eitaa logo
romanyab
22.1هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ با این حرفش یاد شناسنامه ی توی کیفم افتادم و قلبم به یک باره آتش گرفت و نا حواسته به آستین کتش چنگ زدم و گفتم _شناسنامه ی منم بدم به شما ! انگار که کلافه بود این و از نفس های منقطع و پریدن پلکش فهمیدم قبل از اینکه دو دل بشم با دست های لرزون شناسنامه ی نرگس و بهش دادم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ وقتی که جلوی خنچه ی آماده ی عقد نشستم از پشت به قامتش خیره شدم شناسنامه ها رو جلوی روی محضر دار گذاشت دل توی دلم نبود خدایا نکنه معلوم بشه نرگس فوت شده جوری حواسم به آن سمت بود که به کل از خانجون و خواهر حاجی غافل شده بودم که سیما ( خواهر حاجی ) مقابلم ایستاد و رو به دختر کنار دستش گفت _مهسا اینم از دختری که دل سنگ داداشم و آب کرد با تیزبینی نگاه دختر کردم سر و وضع مرتب و لباس های شیک برام عجیب بود عقدی که قرار بود پنهان بمانه یکی یکی مهمان جدید به خودش می دید . دستش و سمتم گرفت و همانطور که باهام دست می داد گفت _اما سیما فکر کنم دل عروس خانومم از الان داره آب میشه چون چشم از رسول برنمی داره ! رسول !؟ زیر لب چند بار اسمش و هجی کردم نا خواسته دوباره نگاه ام سمت حاجی چرخید پس اسمش رسولِ ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ وقتی عاقد برای بار سوم خطبه رو خواند سیما خواهرش بلند بلند گفت _داداش عروس زیر لفظی می خواد ....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ خدایا پس چرا این دختر کوتاه نمی آمد با کلافگی نگاه از آیه های قرآن گرفتم و به نیم رخش دادم اخم کرده دستش برد توی جیب کتش و جعبه ی مخملی رو روی پام گذاشت تو شوک نگاه ام به جعبه ی قرمز روی پام دادم که عاقد دوباره آیه رو خواند و در این بین اسم نرگس مثل نیشتر توی قلبم فرو می رفت بله ی کوتاه ام به زحمت حتی به گوش خودم رسید امان از بعضی که داشت رسوام می کرد حواسم به کل از آن مراسم مضحک پرت شد و افکارم ناپرهیزی کرد یاد خواهر ناکامم افتادم روز عقد نرگس و سیاوش روزی که نرگس روی ابرها پرواز می کرد توی حال خودم بودم که صدای دست و‌هورا بلند شد و هم زمان حاجی سمتم گردن کشید و همانطور که دست گل را از دستم می کشید دم گوشم گفت . بدش من دیگه تموم شد . نمی دونم از یادآوری خاطره ی نرگس بود یا به خاطر نمایشی که بی کم و کاست داشت پیش می رفت که چشمام پر شد و بغض کرده لبم و لای دندان گرفتم بی شک نگاه ملتمسم هزاران حرف پشتش بود که حالت نگاه حاجی تغییر کرد و....
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ بی شک نگاه ملتمسم هزاران حرف پشتش بود که حالت نگاه حاجی تغییر کرد و زمزمه وار گفت _چیزی برای ترسیدن وجود نداره ! هنوز نگاه ام بهش بود که سیما همانطور که گونه ی برادرش را می بوسید جعبه را برداشت و گفت _هنوز تموم نشده داداش حواست به زیر لفظی بود اما حلقه رو فراموش کردی هم زمان زنجیر و پلاک را جلوی چشمم تاب داد و گفت حالا لااقل این و‌بنداز گردن عروست . جوری با هول نگاه حاجی کردم که گردنم رگ به رگ شد همین هم مانده بود حاجی غفار گرداننده ی این نمایش مسخره باشه نگاه ملتمسم را که دید با کلافگی پفی کرد و همانطور که زنجیر را روی پاهام می گذاشت گفت سیما الان وقت این کارها نیست ! ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ چادرم و دور تنم محکم کردم و همانطور که سلانه سلانه از پله ها پایین می رفتم به خانجون که با قهر ازم رو گرفته بود پچ پچ‌ وار گفتم تو رو جون ارغوان قهر نکن دارم سکته می کنم خانجون به خدا که نرگس خدا بیامرزم راضیه ! جوری ازم شِکار بود که بی توجه بهم از در محضر بیرون زد از دور نگاه ام به حاج غفار بود که سیما دست دور گردنم انداخت و دم گوشم گفت _ ارغوان جون داداشم برات جبران می کنه .....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ دلش و باخته ترسیده از دستت بده که تند تند و بی برنامه مال خودش کرده با شوک و استیصال بهش خیره شدم واقعا چه چیزی در زندگی حاجی پیشامد کرده بود که خواهرش اینجوری می گفت . وقتی که سیما عذر خواهی کرد و گفت با دوستش می ره کلی ذوق کردم دیگه محبور نبودم تمام طول مسیر رو نقش بازی کنم . خواهرش که رفت با ترس و اضطراب نگاه اش کردم کنار ماشینش داشت با موبایل حرف می زد . هنوز هم باورم نمیشد محرمش شدم خانجون که قهر کرده سمت ماشینش رفت بی هوا دستش و کشیدم و گفتم _صبر کن خانجون بزار شماره ی آژانس اینجا هست خودمون می ریم _ارغوان به خدا تو دیونه ی بایدم اینجوری فرار کنی خودت می دونی گناه کردی آخ من چی بهت بگم الان حلال ترین برای حاج آقا تویی اون بیچاره چه می دونه چه شارلاتان بازی در آوردی ! کاش خانجون کوتاه بیاد بی توجه به غر غرهاش همانطورکه شماره ی آژانس رو می گرفتم سمت حاجی رفتم و با تردید گفتم _با خانجونم داریم برمی گردیم کاری ندارید ؟! چنان اخمی کرد که نزدیک بود پس بیافتم در ماشین و با خشم باز کرد و
پیام های قشنگ تون 🌺❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ چنان اخمی کرد که نزدیک بود پس بیافتم در ماشین و با خشم باز کرد و گفت _من نمی فهمم این تعارف بازی ها چیه بشین بریم با استرس سمت خانجون چرخیدم خیلی باهام فاصله داشت خدا کنه حرف های حاجی و نشنیده باشه وقتی پشت سر خانجون روی صندلی عقب نشستم نگاه سردش از آیینه ی جلو لرزه به جونم انداخت جوری که نتونستم ازش چشم بردارم خانجون سُقلمه ی بهم زد و دم گوشم گفت _حق هم داری می ترسی نزدیکش بشی گناه کبیره کردی دختر خودم و پشت صندلیش پنهان کردم و زیر لب گفتم _اخه چه گناهی ؟ حاجی که حتی به آدم نگاه ام نمی کنه کاش خانجون از خیر این قضیه می گذشت مهم آزادی احسان بود که خدارو شکر مشکلش حل شده بود اما حالا که عقد کرده بودیم نمی دونستم باید چه رفتاری کنم کاش می فهمیدم چه در انتظارمه زیر چشمی به نیم رخش خیره شدم واقعا چه فکری توی سرش بود این محرمیت و حضورم توی زندگیش چه فایده ی براش داشت ذهنم پر از سوال بود اما جرات نمی کردم حتی کلامی باهاش حرف بزنم چه برسه بخوام ازش سوال کنم وقتی حاجی جلو خانه روی ترمز زد خودم و با خرت و پرت های توی کیفم مشغول کردم و منتظر شدم خانجون پیاده بشه ...
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ حاجی غفار جعبه ی شکلات را دست خانجون داد و با احترام گفت _شرایط جشن نبود حاج خانم باید ببخشی انشالله جبران می کنم . بین این دل آشوبی وعده حاجی بیشتر مضطربم کرد خانجون که سمت در خانه رفت همانطور که با دست های لرزان جعبه مخمل را از کیفم بیرون کشیدم از ماشین پیاده شدم و از لای شیشه ی پایین کشیده ی ماشین جعبه را سمتش گرفتم _حاج آقا این خدمت شما ! ابروهایش جمع شدو سوالی نگاه ام کرد. کلافه بودم دوست نداشتم توی کوچه کسی مارو ببینه جعبه را روی صندلی کنارش گذاشتم و زیر لب گفتم _منزلمون قابل نیست اما ببخشید که تعارفتون نمی کنم کلافه پفی کرد و جعبه را جلوی صورتم تاب داد _بگیرش این مال تو نمی دونم چرا یهو بغض کردم داشت بهم صدقه می داد من حسابم از قبل باهاش صاف شده بود. لبهای لرزانم به دندان گرفتم و همانطور که سری تکان می دادم گفتم _حاج آقا پیش پیش بی حساب شدیم اینم می‌دونم که جلوی بقیه باید عادی رفتار می کردم اما حالا که کسی کنارمون نیست من نمی تونم قبولش کنم این دینیِ به گردنم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ می‌دونم که جلوی بقیه باید عادی رفتار می کردم اما حالا که کسی کنارمون نیست من نمی تونم قبولش کنم این دینی به گردنم خودم هم باورم نمیشد این همه جرات و جسارت و از کجا آوردم که جلوی حاجی که با اخم های گره کرده داشت نگاه ام می کرد سر حرف ایستادم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ آرام از کارگاه بیرون زدم و همانطور که سلانه سلانه سمت حیاط پشتی می رفتم زیر لب گفتم _خدا کنه امروز هم نیاد کارگاه چند روز از آن روز کذایی و‌ عقد محضری می گذشت و حاجی غفار هم توی کارگاه پیدایش نبود آب پاشی را روی شمع دانی ها گرفتم و همانطور بوی نم خاک را نفس می کشیدم نگرانی آن روزهام و‌ پس زدم زیر لب گفتم _خوب چرا می‌ترسی باهاش روبه رو بشی ؟ اون هیچ وقت نمی فهمه که تو نرگس نیستی سرسختانه شانه ی بالا انداختم _اصلا آخرش که چی بزار بفهمه مگه برات مهم چه فکری در موردت می کنه روی لبه ی حوض قدیمی نشستم و گونه ام را به دست باد دم غروب سپردم که صدای قدم های عمو رجب من و از افکارم بیرون کشید و همانطور که پلک بسته بودم با شیطنت گفتم _عمو‌ تو رو خدا دعوام نکن دوباره برای آب دادن به گل ها زیاده روی کردم حیاط خیس شد سرم و که به عقب چرخاند م نگاه ام به کفش های مشکی براقش افتاد و به هول قامت راست کردم ....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ و ترسیده سلام کردم و گفتم _ببخشید فکر کردم عمو رجب ! دست به جیب خیره ام بو‌د و مثل همیشه اخم داشت سرزنش وار با خودم گفتم _درد بگیری ارغوان بشین کارت و بکن مجبور بودی بیای اینجا که حالا اینجوری نگاهت کنه با دست پاچگی خودم و مشغول تکاندن مانتوی خاکیم نشان دادم و با عذرخواهی زیر لب سمت ساختمان کارگاه گام برداشتم که صدام کرد _خانم فرمند یه لحظه ! از استرس به سینه ام چنگ زدم و با خودم گفتم خدایا نکنه بو برده خودت کمکم کن نفسی تازه کردم و به سمتش برگشتم که گفت _یه سری چیزها هست در رابطه با کار باید هماهنگ کنم اگرچه خیالم کمی آسوده شد اما از اینکه حرف روبه رو شدن با خانواده اش رو پیش بکشه استرس بدی به جانم افتاد از یادآوری زنش تیغه ی کمرم تیر کشید و بی محابا افکارم بر زبان آوردم _چیزی شده حاج آقا !؟چی باید هماهنگ بشه!؟ جور خاصی براندازم کرد که بیشتر ترس به دلم انداخت و گفت _فردا نمی خواد بیای کارگاه ....