سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۶۹
نمی خواستم حتی لحظه ی به افکاری که از انتهای ذهنم رد میشد و خودی نشان می داد توجه کنم .
چک سفید امضا و پیشنهاد حاجی !!
به هول سر جایم نشستم
نه نه!!
امکان نداشت آره فقط یه کار بود اما اسمم به طور رسمی می رفت توی شناسنامه ی اون آدم .
دستم چنگ سینه ام کردم نفسم تنگ شده با دُو سمت حیاط رفتم و خودم و توی انباری انداختم و سرزنش وار زیر لب گفتم
_تو خود خواهی ارغوان چه مرگت شده ؟مگه الان غیر آزادی احسان اولویت دیگه ای هم هست؟ مگه این خودت نبودی می خواستی چوب حراج به آبروت بزنی .
و باز هم بغضم شکست و هق هق کنان تار مامان فرشته رو به سینه فشردم و باز هم آهنگ کودکیم و نواختم .
صدای سوزناک تار عجیب با غم سینه ام هم خوانی داشت
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
مژگان همانطور که تابی به شالش می داد سمتم گردن کشید و گفت
_ کارگاه حسابی خنک شده خدا خیرش بده حاجی غفارُ ! کل دیروز اینجا ها چرخ می خورد نرگس چند تا کولر هم وصل کرد سالن کارگاه حسابی خنک شده
با آوردن اسم حاجی غم های عالم توی دلم سرازیر شد و دوباره تردید تمام وجودم و گرفت .
با صدای جیغ مژگان دم گوشم از فکر بیرون آمدم
_حواست کجاست نرگس ؟ داری اشتباه گره می زنی گفتم رنگ آبی !!...
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#بغلم_کن__۷۰
با زاری سرم و تکیه به دار دادم و بغض کرده گفتم
_مژگان من حالم خوب نیست برم یه آبی به صورتم بزنم .
دستمال کاغذی مچاله شده را روی گونه ام کشیدم . با استرس به در بسته ی اتاقش خیره شدم .
حالا باید چی بگم ؟ چطور شروع کنم ؟ خدایا کاش یه راهی بود سمت راهرو منتهی به کارگاه که پیچیدم صورت احسان پشت پلکم نشست .و سرزنش وار با خودم گفتم .
_ ارغوان خودخواه نباش این فقط یه کارِ پولت و می گیری کارت و می کنی تمام !
مصمم تر پشت در اتاقش پلک بسته نفسی تازه کردم که بی هوا در باز شد جوری هول کردم که از پشت به زمین افتادم
عمو رجب با نگرانی رویم خم شد و گفت
_دخترم چی شد !؟
با دستپاچگی بلند شدم و گفتم
_هیچی عمو فقط خواستم بپرسم حاجی هست ؟
در دلم دعا می کردم بگه نه ! اما این هم مثل همه ی دعاهام اجابت نشد
پشت مانتوم تکاندم شالم و جلوتر کشیدم تقه ی به در زدم و زیر لب بسم الله گفتم
_عمو گفتم نمی خورم !
این صدای حاجی بود که حواسش پرت برگه های روی میزش بود
زیر لب سلام کردم و کمی نزدیک تر شدم....
به جای ارغوان من تپش قلب گرفتم 🥰
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۷۱
این صدای حاجی بود که حواسش پرت برگه های روی میزش بود
زیر لب سلام کردم وکمی نزدیک تر شدم
بی آنکه نگاه ام کنه گفت
_ مشکلی پیش اومده ؟
از اینکه نگاه ام نمی کرد احساس قدر دانی کردم و با دست پاچگی گفتم
_دو روز نیومدم گارگاه راستش نتونستم خبر بدم
بالاخره پلک بالا داد و همانطور که آرنجش و قفل روی میز کردو با تیزبینی نگاه ام کرد
_مشکلی نیست ؟ اما فکر می کنم با تلفن می تونی خبر بدی حداقل به کارخونه .
معذب نگاه ازش گرفتم جوابش و با منمن دادم
_بله حق با شماست !
دوباره نگاهش و به برگه های زیر دستش داد شاید فکر می کرد حرفم تموم شد و انتظار داشت از اتاقش بیرون برم
با تردید نگاهی به در انداختم قبل از اینکه پشیمان بشم باید حرفم و بزنم دستم و قفل لبه ی میزش کردم و همانطور که به جو گندمی های روی شقیقه اش خیره بودم گفتم
_اون کاری که گفتید هنوزم هم ..!!
خدای چطور باید بهش بگم روم نمیشد .
با استرس لب گزیدم و به عادت همیشه پلک بستم
که صدای سردش سکوت و اتاق و شکست .
_ چطور !؟ می خوای قبول کنی یا پیشنهاد دیگه ی داری !؟
با دست پاچگی بهش خیره شدم
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
..
🌹🌹
#بغلم_کن__۷۲
با چشمهای تنگ داشت جوری داشت نگاه ام می کرد که از وحشت به خودم لرزیدم و بی آنکه دست خودم باشه گونه ام خیس شد و بریده بریده گفتم
_ اون روز پیشنهاد یه پروژه ی کاری و دادید منم به خاطر احسان داداشم به پول نیاز دارم . با خود خوری لبه ی شیشه ی میز و فشرد م و ادامه دادم
_برای دیه ی پیرمردی که با موتور زیر گرفته باید ۱۹۰ میلیون بده راضی شدن به دیه !
زیادی حقیر شده بودم که برای مرد غریبه داشتم از دغدغه هام می گفتم با پشت دست خیسی صورتم که گرفتم از پشت میز بلند شد و دستمال کاغذی رو جلوی روم گرفت .
_بگیر بزار روی دستت داره خون میاد !
حالم جوری خراب بود که سوزش دستم و حس نکردم لبه ی شیشه ی میز انگشتم و شکاف داده بود.
دستمال و روی انگشتم فشردم حضورش و نزدیکم حس کردم لیوان آب و مقابلم گرفت و گفت .
_آروم باش من دیه ی برادرت و حل می کنم نیاز ی نیست کاری انجام بدی شما دینی نداری .
جوری با هول سرم و بلند کردم که گردنم رگ به رگ شد.
نه !نمی تونستم قبول کنم فکرم و به زبون آوردم . و مصمم رو بهش گفتم
_نه حاج آقا من صدقه نمی خوام.....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۷۳
مصمم رو بهش گفتم
_نه حاج آقا من صدقه نمی خوام می تونم از عهده اش بر بیام فقط بگید باید چیکار کنم تعهد هم می دم بدون تعهد راضی نیستم حتی یک ریال بگیرم .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
نگاه ام به جای خالی رقم های روی برگه ی چک بود که حاج غفار پشت میزش نشست .
به هول از روی راحتی جلوی میزش بلند شدم و گفتم
_این که چک سفید من اینجوری نمی تونم من فقط ۱۹۰ تومن برای پول دیه لازم دارم .
حاج غفار جوری که انکار از بحث کردن با من کلافه بود دفتر دستک روی میزش را وارسی کرد و گفت .
_ببین خانم فرمند این چک امضا شده دست شماست هر رقمی می خوای بنویس همین الان برو نقد کن .
بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و بی مهابا بهش خیره شدم
_اما من هنوز کاری نکردم که چطور برم نقد کنم .
جوری که انگار توی فکر بود با نگین انگشترش روی میز شیشه ی ضرب گرفت .
سکوتش که طولانی شد مستأصل صداش کردم
_حاج آقا راستش من نمی دونم باید دقیق چیکار کنم
دستش و زیر چانه قفل کرد و نگاه سرد ش و بهم دوخت .
_ بفرما بشین خانم حرف می زنیم
همانطور که نگاه ام به کتونی هام بود به جون ناخن های دستم افتاده بودم که ...
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۷۴
صدای خش دارش توی گوشم پیچید .
_خوب ظاهراً شاید ماجرا یه کم پیچیده باشه اما این ها نباید تو رو بترسون قبلا هم گفتم هیچی تو زندگیت عوض نمیشه . زیر چشمی به دستان مردانه اش خیره شدم چیزی روی برگه نوشت و مقابلم گذاشت
این شماره ی موبایلمِ داشته باش باید یه چیزهای. و هماهنگ کنم . هنوز نگاه ام به برگه ی روی میز بود که گفت .
برش دار چیز ترسناکی نیست نمی فهمم چرا می لرزی !؟
هم زمان دفتر چه ی روی میزش را سمتم چرخ داد و خود کارش و مقابلم گرفت .
شماره ی موبایل خودتم اینجا بنویس .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
وقتی که پشت دار نشستم باورم نمیشد ثانیه ی های قبل و قرار مدارهام با حاجی غفار واقعبت باشه ناخواسته دستم داخل جیبم سر دادم کاغذ و لمس کردم پس حقیقت بود من راضی شده بودم زنش بشم !
دستام می لرزید و طاقت تحمل وزن قلاب رو نداشت مژگان سمتم گردن کشید و گفت.
چقدر دیر کردی نرگس !؟ رنگتم مثل گچ شده دختر به خدا مریض می شی تو یه چیزیت شده من مطمنا !؟.
مژگان حرف میزد اما تمام حواسم سمت و سوی اسم نرگس می چرخید من اینجا نرگس بودم زن مطلقه ی که به بچه ی مریض داشت .....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۷۵
من اینجا نرگس بودم زن مطلقه ی که به بچه ی مریض داشت .
از اینکه حجم حناق شده زیر گلوم با نفسی باز شد عذاب وجدان به سراغم اومد . می خواستم با هویت خواهرم که سالها دستش از دنیا کوتاه بود. زن حاجی غفار بشم.
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
دستم و دور زانوهام حلقه کردم و حواسم پی خانجون بود نمی دونستم چه جوری بهش بگم از وقتی به خونه اومده بودم یه چیزی مثل وزنه ی سنگین روی قلبم و می فشرد .
زیر لب با خودم گفتم بهترین کار همین ارغوان شک نکن مهم احسان داره تو رندون می پوسه نگرام چی هستی مگه عشقت منتظرت یا تو چشم براه کسی هستی که می ترسی پشتت صفحه بزارن .
نه باید به خانجون بگم . اما حالا نه وقتش که برسه همه چی و براش تعریف می کنم
خانجون که دیس دم پختک را وسط سفره گذاشت صدای موبایلم بلند با اضطراب به شماره ی تا آشنای رویش خیره شدم و گفتم
فکر کنم ترنم با گوشی نامزدش زنگ میزنه قرار بود. امروز از احسان خبر بگیره !
دگمه ی اتصال و که زدم با اشتیاق صداش کردم
_ترنم جون ارغوان بگو داداش احسانم چطوره ؟ چرا خبر نمی ده ؟
وقتی به جای صدای ترنم صدای نا آشنایی توی گوشی پیچید نزدیک بود پس بیافتم
_خانم فرمند شمایی ؟
خدای من خودش بود حاج غفار جوری که انگار مقابلم ایستاده به هول قامت راست کردم و با دست پاچگی جواب دادم بله بله حاج آقا خودمم
❤️❤️
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۷۶
صدای خشکش لرز به تنم انداخت و با دیدن نگاه تیز خانجون به سمت حیاط پا تند کردم .
اینکه بهم زنگ زده بود. شروع ماجرا بود انگار باید واقعی به دل طوفان می رفتم
_فردا نمی خواد بیای کارگاه حدود های غروب منتظر باش باید یه سری مقدمات و آماده کنم .
تمام تنم داشت کی لرزید خدایا از چه مقدماتی حرف می زد زبانم به سقف دهانم چسبیده بود با هر جان کندی بود به حرف اومدم
_ببخشید حاج آقا اما من هنوز به خانجونم چیزی نگفتم بابام هم نیست .
_بازم می گم چیزی برای ترسیدن نیست فردا خودم حلش می کنم تو هم نیازی نیست حقیقت و به کسی بگی این یه قراره بین خودمون !
با شوک به سینه ام چنگ زدم و کلافه پلک بستم چطور می تونستم به خانجون نگم من قرار بود با هویت نرگس خواهر فوت شده ام زنش بشم
_خانم فرمند حالتون خوبه !؟
دست پاچه جواب دادم
_ببخشید حاج آقا اما اینجوری خانجونم خیال می کنه همه چیز واقعی
پف کلافه اش حکایت از این بود که سوال هام باب دلش نیست....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
پارت های امروز تقدیم حضورتون 🌱
#بغلم_کن__۷۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
یه لحظه صورت سردش پشت پلکم نشست و از ترس پس افتادم
_خانم به من اعتماد کن حقیقت بین خودمون می مونه
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
تکیه به دیوار سیمانی سر خوردم و همانجا نشستم محال بود بتونم از خانجون پنهان کنم برای حاجی من نرگس فرمند بودم و قرار بود همان نرگس بمونم . خانجون که با نگرانی صدام کرد از فکر بیرون آمدم .
_ارغوان دخترم کی زنگ زد از احسان چه خبر !؟
سلانه سلانه سمت پذیرایی رفتم کاش می تونستم حرفی رو که مثل خوره به جانم افتاده بود به زبان بیارم اما حرف حاجی حق بود روا نبود به خاطر این محرمیت کوتاه مدت ذهن خانجون و بهم بریزم
سفره را توی کشو جا دادم و با دودلی بهش چشم دوختم تا فردا زمان زیادی نبود حداقل باید می گفتم که قرار حاجی بیاد .
نگاه ام به بخار روی کتری بود که دست دور گردنش انداختم و گفتم
_خانجون روم نمیشه اما یه حرفی تو دلم می خوام بهت بگم
رنگش پرید و گفت نکنه احسان طوریش شده ؟
با خجالت نگاه ام به پایین بود و داشتم دنبال کلمات می گشتم منِ از ازدواج فراری حالا چطور قضیه ی فردا رو بهش بگم !؟ جوابش و به هول دادم
_نه نه خیره خانجون راستش من می خوام عروسی کنم
خانجون یهو گل از گلش شکفت و دست انداخت دور گردنم .....
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#بغلم_کن__۷۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_الهی قربونت برم خدارو شکر از خر شیطون پایین اومدی کی هست ها ارغوان ؟از کجا تو رو دیده
سوال های پشت هم خانجون و بغض توی صداش دلم و لرزوند دروغ پشت دروغ حالا چطور باید بهش می گفتم ازدواجم فقط یه پروژه ی کاریه!
انگار حق با حاج غفار بود این ماجرا باید پنهان می ماند اما چطوری ؟ من باید با هویت نرگس عروس می شدم پنهان کاری جلوی خانجون محال بود .
چیزی بهم نهیب زد و با خودم گفتم
_ شادیش و خراب نکن حالا بزار ببین فردا چی پیش میاد !؟
سرم و به شانه اش تکیه دادم و گفتم
_ببین چقدر پر رو شدم خانجون حالا بیا بشین دوتا چایی بریزم تعریف می کنم برات
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
تابی به دامن بلندم دادم و رو به خانجون گفتم
همین لباس خوبه سخت نگیر
خانجون با خودخوری از آشپزخانه سرک کشید و گفت
_ارغوان به خدا که از دیشب چشم رو هم نزاشتم این حاج غفار که می گی تو شهر اسمش پر شده کی که نشناستش اونوقت تو اینجوری می خوای بری جلوش لااقل اون چادر حریر توی صندوق و بردار سرت کن
بغض بدی به گلوم چنگ انداخت خودم هم میان دروغ و پنهان کاری هام گم شده بودم ....🥺
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید