احسانِ شاید با گوشی کسی زنگ زده با اشتیاق جواب دادم که صدای نا آشنایی توی گوشی پیچید . _خانم فرمند کجا موندید ؟! با دست پاچگی جوابش دادم....
برای دریافت کانال خصوصی و خواندن کامل داستان به آیدی زیر پیام بدید 👇 @leila_bn66
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ _خانم فرمند کجا موندید ؟! با دست پاچگی جوابش دادم میثم بود حالا با دیدن حال و روز بابا سیلی حقیقت زندگیم من و بیدار کرده بود . منمن کنان از پشت خط گفتم _شرمنده یادم رفت خبر بدم بابام حالش خوب نیست درگیر اون شدم . سر خیابان که از تاکسی پیاده شدم بغض سنگینی به گلوم چنگ انداخت از دور نگاه ام به تابلوی بزرگ کارگاه حاج غفار افتاد و زیر لب گفتم _ آره ارغوان برو نترس چاره چیه !؟ حالِ نزار و داغونِ بابا و امید خانجون به پاهام قوت داد .به خودم تسلا دادم و گفتم _مگه حرف های اون یادت نیست ؟ آره دستم و باز گذاشت و گفت حتی اگه راضی نباشم چیزی عوض نمیشه اما با احساس حقارتم چه می کردم وقتی در آهنی کارگاه را به داخل هول دادم ناخواسته نگاه ام سمت اتاقک شیشه ی چرخید و به هول سمت دستشویی پا تند کردم تمام کل مسیر گریه ام بند نمی آمد ، باید آبی به سر و صورتم می زدم ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ خیره به موزییک های نامرتب کف حیاط لبه ی آستینم روی خیسی صورتم کشیدم و سلانه سلانه از پله ها بالا می رفتم که بی هوا به جسم سفتی برخورد کردم . با هول دستم و به نرده ها گرفتم که بازوم کشیده شد _خانم فرمند حواستون کجاست !؟.... 🌱🌱
خدایا پس چرا همه ی دعاهام برعکس میشد هنوز نیامده باید باهاش روبه رو میشدم ؟ با دست پاچگی عقب کشیدم چقدر حقیر بودم که با وجود پیشنهاد. دیروزش باید مثل کبک سرم و زیر برف می کردم و دوباره مثل گذشته احترامش و نگه می داشتم نمی دونم شاید هم میثم به خاطر غیبتم پیشش ازم گلایه کرده بود . پیش دستی کردم و گفتم _من صبح باید بابام و می بردم برای درمان نتونستم برم کارخونه . نزدیک تر شد جوری که من خوف کردم و برای اینکه فاصله بگیرم از پشت دستم و قفل نرده ها کردم پاکتی رو سمتم گرفت و گفت _نیازی نیست کارهای مربوط به کارخونه رو بهم توضیح بدی بگیرش مال تو! با یادآوری دیروز و آن چک کذایی به هول سرم و بالا گرفتم نکنه دوباره ازم بخواد ...!! انگار که ترسم و از نگاه ام خوند که پیش دستی کرد و گفت _چک وامتِ بگیرش . با تردید به پاکت خیره بودم و حال و اسفناک بابا و بی خبری از احسان و وضع نامساعد خانجون مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت . باید می گرفتم من به این پول احتیاج داشتم توی فکر بودم که صدام کرد..
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ باید می گرفتم من به این پول احتیاج داشتم توی فکر بودم که صدام کرد _خانم فرمند موضوع دیروز و فراموش کن بگیرش مگه درخواست وام نکردی ؟ بغض داشتم جوری که تصویر حاجی جلوی روم شیشه ای شد و من خدا خدا می کردم طاقت بیارم بیشتر از این جلوش ترحم بر انگیز. نشم لبم و لای دندان گرفتم و خیره به برگه ی چک زمزم ه کردم . _اما آخه بدون هیچ تعهدی کلافه پفی کرد برگه رو روی نرده های دم دستم گذاشت و گفت . _تعهد بیشتر از این که هم تو کارگاه و‌ هم تو کارخونه مشغولی از چی می ترسی !؟ ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ با اشتیاق به برگه ی چک توی کیفم دست کشیدم و ناخواسته چهره ی حاجی پشت پلکم جون گرفت . نمی دونم دو گانگی این آدم هیچ توجیهی نداشت. خانجون که زانو به زانوم نشست از فکر بیرون آمدم . _ارغوان دخترم کاش یه جوری بتونی به احسان خبر بدی دلم پیش بابات مونده معلوم نیست چی می خوره چی می پوشه ؟ بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و گفتم _احسان که موبایلش و‌جواب نمی ده خانجون نمی تونم منتظر احسان بمونم دلمم نمیاد از کمپ آدم ببرم سراغش ! بابا حالش داغونِ فردا کله ی سحر کیان بسپریم به منیر خانم ( زن همسایه ) با هم بریم . خانجون مویه کنان از روزگارش می گفت و من نگران بی خبری از احسان بودم !
پتو را روی سرم کشیدم و دگمه ی ارسال و زدم باید دست به دامان ترنم میشد تنها کسی بود که توی تهران داشتم . وقتی که شماره اش روی صفحه افتاد پاورچین از اتاق بیرون زدم و تماس و وصل کردم جوری که انگار توی بیابان خشک به قطره ی آب رسیده باشم خودم و خالی کردم و از نگرانی هام بهش گفتم . ترنم آدرس محل کار احسان و ازم گرفت و گفت صبح حتی شده قید دانشگاه و بزنم میرم ازش خبر می گیرم تسبیح شاه مقصود خان جون و به سینه فشردم و زیر لب گفتم خدایا انشالله که هرجا هست سالم باشه ! فکرم درگیر فردا و خبر ترنم بود که دم گوشم صداشو شنیدم خدای من باورم نمیشد خودش بود مامان فرشته بعد از دو سال اولین بار بود صداش و می شنیدم و گرمای دستش روی مهره های کمرم جوری آرامم کرد که برام عجیب بود به هول سمتش برگشتم و گفتم _مامان تو کی اومدی ؟ می دونی ارغوانت چقدر دلتنگتِ ! موهام و نوازش کرد و من و به سینه اش چسبوند _عزیزم غُصه نخور اشکات و که می بینم دلم می گیره ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ _عزیزم قصه نخور اشکات و که می بینم دلم می گیره خدای من بوی تنش چقدر آرامم کرد و زیر لب گفتم _غصه ی چی و بخورم وقتی تو کنارمی !؟ ریز ریز به حرف آمد _ارغوان دخترم حواست به احسان هست ؟! کمکش کن دستش و بگیر . باورم نمیشد نگرانیم مضاعف شد و به هول از آغوشش جدا شدم . خانجون موهای عرق کرده ام رو از روی صورتم کنار زد و گفت _ارغوان بلند شو یه چیکه آب بخور چرا داشتی تو خواب فریاد می زدی . نفس نفس زنان بهش خیره شدم پس فقط خواب بود نیم خیز شدم و با هول سمت در اتاق رفتم . بی خبری از احسان سفارش مامان خدایا چرا نمی تونستم یه لحظه آرام بگیرم رخت شب جایش رو به روشنایی روز می داد اما من هنوز داشتم خوابم و مرور می کردم ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ مقنعه ام و روی سرم کشیدم و جواب خانجون را دادم _نمی خواد به منیر خانم چیزی بگی شاید نتونیم بریم سراغ بابا باید منتظر خبر ترنم باشم قرار از احسان خبر بگیره . با تردید شماره اش رو گرفتم بیشتر از این طاقت ندارم . صدای ضعیفش که توی گوشی پیچید قلبم از جا کنده شد . _ترنم چی شده !؟ تو رو جون ارغوان بگو اتفاقی براش نیوفتاده که ؟!...
_آروم باش ارغوان داداشت سالمِ اما ..!؟ دستم و به دیوار سیمانی گرفتم با زاری گفتم _اما چی !؟ تو رو خدا حرف بزن وقتی که به حرف اومد جان از پاهایم رفت و بی رمق روی زمین افتادم خدای من باورم نمیشد این چه مصیبتی بود که دامن زندگیمون و‌گرفته بود !؟ خانجون که کنارم زانو زد خودم و توی آغوشش رها کردم و گفتم . _کاش بمیرم خانجون دیگه طاقت ندارم احسان تصادف کرده این همه مدت بازداشتگاه بود ! خانجون با همه ی خودداریش به گریه افتاد _خدارو شکر خودش خوب ارغوان زندان ‌ و بازداشت چاره داره گونه ام را به سینه اش فشردم و چنگی به لباسش زدم _نداره خانجون کسی که بهش زده حالش خوب نیست ترنم می گفت باید دیه بده !! بی هوا یاد برگه ی چک توی کیفم افتادم و برگه رو با اشتیاق رو به خانجون گرفتم همانطور که بین گریه می خندیدم گفتم _خانجون من باید برم تهران فکر کنم با این پول بشه یه کاری کرد فوری بین لیست تماس ها دنبال شماره میثم گشتم باید خبر بدم که کارخونه نمیرم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ بغضم ‌ و با بزاق دهانم قورت دادم و رو به احسان که با سر و وضع آشفته و....
سلام دوستان لینک کانال روبیکا مون و‌ می زارم حتما داشته باشید اگر مشکلی پیش اومد همدیگر و گم نکنیم ❤️ https://rubika.ir/page/romanyab20 https://rubika.ir/page/romanyab20
سلام به روی ماهتون 🌱 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ بغضم ‌ و با بزاق دهانم قورت دادم و رو به احسان که با سر و وضع آشفته و رنگ پریده رو به روم نشسته بود گفتم _خوب مگه مبلغ دیه چقدره ؟ چک وامم چهل تومن احسان با خودم آوردمش بده خلاص شو با زاری جوابم و داد _ارغوان بدبخت شدم خیلی بیشتر. ناکس همین اول کار میگه دیه بابای از کار افتاده اش و نصف شبی فرستاده تو خیابون از سرو وضعشون مشخص ارغوان دیه ی کامل می خواد با این پول ها راضی نمیشه . خدایا چه می شنیدم مگه چقدر بود صدای احسان لرزید و ادامه داد دیشب تموم کرده ارغوان با درماندگی سرش و به میز کوبید _من آدم کشتم !!! خدای من داشتم می لرزیدم دستم و از زیر میز روی زانو مشت کردم و زیر لب گفتم _اروم باش ارغوان تو باید به احسان امید بدی خودت و نباز دختر هر جور که بود خودم پیدا کردم با محبت شانه هایش رو نوازش کردم و گفتم _مرد که گریه نمی کنه همین که سالمی دنیا ارزش داره پول جور میشه نگران نباش ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ دستم و دور زانوم بغل کردم و رو به خانجون گفتم مبلغ وامم فقط چهل تومن دیه ی این پیرمرده خیلی بیشتر حالا چی کار کنیم ....