سلام دوستان لینک کانال روبیکا مون و می زارم حتما داشته باشید اگر مشکلی پیش اومد همدیگر و گم نکنیم ❤️
https://rubika.ir/page/romanyab20
https://rubika.ir/page/romanyab20
سلام به روی ماهتون 🌱
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۷
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و رو به احسان که با سر و وضع آشفته و رنگ پریده رو به روم نشسته بود گفتم
_خوب مگه مبلغ دیه چقدره ؟ چک وامم چهل تومن احسان با خودم آوردمش بده خلاص شو
با زاری جوابم و داد
_ارغوان بدبخت شدم خیلی بیشتر. ناکس همین اول کار میگه دیه بابای از کار افتاده اش و نصف شبی فرستاده تو خیابون از سرو وضعشون مشخص ارغوان دیه ی کامل می خواد با این پول ها راضی نمیشه .
خدایا چه می شنیدم مگه چقدر بود صدای احسان لرزید و ادامه داد
دیشب تموم کرده ارغوان با درماندگی سرش و به میز کوبید
_من آدم کشتم !!!
خدای من داشتم می لرزیدم دستم و از زیر میز روی زانو مشت کردم و زیر لب گفتم
_اروم باش ارغوان تو باید به احسان امید بدی خودت و نباز دختر هر جور که بود خودم پیدا کردم با محبت شانه هایش رو نوازش کردم و گفتم
_مرد که گریه نمی کنه همین که سالمی دنیا ارزش داره پول جور میشه نگران نباش
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
دستم و دور زانوم بغل کردم و رو به خانجون گفتم
مبلغ وامم فقط چهل تومن دیه ی این پیرمرده خیلی بیشتر حالا چی کار کنیم ....
#حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#بغلم_کن__۶۸
نگاهی به سقف ساده ی خانه مان انداختم این خانه تنها چیزی بود که داشتیم حتی نمی تونستم به فروشش فکر کنم .
علارغم همه ی خود داریم به گریه افتادم . حال بد بابا وضعیت احسان و تن بی جان کیان در ثانیه ی همه از فکرم گذشت و گریه ام شدیدتر شد خانجون کاسه ی آبگوشت رو مقابلم گذاشت و گفت
_خدا بزرگ ارغوان، چرا گریه می کنی ؟ همین که به دیه راضی شدن جای شکر داره پول جور میشه اما امان از جان اگه بره دیگه برگشتی تو کار نیست
با چشمهای تار شده خیره اش شدم و زیر لب گفتم برای ما جور کردن پول مثل جون دادن خانجون !
یک ماهی از رفتنم به تهران می گذشت و هنوز هم نگاه ملتمس احسان پشت پلکم بود
کاسه ی آبگوشت را کنار زدم و گفتم
_نمی خورم خانجون می خوام یه کم دراز بکشم
ملافه را که روی سرم کشید باز هم مامان فرشته بود و من و خواب عجیبی که دست از سرم برنداشته بود چرا مامان ازم خواست به داد احسان برسم ؟ چه کاری از دستم برمی اومد خدایا نمی خواستم حتی لحظه ی به افکاری که از انتهای ذهنم رد میشد و خودی نشان می داد توجه کنم .
چک سفید امضا و پیشنهاد حاجی !...
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۹
نمی خواستم حتی لحظه ی به افکاری که از انتهای ذهنم رد میشد و خودی نشان می داد توجه کنم .
چک سفید امضا و پیشنهاد حاجی !!
به هول سر جایم نشستم
نه نه!!
امکان نداشت آره فقط یه کار بود اما اسمم به طور رسمی می رفت توی شناسنامه ی اون آدم .
دستم چنگ سینه ام کردم نفسم تنگ شده با دُو سمت حیاط رفتم و خودم و توی انباری انداختم و سرزنش وار زیر لب گفتم
_تو خود خواهی ارغوان چه مرگت شده ؟مگه الان غیر آزادی احسان اولویت دیگه ای هم هست؟ مگه این خودت نبودی می خواستی چوب حراج به آبروت بزنی .
و باز هم بغضم شکست و هق هق کنان تار مامان فرشته رو به سینه فشردم و باز هم آهنگ کودکیم و نواختم .
صدای سوزناک تار عجیب با غم سینه ام هم خوانی داشت
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
مژگان همانطور که تابی به شالش می داد سمتم گردن کشید و گفت
_ کارگاه حسابی خنک شده خدا خیرش بده حاجی غفارُ ! کل دیروز اینجا ها چرخ می خورد نرگس چند تا کولر هم وصل کرد سالن کارگاه حسابی خنک شده
با آوردن اسم حاجی غم های عالم توی دلم سرازیر شد و دوباره تردید تمام وجودم و گرفت .
با صدای جیغ مژگان دم گوشم از فکر بیرون آمدم
_حواست کجاست نرگس ؟ داری اشتباه گره می زنی گفتم رنگ آبی !!...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#بغلم_کن__۷۰
با زاری سرم و تکیه به دار دادم و بغض کرده گفتم
_مژگان من حالم خوب نیست برم یه آبی به صورتم بزنم .
دستمال کاغذی مچاله شده را روی گونه ام کشیدم . با استرس به در بسته ی اتاقش خیره شدم .
حالا باید چی بگم ؟ چطور شروع کنم ؟ خدایا کاش یه راهی بود سمت راهرو منتهی به کارگاه که پیچیدم صورت احسان پشت پلکم نشست .و سرزنش وار با خودم گفتم .
_ ارغوان خودخواه نباش این فقط یه کارِ پولت و می گیری کارت و می کنی تمام !
مصمم تر پشت در اتاقش پلک بسته نفسی تازه کردم که بی هوا در باز شد جوری هول کردم که از پشت به زمین افتادم
عمو رجب با نگرانی رویم خم شد و گفت
_دخترم چی شد !؟
با دستپاچگی بلند شدم و گفتم
_هیچی عمو فقط خواستم بپرسم حاجی هست ؟
در دلم دعا می کردم بگه نه ! اما این هم مثل همه ی دعاهام اجابت نشد
پشت مانتوم تکاندم شالم و جلوتر کشیدم تقه ی به در زدم و زیر لب بسم الله گفتم
_عمو گفتم نمی خورم !
این صدای حاجی بود که حواسش پرت برگه های روی میزش بود
زیر لب سلام کردم و کمی نزدیک تر شدم....
به جای ارغوان من تپش قلب گرفتم 🥰
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۷۱
این صدای حاجی بود که حواسش پرت برگه های روی میزش بود
زیر لب سلام کردم وکمی نزدیک تر شدم
بی آنکه نگاه ام کنه گفت
_ مشکلی پیش اومده ؟
از اینکه نگاه ام نمی کرد احساس قدر دانی کردم و با دست پاچگی گفتم
_دو روز نیومدم گارگاه راستش نتونستم خبر بدم
بالاخره پلک بالا داد و همانطور که آرنجش و قفل روی میز کردو با تیزبینی نگاه ام کرد
_مشکلی نیست ؟ اما فکر می کنم با تلفن می تونی خبر بدی حداقل به کارخونه .
معذب نگاه ازش گرفتم جوابش و با منمن دادم
_بله حق با شماست !
دوباره نگاهش و به برگه های زیر دستش داد شاید فکر می کرد حرفم تموم شد و انتظار داشت از اتاقش بیرون برم
با تردید نگاهی به در انداختم قبل از اینکه پشیمان بشم باید حرفم و بزنم دستم و قفل لبه ی میزش کردم و همانطور که به جو گندمی های روی شقیقه اش خیره بودم گفتم
_اون کاری که گفتید هنوزم هم ..!!
خدای چطور باید بهش بگم روم نمیشد .
با استرس لب گزیدم و به عادت همیشه پلک بستم
که صدای سردش سکوت و اتاق و شکست .
_ چطور !؟ می خوای قبول کنی یا پیشنهاد دیگه ی داری !؟
با دست پاچگی بهش خیره شدم
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
..
🌹🌹
#بغلم_کن__۷۲
با چشمهای تنگ داشت جوری داشت نگاه ام می کرد که از وحشت به خودم لرزیدم و بی آنکه دست خودم باشه گونه ام خیس شد و بریده بریده گفتم
_ اون روز پیشنهاد یه پروژه ی کاری و دادید منم به خاطر احسان داداشم به پول نیاز دارم . با خود خوری لبه ی شیشه ی میز و فشرد م و ادامه دادم
_برای دیه ی پیرمردی که با موتور زیر گرفته باید ۱۹۰ میلیون بده راضی شدن به دیه !
زیادی حقیر شده بودم که برای مرد غریبه داشتم از دغدغه هام می گفتم با پشت دست خیسی صورتم که گرفتم از پشت میز بلند شد و دستمال کاغذی رو جلوی روم گرفت .
_بگیر بزار روی دستت داره خون میاد !
حالم جوری خراب بود که سوزش دستم و حس نکردم لبه ی شیشه ی میز انگشتم و شکاف داده بود.
دستمال و روی انگشتم فشردم حضورش و نزدیکم حس کردم لیوان آب و مقابلم گرفت و گفت .
_آروم باش من دیه ی برادرت و حل می کنم نیاز ی نیست کاری انجام بدی شما دینی نداری .
جوری با هول سرم و بلند کردم که گردنم رگ به رگ شد.
نه !نمی تونستم قبول کنم فکرم و به زبون آوردم . و مصمم رو بهش گفتم
_نه حاج آقا من صدقه نمی خوام.....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۷۳
مصمم رو بهش گفتم
_نه حاج آقا من صدقه نمی خوام می تونم از عهده اش بر بیام فقط بگید باید چیکار کنم تعهد هم می دم بدون تعهد راضی نیستم حتی یک ریال بگیرم .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
نگاه ام به جای خالی رقم های روی برگه ی چک بود که حاج غفار پشت میزش نشست .
به هول از روی راحتی جلوی میزش بلند شدم و گفتم
_این که چک سفید من اینجوری نمی تونم من فقط ۱۹۰ تومن برای پول دیه لازم دارم .
حاج غفار جوری که انکار از بحث کردن با من کلافه بود دفتر دستک روی میزش را وارسی کرد و گفت .
_ببین خانم فرمند این چک امضا شده دست شماست هر رقمی می خوای بنویس همین الان برو نقد کن .
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و بی مهابا بهش خیره شدم
_اما من هنوز کاری نکردم که چطور برم نقد کنم .
جوری که انگار توی فکر بود با نگین انگشترش روی میز شیشه ی ضرب گرفت .
سکوتش که طولانی شد مستأصل صداش کردم
_حاج آقا راستش من نمی دونم باید دقیق چیکار کنم
دستش و زیر چانه قفل کرد و نگاه سرد ش و بهم دوخت .
_ بفرما بشین خانم حرف می زنیم
همانطور که نگاه ام به کتونی هام بود به جون ناخن های دستم افتاده بودم که ...
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۷۴
صدای خش دارش توی گوشم پیچید .
_خوب ظاهراً شاید ماجرا یه کم پیچیده باشه اما این ها نباید تو رو بترسون قبلا هم گفتم هیچی تو زندگیت عوض نمیشه . زیر چشمی به دستان مردانه اش خیره شدم چیزی روی برگه نوشت و مقابلم گذاشت
این شماره ی موبایلمِ داشته باش باید یه چیزهای. و هماهنگ کنم . هنوز نگاه ام به برگه ی روی میز بود که گفت .
برش دار چیز ترسناکی نیست نمی فهمم چرا می لرزی !؟
هم زمان دفتر چه ی روی میزش را سمتم چرخ داد و خود کارش و مقابلم گرفت .
شماره ی موبایل خودتم اینجا بنویس .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
وقتی که پشت دار نشستم باورم نمیشد ثانیه ی های قبل و قرار مدارهام با حاجی غفار واقعبت باشه ناخواسته دستم داخل جیبم سر دادم کاغذ و لمس کردم پس حقیقت بود من راضی شده بودم زنش بشم !
دستام می لرزید و طاقت تحمل وزن قلاب رو نداشت مژگان سمتم گردن کشید و گفت.
چقدر دیر کردی نرگس !؟ رنگتم مثل گچ شده دختر به خدا مریض می شی تو یه چیزیت شده من مطمنا !؟.
مژگان حرف میزد اما تمام حواسم سمت و سوی اسم نرگس می چرخید من اینجا نرگس بودم زن مطلقه ی که به بچه ی مریض داشت .....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۷۵
من اینجا نرگس بودم زن مطلقه ی که به بچه ی مریض داشت .
از اینکه حجم حناق شده زیر گلوم با نفسی باز شد عذاب وجدان به سراغم اومد . می خواستم با هویت خواهرم که سالها دستش از دنیا کوتاه بود. زن حاجی غفار بشم.
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
دستم و دور زانوهام حلقه کردم و حواسم پی خانجون بود نمی دونستم چه جوری بهش بگم از وقتی به خونه اومده بودم یه چیزی مثل وزنه ی سنگین روی قلبم و می فشرد .
زیر لب با خودم گفتم بهترین کار همین ارغوان شک نکن مهم احسان داره تو رندون می پوسه نگرام چی هستی مگه عشقت منتظرت یا تو چشم براه کسی هستی که می ترسی پشتت صفحه بزارن .
نه باید به خانجون بگم . اما حالا نه وقتش که برسه همه چی و براش تعریف می کنم
خانجون که دیس دم پختک را وسط سفره گذاشت صدای موبایلم بلند با اضطراب به شماره ی تا آشنای رویش خیره شدم و گفتم
فکر کنم ترنم با گوشی نامزدش زنگ میزنه قرار بود. امروز از احسان خبر بگیره !
دگمه ی اتصال و که زدم با اشتیاق صداش کردم
_ترنم جون ارغوان بگو داداش احسانم چطوره ؟ چرا خبر نمی ده ؟
وقتی به جای صدای ترنم صدای نا آشنایی توی گوشی پیچید نزدیک بود پس بیافتم
_خانم فرمند شمایی ؟
خدای من خودش بود حاج غفار جوری که انگار مقابلم ایستاده به هول قامت راست کردم و با دست پاچگی جواب دادم بله بله حاج آقا خودمم
❤️❤️
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۷۶
صدای خشکش لرز به تنم انداخت و با دیدن نگاه تیز خانجون به سمت حیاط پا تند کردم .
اینکه بهم زنگ زده بود. شروع ماجرا بود انگار باید واقعی به دل طوفان می رفتم
_فردا نمی خواد بیای کارگاه حدود های غروب منتظر باش باید یه سری مقدمات و آماده کنم .
تمام تنم داشت کی لرزید خدایا از چه مقدماتی حرف می زد زبانم به سقف دهانم چسبیده بود با هر جان کندی بود به حرف اومدم
_ببخشید حاج آقا اما من هنوز به خانجونم چیزی نگفتم بابام هم نیست .
_بازم می گم چیزی برای ترسیدن نیست فردا خودم حلش می کنم تو هم نیازی نیست حقیقت و به کسی بگی این یه قراره بین خودمون !
با شوک به سینه ام چنگ زدم و کلافه پلک بستم چطور می تونستم به خانجون نگم من قرار بود با هویت نرگس خواهر فوت شده ام زنش بشم
_خانم فرمند حالتون خوبه !؟
دست پاچه جواب دادم
_ببخشید حاج آقا اما اینجوری خانجونم خیال می کنه همه چیز واقعی
پف کلافه اش حکایت از این بود که سوال هام باب دلش نیست....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس