سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۹
کوله ام را به سینه فشردم و همانجا کف زمین زانو هام و زمین زدم به دنبال ذره ی اکسیژن نفس نفس می زدم هنوز هم باورم نمیشد چیزی که دقیقه ی قبل شنیده بودم حقیقت داشته باشه !
حالا که کمی سِر شده بودم حرف هایش رو مزه مزه کردم چطور ممکن بود مگه خودش زن نداشت چرا ازم میخواست نقش زنش و بازی کنم ؟!
با فکری که به سرم زد به هول سر جام ایستادم .
و سمت در حیاط دویدم . دیگه نمی خواستم توی این حیاط و کارگاه پا بزارم ! چطور بین این همه آدم انگشت روی من گذاشته !؟
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
خانجون لحاف رو از روی سرم کنار زد و گفت
_داری گریه می کنی ارغوان ؟ لااقل به من بگو چی شده از دم غروب که اومدی رنگ به روت نیست .
جوری که انگار بغضم منتظر تلنگر بود خودم و توی آغوشش انداختم چی می گفتم خانجون هم بین گرفتاری های بچه های پسر ناخلفش گیر افتاده بود
گونه ام را به زانوهاش فشردم و بریده بریده گفتم .
_هیچی نیست فقط دلم گرفتِ .
_حق داری دخترم می دونی چند وقته بابات رفته کاش می تونستم برم پی اش ارغوان نگرانشم
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
🌱🌱
#بغلم_کن__۶۰
خانجون حق می گفت منم نگران بابا و زندگی وصله پینه زده ی مان بودم . این وسط همین هم مانده بود. که بی خرجی بمونیم . زیر لب با خودم گفتم این لوس بازی ها به تو نیومده دختر ، هرچی هم بهت بگن باید پوستت و کلفت کنی و نشنیده بگیری .
خانجون که کنارم دراز کشید بغلش کردم و گفتم
فردا صبح می رم دنبالش پس انداز دارم هرجور شده با خودم میارمش مطمنا دوباره می تونه پاک بشه !
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
به در رنگ و رو رفته ی کارگاه بابا نگاهی انداختم و با بغض گفتم چیکار کردی با خودت بابا؟ من که دخترتم امنیت ندارم بیام پیشت با دیدن بساط و بهم ریختگی کارگاه هنوز نرفته داشتم برمی گشتم .
باید به احسان زنگ بزنم دست تنها زورم نمی رسید بابا رو از این منجلاب بیرون بکشم
وقتی توی ماشین نشستم برای بار چندم شماره ی احسان رو گرفتم جواب نمی داد .
یعنی کجاست ؟ محال احسان گوشی و از خودش جدا کنه ؟
با نا امیدی به صفحه ی تاریک گوشی خیره بودم که شماره ی ناشناسی روی صفحه افتاد .
حتما احسانِ شاید با گوشی کسی زنگ زده با اشتیاق جواب دادم که صدای نا آشنایی توی گوشی پیچید .
_خانم فرمند کجا موندید ؟!
با دست پاچگی جوابش دادم....
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۱
_خانم فرمند کجا موندید ؟!
با دست پاچگی جوابش دادم میثم بود
حالا با دیدن حال و روز بابا سیلی حقیقت زندگیم من و بیدار کرده بود .
منمن کنان از پشت خط گفتم
_شرمنده یادم رفت خبر بدم بابام حالش خوب نیست درگیر اون شدم .
سر خیابان که از تاکسی پیاده شدم بغض سنگینی به گلوم چنگ انداخت از دور نگاه ام به تابلوی بزرگ کارگاه حاج غفار افتاد و زیر لب گفتم
_ آره ارغوان برو نترس چاره چیه !؟ حالِ نزار و داغونِ بابا و امید خانجون به پاهام قوت داد .به خودم تسلا دادم و گفتم
_مگه حرف های اون یادت نیست ؟ آره دستم و باز گذاشت و گفت حتی اگه راضی نباشم چیزی عوض نمیشه اما با احساس حقارتم چه می کردم
وقتی در آهنی کارگاه را به داخل هول دادم ناخواسته نگاه ام سمت اتاقک شیشه ی چرخید و به هول سمت دستشویی پا تند کردم تمام کل مسیر گریه ام بند نمی آمد ، باید آبی به سر و صورتم می زدم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
خیره به موزییک های نامرتب کف حیاط لبه ی آستینم روی خیسی صورتم کشیدم و سلانه سلانه از پله ها بالا می رفتم که بی هوا به جسم سفتی برخورد کردم .
با هول دستم و به نرده ها گرفتم که بازوم کشیده شد
_خانم فرمند حواستون کجاست !؟....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
🌱🌱
#بغلم_کن__۶۲
خدایا پس چرا همه ی دعاهام برعکس میشد هنوز نیامده باید باهاش روبه رو میشدم ؟
با دست پاچگی عقب کشیدم چقدر حقیر بودم که با وجود پیشنهاد. دیروزش باید مثل کبک سرم و زیر برف می کردم و دوباره مثل گذشته احترامش و نگه می داشتم نمی دونم شاید هم میثم به خاطر غیبتم پیشش ازم گلایه کرده بود .
پیش دستی کردم و گفتم
_من صبح باید بابام و می بردم برای درمان نتونستم برم کارخونه .
نزدیک تر شد جوری که من خوف کردم و برای اینکه فاصله بگیرم از پشت دستم و قفل نرده ها کردم
پاکتی رو سمتم گرفت و گفت
_نیازی نیست کارهای مربوط به کارخونه رو بهم توضیح بدی بگیرش مال تو!
با یادآوری دیروز و آن چک کذایی
به هول سرم و بالا گرفتم نکنه دوباره ازم بخواد ...!!
انگار که ترسم و از نگاه ام خوند که پیش دستی کرد و گفت
_چک وامتِ بگیرش .
با تردید به پاکت خیره بودم و حال و اسفناک بابا و بی خبری از احسان و وضع نامساعد خانجون مثل یک فیلم از جلوی چشمم گذشت .
باید می گرفتم من به این پول احتیاج داشتم توی فکر بودم که صدام کرد..
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشردهید #نویسنده_لیلا
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۳
باید می گرفتم من به این پول احتیاج داشتم توی فکر بودم که صدام کرد
_خانم فرمند موضوع دیروز و فراموش کن بگیرش مگه درخواست وام نکردی ؟
بغض داشتم جوری که تصویر حاجی جلوی روم شیشه ای شد و من خدا خدا می کردم طاقت بیارم بیشتر از این جلوش ترحم بر انگیز. نشم
لبم و لای دندان گرفتم و خیره به برگه ی چک زمزم ه کردم .
_اما آخه بدون هیچ تعهدی
کلافه پفی کرد برگه رو روی نرده های دم دستم گذاشت و گفت .
_تعهد بیشتر از این که هم تو کارگاه و هم تو کارخونه مشغولی از چی می ترسی !؟
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
با اشتیاق به برگه ی چک توی کیفم دست کشیدم و ناخواسته چهره ی حاجی پشت پلکم جون گرفت .
نمی دونم دو گانگی این آدم هیچ توجیهی نداشت.
خانجون که زانو به زانوم نشست از فکر بیرون آمدم .
_ارغوان دخترم کاش یه جوری بتونی به احسان خبر بدی دلم پیش بابات مونده معلوم نیست چی می خوره چی می پوشه ؟
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و گفتم
_احسان که موبایلش وجواب نمی ده خانجون نمی تونم منتظر احسان بمونم دلمم نمیاد از کمپ آدم ببرم سراغش ! بابا حالش داغونِ فردا کله ی سحر کیان بسپریم به منیر خانم ( زن همسایه ) با هم بریم .
خانجون مویه کنان از روزگارش می گفت و من نگران بی خبری از احسان بودم !
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۶۴
پتو را روی سرم کشیدم و دگمه ی ارسال و زدم باید دست به دامان ترنم میشد تنها کسی بود که توی تهران داشتم .
وقتی که شماره اش روی صفحه افتاد پاورچین از اتاق بیرون زدم و تماس و وصل کردم جوری که انگار توی بیابان خشک به قطره ی آب رسیده باشم خودم و خالی کردم و از نگرانی هام بهش گفتم .
ترنم آدرس محل کار احسان و ازم گرفت و گفت صبح حتی شده قید دانشگاه و بزنم میرم ازش خبر می گیرم
تسبیح شاه مقصود خان جون و به سینه فشردم و زیر لب گفتم خدایا انشالله که هرجا هست سالم باشه !
فکرم درگیر فردا و خبر ترنم بود که دم گوشم صداشو شنیدم خدای من باورم نمیشد خودش بود مامان فرشته بعد از دو سال اولین بار بود صداش و می شنیدم و گرمای دستش روی مهره های کمرم جوری آرامم کرد که برام عجیب بود به هول سمتش برگشتم و گفتم
_مامان تو کی اومدی ؟ می دونی ارغوانت چقدر دلتنگتِ !
موهام و نوازش کرد و من و به سینه اش چسبوند
_عزیزم غُصه نخور اشکات و که می بینم دلم می گیره ...
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشردهید #نویسنده_لیلا
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۵
_عزیزم قصه نخور اشکات و که می بینم دلم می گیره
خدای من بوی تنش چقدر آرامم کرد و زیر لب گفتم
_غصه ی چی و بخورم وقتی تو کنارمی !؟
ریز ریز به حرف آمد
_ارغوان دخترم حواست به احسان هست ؟! کمکش کن دستش و بگیر .
باورم نمیشد نگرانیم مضاعف شد و به هول از آغوشش جدا شدم .
خانجون موهای عرق کرده ام رو از روی صورتم کنار زد و گفت
_ارغوان بلند شو یه چیکه آب بخور چرا داشتی تو خواب فریاد می زدی . نفس نفس زنان بهش خیره شدم پس فقط خواب بود نیم خیز شدم و با هول سمت در اتاق رفتم .
بی خبری از احسان سفارش مامان خدایا چرا نمی تونستم یه لحظه آرام بگیرم رخت شب جایش رو به روشنایی روز می داد اما من هنوز داشتم خوابم و مرور می کردم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
مقنعه ام و روی سرم کشیدم و جواب خانجون را دادم
_نمی خواد به منیر خانم چیزی بگی شاید نتونیم بریم سراغ بابا باید منتظر خبر ترنم باشم قرار از احسان خبر بگیره .
با تردید شماره اش رو گرفتم بیشتر از این طاقت ندارم . صدای ضعیفش که توی گوشی پیچید قلبم از جا کنده شد .
_ترنم چی شده !؟ تو رو جون ارغوان بگو اتفاقی براش نیوفتاده که ؟!...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشردهید #نویسنده_لیلا
#بغلم_کن__۶۶
_آروم باش ارغوان داداشت سالمِ اما ..!؟
دستم و به دیوار سیمانی گرفتم با زاری گفتم
_اما چی !؟ تو رو خدا حرف بزن
وقتی که به حرف اومد جان از پاهایم رفت و بی رمق روی زمین افتادم
خدای من باورم نمیشد این چه مصیبتی بود که دامن زندگیمون وگرفته بود !؟
خانجون که کنارم زانو زد خودم و توی آغوشش رها کردم و گفتم .
_کاش بمیرم خانجون دیگه طاقت ندارم
احسان تصادف کرده این همه مدت بازداشتگاه بود !
خانجون با همه ی خودداریش به گریه افتاد
_خدارو شکر خودش خوب ارغوان زندان و بازداشت چاره داره
گونه ام را به سینه اش فشردم و چنگی به لباسش زدم
_نداره خانجون کسی که بهش زده حالش خوب نیست ترنم می گفت باید دیه بده !!
بی هوا یاد برگه ی چک توی کیفم افتادم و برگه رو با اشتیاق رو به خانجون گرفتم همانطور که بین گریه می خندیدم گفتم
_خانجون من باید برم تهران فکر کنم با این پول بشه یه کاری کرد
فوری بین لیست تماس ها دنبال شماره میثم گشتم
باید خبر بدم که کارخونه نمیرم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و رو به احسان که با سر و وضع آشفته و....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشردهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام دوستان لینک کانال روبیکا مون و می زارم حتما داشته باشید اگر مشکلی پیش اومد همدیگر و گم نکنیم ❤️
https://rubika.ir/page/romanyab20
https://rubika.ir/page/romanyab20
سلام به روی ماهتون 🌱
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۷
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و رو به احسان که با سر و وضع آشفته و رنگ پریده رو به روم نشسته بود گفتم
_خوب مگه مبلغ دیه چقدره ؟ چک وامم چهل تومن احسان با خودم آوردمش بده خلاص شو
با زاری جوابم و داد
_ارغوان بدبخت شدم خیلی بیشتر. ناکس همین اول کار میگه دیه بابای از کار افتاده اش و نصف شبی فرستاده تو خیابون از سرو وضعشون مشخص ارغوان دیه ی کامل می خواد با این پول ها راضی نمیشه .
خدایا چه می شنیدم مگه چقدر بود صدای احسان لرزید و ادامه داد
دیشب تموم کرده ارغوان با درماندگی سرش و به میز کوبید
_من آدم کشتم !!!
خدای من داشتم می لرزیدم دستم و از زیر میز روی زانو مشت کردم و زیر لب گفتم
_اروم باش ارغوان تو باید به احسان امید بدی خودت و نباز دختر هر جور که بود خودم پیدا کردم با محبت شانه هایش رو نوازش کردم و گفتم
_مرد که گریه نمی کنه همین که سالمی دنیا ارزش داره پول جور میشه نگران نباش
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
دستم و دور زانوم بغل کردم و رو به خانجون گفتم
مبلغ وامم فقط چهل تومن دیه ی این پیرمرده خیلی بیشتر حالا چی کار کنیم ....
#حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید