eitaa logo
romanyab
22هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
_ببخشید آقا دخترتون و به حرف گرفتم نگران شدید به صورت شیرین و جذاب دخترک چشم دوختم و گفتم خدا بهتون ببخش یه لحظه دور ماندن از همچین فرشته ی نگرانی هم داره . سلانه سلانه سمت ساختمان کارگاه می رفتم که صداش بلند شد _خدا قسمت شما کنه البته شاید هم تا حالا مادر شده باشی نمی دونم چرا یه لحظه نفسم در سینه حبس شد و سر جام میخکوب شدم از بالای شانه نگاه اش کردم باورم نمیشد همانطور که دخترک و به آغوش کشیده بود خیره خیره نگاه ام می کرد استرس و نگرانی عجیبی به جانم چنگ انداخت این مرد غریبه چطور به خاطر مادر شدنم کنجکاوی می کرد من اینجا توی این کارگاه نرگس بودم و مادر کیان ! سری تکان دادم به سردی گفتم _ بله مادرم اما عجیبِ شما از کجا فهمیدید ؟ نزدیک تر شد و مقابلم ایستاد و گفت _برای منم این دیدار عجیبِ و غیر منتظره هست با تیز بینی نگاه اش کردم به هول و ولا افتاده بودم _ نکنه من و بشناسه و بفهمه دارم دروغ می گم . نمی دانم چقدر گذشت که با صدای عمو رجب به خودم اومدم . حاج غفار جان این فرشته خانم و پیدا کردی پسرم ؟....
سلام به روی ماهتون 🌱 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ حاج غفار جان بالاخره فرشته خانمت و پیدا کردی ؟ با گیجی به عمو. رجب خیره بودم الان چی گفت ؟ حاج غفار !؟ از آن فاصله ی نزدیک بی مهابا به مرد کنار دستم خیره شدم و با خودم گفتم باورم نمیشه چقدر جوونِ جوری شوک بودم که فکرم و کمی بلند به زبان آوردم عمو رجب خندید و من و خطاب قرار داد . _دخترم بیا که رفیقت دنبالتِ چرا امروز همه گم میشن ؟ ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ مژگان قلاب را از دستم کشید و با کنجکاوی گفت _نرگس جون به لبم کردی یعنی حاجی غفار اینقدر جوونِ که یه دختر چهار پنج ساله داره .؟ با کلافگی جوابش و دادم _آره مژگان حالا می خوای چیکار کنی ؟ غصه ی پسر نداشته اش و بخوری ؟ ول کن این حرف ها و بجم من شنیدم حاج آقا دست و دلباز شده و به کارگرهای که زود دار و پایین میارن پورسانت میده کنجکاوی های مژگان که تمام شد تازه فرصت کردم تا به دیدار ساعتی قبل فکر کنم . از کجا من و شناخت و گفت بچه دارم هرچه به ذهنم فشار می آوردم هیچ چیزی یادم نمی اومد . _آه به جهنم از میان تار و پودهای دار نگاه ام به دختر رو به رویم افتاد که تند تند رج میزد ...
حاج غفار یا هر کسی که بالا ی دست بود دردی از ما کم نمی کرد با خودم گفتم ارغوان تا وقتی که خودت بلند نشی فکرت بیراهه بره خدا هم نمی تونه تو رو ازمنجلاب بیرون بکشه حالا که اینجایی کارت و درست انجام بده تو چه می دونی فردا قرار چی پیش بیاد از بس غصه ی اعتیاد بابا و از کار افتادگی کیان خورده بودم حتی خندیدن از یادم رفته بود زیر لب آهنگ مورد علاقه ام را با ملودی زمزمه کردم و خودم و در دنیای رنگ ها و رج ها غرق کردم . عمو رجب از دالان کارگاه صدام کرد و گفت _دخترم یه آقایی بیرون سراغ تو رو می گیره کمی نگران شدم نکنه بابا اومده باشه . هیچ مرد دیگری نداشتیم یکی احسان برادرم بود که برای کار عازم تهران شده بود به هول سمت بیرون پا تند کردم . از دور که دیدمش جوری قدم هام و تند برداشتم که نزدیک بود پخش زمین بشم بابا مثل همان روزهای که بی حال بود تلو تلو خوران قدم میزد . _بابا جون دورت بگردم من دیگه الان می اومدم خونه چه خبر شده ؟ پوک آخر سیگار را زد و گفت _کریم چی میگه ها؟ چطور تونستی آبروی نداشته ام و‌ببری به هول به بازوش چنگ زدم و سمت بیرون کارگاه کشیدمش
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ به هول به بازوش چنگ زدم و سمت بیرون کارگاه کشیدمش _بابا جونِ من ،بریم خونه حرف می زنیم کریم پدر رضا پسر عموی آقاجون بود مطمن بودم این گِلِگی بی ربط به بهم خوردن عروسیم با رضا نیست اون لحظه فقط می خواستم از اونجا دور بشم همین هم مانده بود دستم رو بشه . خدا خدا می کردم تا از ساختمان کارگاه بیرون نزدیم بابا جریان رو باز نکنه و حرف از خواستگاری و عروسی پیش نکشه بابا پوک عمیقی به سیگارش کشید و روی سکوی جلوی کارگاه نشست سمتش خم شدم و گفتم _الهی قربونت برم یه دقیقه بمون اینجا من برم کیفم برمی دارم بیام . در نیمه باز کارگاه را که به عقب هول دادم و پرده ای بِرِزِنتی را کنار زدم بی هوا هین بلندی کشیدم به چیز سختی برخورد کردم جوری که تا وسط حیاط نیم خیز شدم قبل از اینکه زانوها م به زمین برسه دستی دور بازوم حلقه شد و سر که بلند کردم دیدم اش حاجی غفار بود همون چهره ی آشنایی که از سر ظهر فکرم مشغول اش بود با دستپاچگی بلند می شدم که کمکم کرد و سینه به سینه ام ایستاد این مرد جلوی روی من مثل یه قول به نظر می آمد با همون صدای خشن و سردش گفت _کسی دنبالت کرده چرا اینجوری میای تو ؟ ..
حالا که می دونستم این مرد همان حاجی معروف و صاحب کارگاه هست با ملایمت جواب دادم . _ببخشید چیزی نیست فقط فکر کنم امروز براتون بد یومن بوده که مدام من جلوی راهتون سبز میشم . خدا تا شب و بخیر کنه هنوز بازوم توی چنگش بود که تکانم داد و گفت .. _اگه کسی مزاحمت شده بگو . باورم نمیشد این چرا اینجوری گفت ناخواسته اخم هام و به هم کشیدم و گفتم _ نه آقا ما خونمون همین بغلِِ بیرون منتظرم هستن عجله داشتم . بدون اینکه منتظر باشم جوابم و‌ بده سمت ساختمان پا تند کردم بیشتر از کوپنش احترام خرجش کرده بودم . مژگان که فضولیش گل کرده بود و متوجه برخوردم با حاجی بود مدام سوال پیچم می کرد کیفم و برداشتم و رو بهش گفتم _بقیه رو بزار برای فردا دیرمه ! با دو از کارگاه بیرون زدم خدای من باورم نمیشد حاجی غفار دست به جیب مقابل بابا ایستاده بود و بابا هم طبق معمول از برو بیا و موفقیت های روزهای جوانیش براش حرف می زد با خودخوری زیر لب ذکر می گفتم تا حرف و به من نکشونه و قضیه ی خواهر مرحومم و پیش نکشه . با هول سمتش رفتم ..
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ با هول سمتش رفتم _بابا دیر که نکردم بریم ؟ بابا که انگار حرف زدن با حاجی غفار باب دلش بود برخلاف دقیقه ی قبل خندید و گفت _دخترم این آقا ی محترم قرار شد یه روز بیاد کارگاه مون پشتم به آن مرد بود و از بغض نفسم تنگ ،پلک بهم فشردم و با خودم گفتم پس چرا نمیره داره بیچارگی ما رو تماشا می کنه . بابا با کمک احسان برادرم یه کارگاه کوچک گلاب گیری راه انداخته بود که زیاد رونقی نداشت .‌کفاف خرجمون و به زحمت می داد . این مرد غریبه شناس نبود و بالا دستم حساب میشد اما از اینکه بابا رو یه مرد معتاد می دید. قلبم مالا مال از درد شد بابا تا چند سال پیش برو بیای داشت اما حالا.... همانطور که کت خاکی بابا رو می تکاندم جعبه ی سیگارش که روی سکو جا گذاشته بود دستش دادم و روم و سمت حاجی غفار چرخاندم . _بابام امروز زیاد حالش خوب نیست فکر کنم خسته تون کرد با حرف زدن از گذشته ها ، دل دل می کردم تا اضطرابی که مثل حناق گلوم و فشار می داد خالی کنم نکنه بابا از منِ ارغوان که اینجا کار می کنم گفته باشه وقتی بابا کمی ازم فا صله گرفت و سیگارش و آتش زد با تردید به حاجی گفتم حرفهاش و جدی نگیرید .
بابا در آهنی خانه رو به هم کوبید و گفت ارغوان فکر نکن هیچی حالیم نیست تو راه من و به حرف گرفتی اما اینجا دیگه نمی تونی در بری کریم قسم خورد و‌گفت دخترت رضا رو نخواسته با شانه های افتاده کنار در ایستاده بودم که به شونه هام چنگ زد و با صدای بلند تر از قبل غرید تو بهش زنگ زدی آره . چرا اینقدر سرخود شدی و به پسره گفتی نمی خوایش همه جا هم که خودت و نرگس معرفی کردی نکنه این کارها دلیل داره‌. از صدای داد و بیداد بابا تو حیاط بالاخره خانجون خودش ‌و به ایوون رسوند . _احمد اینجا چه خبره ؟ دختره رو کُشتی دیگه چرا هوار شدی روی سرش وقتی آقاجون حرف رضا ‌و دروغ آقا کریم و پیش کشید خانجون به طرفداری از من جلوی بابا دراومد _اخ پسر جلوی دخترت بهت میگم تو کی می خوای بزرگ بشی آخه این چه کاریه ؟ پسر عموتِ باشه ،رفتی باهاش یک و به دو که چرا پسرت دخترم و نگرفت خانجون جوری از کار بابا دلگیر بود که حالش بد شد و گوشه حیاط روی موزییک ها نشست و شروع کرد به مویه کردن . بغضم گرفته بود کنارش رفتم و همانطور که دلداریش می دادم به زندگیم فکر کردم ....
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ بغضم گرفته بود کنارش رفتم و همانطور که دلداریش می دادم به زندگیم فکر کردم به اینکه چه حکایتی بود تا می خواستم دل به این زندگی بدم و داشته هام و بغل بگیرم ‌ و سرا بالایی ها رو به سلامت طی کنم اتفاقی پیش می اومد و آرامشم و بهم می زد ▪️▫️▪️▫️▪️ گوشی و به لبهام چسبوندم و با دلخوری به احسان گفتم . _کیان بالاخره حالش خوب میشه چطور می تونی اینقدر آیه ی یاس بخونی نرگس دستش از دنیا کوتاه پسرش امانتِ دست ما ! به غضب دگمه ی قطع و زدم بهتر بود راه خودم و می رفتم زیر چشمی به کیان خیره شدم باید خجالت و کنار می گذاشتم و فکرم و عملی می کردم . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ نگاه ام به دست های فرز مژگان بود و که تند تند رج می زد و تمام هوش و حواسم به بیرون . با کنجکاوی به اتاقک شیک کنار کارگاه خیره شدم و رو به مژگان گفتم به نظرت حاج آقا اومده . مژگان ابروهش بالا پرید و با پوزخند گفت ..دیوونه حاجی چیه بهش می بندی؟ بنده ی خدا یه جنتلمن همه چی تموم . با کلافگی لب گزیدم و از دار پایین پریدم . از راهرو تنگ بین دارها گذشتم و با تیز بینی به اتاقک خیره شدم . درش تا نیمه باز بود و دست های مردانه ای که روی میز به هم قفل شده بودند . خدارو شکر پس اومده ....
بهتره تا قبل اینکه جراتم و از دست ندادم برم بهش بگم با خودخوری انگشت بهم تاب می دادم که عمو رجب صدام کرد . _دخترم چرا اینجا وایستادی کاری داشتی ؟ اشاره ی به اتاقک زدم و گفتم . _خواستم برم با حاجی حرف بزنم اما ...! عمو رجب همانطور که می خندید سری تکان داد و بین حرفم پرید . _حالا چرا رنگت پریده دختر جان برو حرفت و بگو نگاه به قیافه ی ترسناک حاجی نکن دلش قد یه دریاست این همه دارایی داره اما به خاطر مردم این منطقه کار راه انداخته برو دخترم چرا استخاره می کنی ؟ حرف های عمو رجب به پاهام قوت داد و مصمم در اتاق و زدم . _بیا تو ! روبه روی میز بزرگش ایستاده بودم و نمی دونستم چه جوری اعلام حضور کنم . آه گندش بزنن توی برگ های زیر دستش دنبال چی می گشت که حتی نگاه امم نمی کرد . خش دار به حرف اومد و گفت _عمو رجب عطر چاییت تا اینجا اومده ! از حرص به جان ناخن هام افتاده بودم و آروم سلام کردم . خدای من باز هم نگاه ام نکرد و فقط جوابم و سرد و خشک داد و گفت. _بفرمایبد مشکلی پیش اومده ؟ حالم جوری بود که دوست داشتم همانجا برگردم ..
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ حالم جوری بود که دوست داشتم همانجا برگردم حالا چطور باید بهش بگم درخواست وام دارم ؟ اما نه ، امکان نداشت دست خالی برگردم نزدیک تر رفتم و با تردید گفتم _من می خواستم اگر امکان داره یه مبلغی وام بگیرم بالاخره نگاه ام کرد اینو از صدای قیژ صندلی چرم بزرگش فهمیدم . _برای چه کاری؟ به هول سرم و بالا آوردم و مستأصل گفتم _کار؟؟ _هوم! خونه ماشین یا .... نفسی تازه کردم و مصمم خیره اش شدم .. _برای درمان ! همانطور که دوباره شروع کرده بود به نوشتن روی برگه های زیر دستش جوابم و داد _درمان شوهرت ؟ جوری هول کردم که ناخواسته به نزدیک تر شدم و دستم قفل لبه ی میزش کردم . _نه ! راستش حاج آقا من برای پسرم می خوام . نمی دونم چرا هم زمان با این حرفم صدام لرزید نم اشک گوشه ی چشمم جوشید . جعبه ی دستمال و روبه روم گرفت . _باشه درخواست بنویس بده مشتی برام بیاره . همانطور که دستمال و از جعبه کشیدم زیر چشمی نگاه اش کردم عجیب بود انگار جایی دیده بودمش . جوری ذوق کرده بودم که این کنجکاوی و به گوشه ی ذهنم سپردم و با شوق کودکانه ی گفتم . ممنون به خدا حق با عمو رجب حقی که پیشوند حاجی برازنده تونِ.....
در شیشه ی اتاقک و که چفت کردم از اینکه بازم بی فکر حرف زده بودم از خودم بیزار شدم . اما هیچی نمی تونست شادی اون لحظه ام و خراب کنه . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ وقتی که کلاف بزرگ نخ و روی دوش عمو رجب دیدم با هول سمت حیاط دویدم گفتم _صبرکن بیام کمک . _نمی خواد دخترم کار تو نیست یاسر وانت و بیرون گذاشته گفتم بیارش تو هزار تا بهانه آورد پدر صلواتی . _اشکال نداره جلدی همه شو برات میارم . وقتی که جلوی وانت رسیدم از یاسر راننده ی وانت خبری نبود نفس راحتی کشیدم چه بهتر اعصابم نمی کشید ببینمش نگاه اش جور خاصی بود و مدام من و به حرف می گرفت ‌. اما ثانیه ی از این فکرم نگذشته بود که کلاف نخ از دستم کشیده شد و صدای چندشش بلند شد . _به به ببین کی اینجاست بالاخره شما از سنگرت در اومدی خانم خوشگله ؟ باورم نمیشد این پسرک وقاحت از حد گذرانده بود توی این مدت هرچی من بی محلی می کردم بیشتر پر رو می شد . کلاف نخ و رها کردم و با خودخوری بهش تو‌پیدم . ولم کن کثافت عوضی . جری تر شد و جلوتر اومد . همانطور که عقب عقب می رفتم پشتم به دیوار سیمانی برخورد کرد .
سلام به روی ماهتون 🍂 همانطور که عقب عقب می رفتم پشتم به دیوار سیمانی برخورد کرد . باورم نمیشد این پسرک حیض من و بین دیوار وانت محصور کرده بود. از فرط خشم نفس نفس می زدم که به تخت سینه اش کوبیدم . _گم شو عوضی چه گیر من دادی ؟ دستش و روی دیوار سیمانی بالای سرم کویید و چندش وار گفت . _چون وارد کاری ، خوشگلم که هستی تازه یه ناخنک هم بزنم به جایی بر نمی خوره . می دونستم منظورش چیه اینقدر کثیف بود که آمار دخترهای کارگاه و داشت . جری شدم و همین که جواستم جوابش و با سیلی بدم . دست مردانه ی از پشت یقه اش و به چنگ گرفت . و فوری از زیر دستش فرار کردم عقب تر ایستادم باورم نمیشد شانه های مردانه ی حاج غفار مثل یه سد امن جلوی روم بود اولین مشت و که به صورتش کوبید دلم خنک شد . _تو چه غلطی می کنی ؟ ها اینجا جای لاس زدنِ؟ بهتر بود. از اونجا دور بشم لبه ی شالم و پایین تر کشیدم و سلانه سلانه سمت توالت گوشه ی حیاط رفتم . اونقدر ترسیده بودم که قلبم داشت از جا کنده میشد . نفس نفس زنان آبی به صورتم پاشیدم با دیدن قیافه ی آشفته ام توی آیینه ی زنگار گرفته ی دستشویی به خودم لرزیدم ...