سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۳
باید می گرفتم من به این پول احتیاج داشتم توی فکر بودم که صدام کرد
_خانم فرمند موضوع دیروز و فراموش کن بگیرش مگه درخواست وام نکردی ؟
بغض داشتم جوری که تصویر حاجی جلوی روم شیشه ای شد و من خدا خدا می کردم طاقت بیارم بیشتر از این جلوش ترحم بر انگیز. نشم
لبم و لای دندان گرفتم و خیره به برگه ی چک زمزم ه کردم .
_اما آخه بدون هیچ تعهدی
کلافه پفی کرد برگه رو روی نرده های دم دستم گذاشت و گفت .
_تعهد بیشتر از این که هم تو کارگاه و هم تو کارخونه مشغولی از چی می ترسی !؟
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
با اشتیاق به برگه ی چک توی کیفم دست کشیدم و ناخواسته چهره ی حاجی پشت پلکم جون گرفت .
نمی دونم دو گانگی این آدم هیچ توجیهی نداشت.
خانجون که زانو به زانوم نشست از فکر بیرون آمدم .
_ارغوان دخترم کاش یه جوری بتونی به احسان خبر بدی دلم پیش بابات مونده معلوم نیست چی می خوره چی می پوشه ؟
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و گفتم
_احسان که موبایلش وجواب نمی ده خانجون نمی تونم منتظر احسان بمونم دلمم نمیاد از کمپ آدم ببرم سراغش ! بابا حالش داغونِ فردا کله ی سحر کیان بسپریم به منیر خانم ( زن همسایه ) با هم بریم .
خانجون مویه کنان از روزگارش می گفت و من نگران بی خبری از احسان بودم !
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۶۴
پتو را روی سرم کشیدم و دگمه ی ارسال و زدم باید دست به دامان ترنم میشد تنها کسی بود که توی تهران داشتم .
وقتی که شماره اش روی صفحه افتاد پاورچین از اتاق بیرون زدم و تماس و وصل کردم جوری که انگار توی بیابان خشک به قطره ی آب رسیده باشم خودم و خالی کردم و از نگرانی هام بهش گفتم .
ترنم آدرس محل کار احسان و ازم گرفت و گفت صبح حتی شده قید دانشگاه و بزنم میرم ازش خبر می گیرم
تسبیح شاه مقصود خان جون و به سینه فشردم و زیر لب گفتم خدایا انشالله که هرجا هست سالم باشه !
فکرم درگیر فردا و خبر ترنم بود که دم گوشم صداشو شنیدم خدای من باورم نمیشد خودش بود مامان فرشته بعد از دو سال اولین بار بود صداش و می شنیدم و گرمای دستش روی مهره های کمرم جوری آرامم کرد که برام عجیب بود به هول سمتش برگشتم و گفتم
_مامان تو کی اومدی ؟ می دونی ارغوانت چقدر دلتنگتِ !
موهام و نوازش کرد و من و به سینه اش چسبوند
_عزیزم غُصه نخور اشکات و که می بینم دلم می گیره ...
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشردهید #نویسنده_لیلا
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۵
_عزیزم قصه نخور اشکات و که می بینم دلم می گیره
خدای من بوی تنش چقدر آرامم کرد و زیر لب گفتم
_غصه ی چی و بخورم وقتی تو کنارمی !؟
ریز ریز به حرف آمد
_ارغوان دخترم حواست به احسان هست ؟! کمکش کن دستش و بگیر .
باورم نمیشد نگرانیم مضاعف شد و به هول از آغوشش جدا شدم .
خانجون موهای عرق کرده ام رو از روی صورتم کنار زد و گفت
_ارغوان بلند شو یه چیکه آب بخور چرا داشتی تو خواب فریاد می زدی . نفس نفس زنان بهش خیره شدم پس فقط خواب بود نیم خیز شدم و با هول سمت در اتاق رفتم .
بی خبری از احسان سفارش مامان خدایا چرا نمی تونستم یه لحظه آرام بگیرم رخت شب جایش رو به روشنایی روز می داد اما من هنوز داشتم خوابم و مرور می کردم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
مقنعه ام و روی سرم کشیدم و جواب خانجون را دادم
_نمی خواد به منیر خانم چیزی بگی شاید نتونیم بریم سراغ بابا باید منتظر خبر ترنم باشم قرار از احسان خبر بگیره .
با تردید شماره اش رو گرفتم بیشتر از این طاقت ندارم . صدای ضعیفش که توی گوشی پیچید قلبم از جا کنده شد .
_ترنم چی شده !؟ تو رو جون ارغوان بگو اتفاقی براش نیوفتاده که ؟!...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشردهید #نویسنده_لیلا
#بغلم_کن__۶۶
_آروم باش ارغوان داداشت سالمِ اما ..!؟
دستم و به دیوار سیمانی گرفتم با زاری گفتم
_اما چی !؟ تو رو خدا حرف بزن
وقتی که به حرف اومد جان از پاهایم رفت و بی رمق روی زمین افتادم
خدای من باورم نمیشد این چه مصیبتی بود که دامن زندگیمون وگرفته بود !؟
خانجون که کنارم زانو زد خودم و توی آغوشش رها کردم و گفتم .
_کاش بمیرم خانجون دیگه طاقت ندارم
احسان تصادف کرده این همه مدت بازداشتگاه بود !
خانجون با همه ی خودداریش به گریه افتاد
_خدارو شکر خودش خوب ارغوان زندان و بازداشت چاره داره
گونه ام را به سینه اش فشردم و چنگی به لباسش زدم
_نداره خانجون کسی که بهش زده حالش خوب نیست ترنم می گفت باید دیه بده !!
بی هوا یاد برگه ی چک توی کیفم افتادم و برگه رو با اشتیاق رو به خانجون گرفتم همانطور که بین گریه می خندیدم گفتم
_خانجون من باید برم تهران فکر کنم با این پول بشه یه کاری کرد
فوری بین لیست تماس ها دنبال شماره میثم گشتم
باید خبر بدم که کارخونه نمیرم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و رو به احسان که با سر و وضع آشفته و....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشردهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام دوستان لینک کانال روبیکا مون و می زارم حتما داشته باشید اگر مشکلی پیش اومد همدیگر و گم نکنیم ❤️
https://rubika.ir/page/romanyab20
https://rubika.ir/page/romanyab20
سلام به روی ماهتون 🌱
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۷
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و رو به احسان که با سر و وضع آشفته و رنگ پریده رو به روم نشسته بود گفتم
_خوب مگه مبلغ دیه چقدره ؟ چک وامم چهل تومن احسان با خودم آوردمش بده خلاص شو
با زاری جوابم و داد
_ارغوان بدبخت شدم خیلی بیشتر. ناکس همین اول کار میگه دیه بابای از کار افتاده اش و نصف شبی فرستاده تو خیابون از سرو وضعشون مشخص ارغوان دیه ی کامل می خواد با این پول ها راضی نمیشه .
خدایا چه می شنیدم مگه چقدر بود صدای احسان لرزید و ادامه داد
دیشب تموم کرده ارغوان با درماندگی سرش و به میز کوبید
_من آدم کشتم !!!
خدای من داشتم می لرزیدم دستم و از زیر میز روی زانو مشت کردم و زیر لب گفتم
_اروم باش ارغوان تو باید به احسان امید بدی خودت و نباز دختر هر جور که بود خودم پیدا کردم با محبت شانه هایش رو نوازش کردم و گفتم
_مرد که گریه نمی کنه همین که سالمی دنیا ارزش داره پول جور میشه نگران نباش
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
دستم و دور زانوم بغل کردم و رو به خانجون گفتم
مبلغ وامم فقط چهل تومن دیه ی این پیرمرده خیلی بیشتر حالا چی کار کنیم ....
#حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#بغلم_کن__۶۸
نگاهی به سقف ساده ی خانه مان انداختم این خانه تنها چیزی بود که داشتیم حتی نمی تونستم به فروشش فکر کنم .
علارغم همه ی خود داریم به گریه افتادم . حال بد بابا وضعیت احسان و تن بی جان کیان در ثانیه ی همه از فکرم گذشت و گریه ام شدیدتر شد خانجون کاسه ی آبگوشت رو مقابلم گذاشت و گفت
_خدا بزرگ ارغوان، چرا گریه می کنی ؟ همین که به دیه راضی شدن جای شکر داره پول جور میشه اما امان از جان اگه بره دیگه برگشتی تو کار نیست
با چشمهای تار شده خیره اش شدم و زیر لب گفتم برای ما جور کردن پول مثل جون دادن خانجون !
یک ماهی از رفتنم به تهران می گذشت و هنوز هم نگاه ملتمس احسان پشت پلکم بود
کاسه ی آبگوشت را کنار زدم و گفتم
_نمی خورم خانجون می خوام یه کم دراز بکشم
ملافه را که روی سرم کشید باز هم مامان فرشته بود و من و خواب عجیبی که دست از سرم برنداشته بود چرا مامان ازم خواست به داد احسان برسم ؟ چه کاری از دستم برمی اومد خدایا نمی خواستم حتی لحظه ی به افکاری که از انتهای ذهنم رد میشد و خودی نشان می داد توجه کنم .
چک سفید امضا و پیشنهاد حاجی !...
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۹
نمی خواستم حتی لحظه ی به افکاری که از انتهای ذهنم رد میشد و خودی نشان می داد توجه کنم .
چک سفید امضا و پیشنهاد حاجی !!
به هول سر جایم نشستم
نه نه!!
امکان نداشت آره فقط یه کار بود اما اسمم به طور رسمی می رفت توی شناسنامه ی اون آدم .
دستم چنگ سینه ام کردم نفسم تنگ شده با دُو سمت حیاط رفتم و خودم و توی انباری انداختم و سرزنش وار زیر لب گفتم
_تو خود خواهی ارغوان چه مرگت شده ؟مگه الان غیر آزادی احسان اولویت دیگه ای هم هست؟ مگه این خودت نبودی می خواستی چوب حراج به آبروت بزنی .
و باز هم بغضم شکست و هق هق کنان تار مامان فرشته رو به سینه فشردم و باز هم آهنگ کودکیم و نواختم .
صدای سوزناک تار عجیب با غم سینه ام هم خوانی داشت
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
مژگان همانطور که تابی به شالش می داد سمتم گردن کشید و گفت
_ کارگاه حسابی خنک شده خدا خیرش بده حاجی غفارُ ! کل دیروز اینجا ها چرخ می خورد نرگس چند تا کولر هم وصل کرد سالن کارگاه حسابی خنک شده
با آوردن اسم حاجی غم های عالم توی دلم سرازیر شد و دوباره تردید تمام وجودم و گرفت .
با صدای جیغ مژگان دم گوشم از فکر بیرون آمدم
_حواست کجاست نرگس ؟ داری اشتباه گره می زنی گفتم رنگ آبی !!...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#بغلم_کن__۷۰
با زاری سرم و تکیه به دار دادم و بغض کرده گفتم
_مژگان من حالم خوب نیست برم یه آبی به صورتم بزنم .
دستمال کاغذی مچاله شده را روی گونه ام کشیدم . با استرس به در بسته ی اتاقش خیره شدم .
حالا باید چی بگم ؟ چطور شروع کنم ؟ خدایا کاش یه راهی بود سمت راهرو منتهی به کارگاه که پیچیدم صورت احسان پشت پلکم نشست .و سرزنش وار با خودم گفتم .
_ ارغوان خودخواه نباش این فقط یه کارِ پولت و می گیری کارت و می کنی تمام !
مصمم تر پشت در اتاقش پلک بسته نفسی تازه کردم که بی هوا در باز شد جوری هول کردم که از پشت به زمین افتادم
عمو رجب با نگرانی رویم خم شد و گفت
_دخترم چی شد !؟
با دستپاچگی بلند شدم و گفتم
_هیچی عمو فقط خواستم بپرسم حاجی هست ؟
در دلم دعا می کردم بگه نه ! اما این هم مثل همه ی دعاهام اجابت نشد
پشت مانتوم تکاندم شالم و جلوتر کشیدم تقه ی به در زدم و زیر لب بسم الله گفتم
_عمو گفتم نمی خورم !
این صدای حاجی بود که حواسش پرت برگه های روی میزش بود
زیر لب سلام کردم و کمی نزدیک تر شدم....
به جای ارغوان من تپش قلب گرفتم 🥰
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۷۱
این صدای حاجی بود که حواسش پرت برگه های روی میزش بود
زیر لب سلام کردم وکمی نزدیک تر شدم
بی آنکه نگاه ام کنه گفت
_ مشکلی پیش اومده ؟
از اینکه نگاه ام نمی کرد احساس قدر دانی کردم و با دست پاچگی گفتم
_دو روز نیومدم گارگاه راستش نتونستم خبر بدم
بالاخره پلک بالا داد و همانطور که آرنجش و قفل روی میز کردو با تیزبینی نگاه ام کرد
_مشکلی نیست ؟ اما فکر می کنم با تلفن می تونی خبر بدی حداقل به کارخونه .
معذب نگاه ازش گرفتم جوابش و با منمن دادم
_بله حق با شماست !
دوباره نگاهش و به برگه های زیر دستش داد شاید فکر می کرد حرفم تموم شد و انتظار داشت از اتاقش بیرون برم
با تردید نگاهی به در انداختم قبل از اینکه پشیمان بشم باید حرفم و بزنم دستم و قفل لبه ی میزش کردم و همانطور که به جو گندمی های روی شقیقه اش خیره بودم گفتم
_اون کاری که گفتید هنوزم هم ..!!
خدای چطور باید بهش بگم روم نمیشد .
با استرس لب گزیدم و به عادت همیشه پلک بستم
که صدای سردش سکوت و اتاق و شکست .
_ چطور !؟ می خوای قبول کنی یا پیشنهاد دیگه ی داری !؟
با دست پاچگی بهش خیره شدم
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
..
🌹🌹
#بغلم_کن__۷۲
با چشمهای تنگ داشت جوری داشت نگاه ام می کرد که از وحشت به خودم لرزیدم و بی آنکه دست خودم باشه گونه ام خیس شد و بریده بریده گفتم
_ اون روز پیشنهاد یه پروژه ی کاری و دادید منم به خاطر احسان داداشم به پول نیاز دارم . با خود خوری لبه ی شیشه ی میز و فشرد م و ادامه دادم
_برای دیه ی پیرمردی که با موتور زیر گرفته باید ۱۹۰ میلیون بده راضی شدن به دیه !
زیادی حقیر شده بودم که برای مرد غریبه داشتم از دغدغه هام می گفتم با پشت دست خیسی صورتم که گرفتم از پشت میز بلند شد و دستمال کاغذی رو جلوی روم گرفت .
_بگیر بزار روی دستت داره خون میاد !
حالم جوری خراب بود که سوزش دستم و حس نکردم لبه ی شیشه ی میز انگشتم و شکاف داده بود.
دستمال و روی انگشتم فشردم حضورش و نزدیکم حس کردم لیوان آب و مقابلم گرفت و گفت .
_آروم باش من دیه ی برادرت و حل می کنم نیاز ی نیست کاری انجام بدی شما دینی نداری .
جوری با هول سرم و بلند کردم که گردنم رگ به رگ شد.
نه !نمی تونستم قبول کنم فکرم و به زبون آوردم . و مصمم رو بهش گفتم
_نه حاج آقا من صدقه نمی خوام.....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس