eitaa logo
romanyab
22هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
بابا در آهنی خانه رو به هم کوبید و گفت ارغوان فکر نکن هیچی حالیم نیست تو راه من و به حرف گرفتی اما اینجا دیگه نمی تونی در بری کریم قسم خورد و‌گفت دخترت رضا رو نخواسته با شانه های افتاده کنار در ایستاده بودم که به شونه هام چنگ زد و با صدای بلند تر از قبل غرید تو بهش زنگ زدی آره . چرا اینقدر سرخود شدی و به پسره گفتی نمی خوایش همه جا هم که خودت و نرگس معرفی کردی نکنه این کارها دلیل داره‌. از صدای داد و بیداد بابا تو حیاط بالاخره خانجون خودش ‌و به ایوون رسوند . _احمد اینجا چه خبره ؟ دختره رو کُشتی دیگه چرا هوار شدی روی سرش وقتی آقاجون حرف رضا ‌و دروغ آقا کریم و پیش کشید خانجون به طرفداری از من جلوی بابا دراومد _اخ پسر جلوی دخترت بهت میگم تو کی می خوای بزرگ بشی آخه این چه کاریه ؟ پسر عموتِ باشه ،رفتی باهاش یک و به دو که چرا پسرت دخترم و نگرفت خانجون جوری از کار بابا دلگیر بود که حالش بد شد و گوشه حیاط روی موزییک ها نشست و شروع کرد به مویه کردن . بغضم گرفته بود کنارش رفتم و همانطور که دلداریش می دادم به زندگیم فکر کردم ....
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ بغضم گرفته بود کنارش رفتم و همانطور که دلداریش می دادم به زندگیم فکر کردم به اینکه چه حکایتی بود تا می خواستم دل به این زندگی بدم و داشته هام و بغل بگیرم ‌ و سرا بالایی ها رو به سلامت طی کنم اتفاقی پیش می اومد و آرامشم و بهم می زد ▪️▫️▪️▫️▪️ گوشی و به لبهام چسبوندم و با دلخوری به احسان گفتم . _کیان بالاخره حالش خوب میشه چطور می تونی اینقدر آیه ی یاس بخونی نرگس دستش از دنیا کوتاه پسرش امانتِ دست ما ! به غضب دگمه ی قطع و زدم بهتر بود راه خودم و می رفتم زیر چشمی به کیان خیره شدم باید خجالت و کنار می گذاشتم و فکرم و عملی می کردم . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ نگاه ام به دست های فرز مژگان بود و که تند تند رج می زد و تمام هوش و حواسم به بیرون . با کنجکاوی به اتاقک شیک کنار کارگاه خیره شدم و رو به مژگان گفتم به نظرت حاج آقا اومده . مژگان ابروهش بالا پرید و با پوزخند گفت ..دیوونه حاجی چیه بهش می بندی؟ بنده ی خدا یه جنتلمن همه چی تموم . با کلافگی لب گزیدم و از دار پایین پریدم . از راهرو تنگ بین دارها گذشتم و با تیز بینی به اتاقک خیره شدم . درش تا نیمه باز بود و دست های مردانه ای که روی میز به هم قفل شده بودند . خدارو شکر پس اومده ....
بهتره تا قبل اینکه جراتم و از دست ندادم برم بهش بگم با خودخوری انگشت بهم تاب می دادم که عمو رجب صدام کرد . _دخترم چرا اینجا وایستادی کاری داشتی ؟ اشاره ی به اتاقک زدم و گفتم . _خواستم برم با حاجی حرف بزنم اما ...! عمو رجب همانطور که می خندید سری تکان داد و بین حرفم پرید . _حالا چرا رنگت پریده دختر جان برو حرفت و بگو نگاه به قیافه ی ترسناک حاجی نکن دلش قد یه دریاست این همه دارایی داره اما به خاطر مردم این منطقه کار راه انداخته برو دخترم چرا استخاره می کنی ؟ حرف های عمو رجب به پاهام قوت داد و مصمم در اتاق و زدم . _بیا تو ! روبه روی میز بزرگش ایستاده بودم و نمی دونستم چه جوری اعلام حضور کنم . آه گندش بزنن توی برگ های زیر دستش دنبال چی می گشت که حتی نگاه امم نمی کرد . خش دار به حرف اومد و گفت _عمو رجب عطر چاییت تا اینجا اومده ! از حرص به جان ناخن هام افتاده بودم و آروم سلام کردم . خدای من باز هم نگاه ام نکرد و فقط جوابم و سرد و خشک داد و گفت. _بفرمایبد مشکلی پیش اومده ؟ حالم جوری بود که دوست داشتم همانجا برگردم ..
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ حالم جوری بود که دوست داشتم همانجا برگردم حالا چطور باید بهش بگم درخواست وام دارم ؟ اما نه ، امکان نداشت دست خالی برگردم نزدیک تر رفتم و با تردید گفتم _من می خواستم اگر امکان داره یه مبلغی وام بگیرم بالاخره نگاه ام کرد اینو از صدای قیژ صندلی چرم بزرگش فهمیدم . _برای چه کاری؟ به هول سرم و بالا آوردم و مستأصل گفتم _کار؟؟ _هوم! خونه ماشین یا .... نفسی تازه کردم و مصمم خیره اش شدم .. _برای درمان ! همانطور که دوباره شروع کرده بود به نوشتن روی برگه های زیر دستش جوابم و داد _درمان شوهرت ؟ جوری هول کردم که ناخواسته به نزدیک تر شدم و دستم قفل لبه ی میزش کردم . _نه ! راستش حاج آقا من برای پسرم می خوام . نمی دونم چرا هم زمان با این حرفم صدام لرزید نم اشک گوشه ی چشمم جوشید . جعبه ی دستمال و روبه روم گرفت . _باشه درخواست بنویس بده مشتی برام بیاره . همانطور که دستمال و از جعبه کشیدم زیر چشمی نگاه اش کردم عجیب بود انگار جایی دیده بودمش . جوری ذوق کرده بودم که این کنجکاوی و به گوشه ی ذهنم سپردم و با شوق کودکانه ی گفتم . ممنون به خدا حق با عمو رجب حقی که پیشوند حاجی برازنده تونِ.....
در شیشه ی اتاقک و که چفت کردم از اینکه بازم بی فکر حرف زده بودم از خودم بیزار شدم . اما هیچی نمی تونست شادی اون لحظه ام و خراب کنه . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ وقتی که کلاف بزرگ نخ و روی دوش عمو رجب دیدم با هول سمت حیاط دویدم گفتم _صبرکن بیام کمک . _نمی خواد دخترم کار تو نیست یاسر وانت و بیرون گذاشته گفتم بیارش تو هزار تا بهانه آورد پدر صلواتی . _اشکال نداره جلدی همه شو برات میارم . وقتی که جلوی وانت رسیدم از یاسر راننده ی وانت خبری نبود نفس راحتی کشیدم چه بهتر اعصابم نمی کشید ببینمش نگاه اش جور خاصی بود و مدام من و به حرف می گرفت ‌. اما ثانیه ی از این فکرم نگذشته بود که کلاف نخ از دستم کشیده شد و صدای چندشش بلند شد . _به به ببین کی اینجاست بالاخره شما از سنگرت در اومدی خانم خوشگله ؟ باورم نمیشد این پسرک وقاحت از حد گذرانده بود توی این مدت هرچی من بی محلی می کردم بیشتر پر رو می شد . کلاف نخ و رها کردم و با خودخوری بهش تو‌پیدم . ولم کن کثافت عوضی . جری تر شد و جلوتر اومد . همانطور که عقب عقب می رفتم پشتم به دیوار سیمانی برخورد کرد .
سلام به روی ماهتون 🍂 همانطور که عقب عقب می رفتم پشتم به دیوار سیمانی برخورد کرد . باورم نمیشد این پسرک حیض من و بین دیوار وانت محصور کرده بود. از فرط خشم نفس نفس می زدم که به تخت سینه اش کوبیدم . _گم شو عوضی چه گیر من دادی ؟ دستش و روی دیوار سیمانی بالای سرم کویید و چندش وار گفت . _چون وارد کاری ، خوشگلم که هستی تازه یه ناخنک هم بزنم به جایی بر نمی خوره . می دونستم منظورش چیه اینقدر کثیف بود که آمار دخترهای کارگاه و داشت . جری شدم و همین که جواستم جوابش و با سیلی بدم . دست مردانه ی از پشت یقه اش و به چنگ گرفت . و فوری از زیر دستش فرار کردم عقب تر ایستادم باورم نمیشد شانه های مردانه ی حاج غفار مثل یه سد امن جلوی روم بود اولین مشت و که به صورتش کوبید دلم خنک شد . _تو چه غلطی می کنی ؟ ها اینجا جای لاس زدنِ؟ بهتر بود. از اونجا دور بشم لبه ی شالم و پایین تر کشیدم و سلانه سلانه سمت توالت گوشه ی حیاط رفتم . اونقدر ترسیده بودم که قلبم داشت از جا کنده میشد . نفس نفس زنان آبی به صورتم پاشیدم با دیدن قیافه ی آشفته ام توی آیینه ی زنگار گرفته ی دستشویی به خودم لرزیدم ...
خدایا چرا من باید تاوان هوسرانی اون عوضی پس بدم ناخواسته یاد اون شب افتادم و زیر لب گفتم . ارغوان این مرتیکه فقط دستت و گرفت به این روز افتادی بعد اون شب ... در آهنی توالت که به شدت به دیوار کوبیده شد هول کرده از جا پریدم . حاجی غفاربود که با اخم های گره کرده و صورت برافروخته داخل شد و من با دست پاچگی شالم جلو کشیدم سمت در گام برداشتم همین هم مونده بود توی توالت باهاش تنها بشم . از اینکه من و با اون وضع کنار اون بیشر ف دیده بود حتی شرمم میشد بهش نگاه کنم . زیر لب عذر خواهی کردم اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که دستم به غضب کشیده شد . _دو دقیقه دیگه تو دفتر باش .! میخ شده به نیم رخش خیره شدم و بریده بریده گفتم . آقا به خدا من کاری نکردم اون بیشرف .... بی هوا روش و سمتم چرخوند و همانطور انگشت روی تیغه ی بینی اش کشید _هیش ! هیچی نگو . با چنان سرعتی از در دستشویی بیرون زد که انگار لحظات قبل فقط وهم و خیال بود . ▫️▪️▫️▪️▫️ شالم و که از خیسی به صورتم چسبیده بود با دست جلو کشیدم و تقه ی به در زدم . _بیا تو ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم شد ❤️ حتی صداش لرزه به جونم می انداخت خدایا یعنی چیکارم داشت نکنه بیرونم کنه هنوز ساعتی از خوشحالیم به خاطر قول وامی که بهم داده بود نگذشته بود اما حالا داشتم مواخذه میشدم در و نیمه باز رها کردم و همانطور نیم نگاه ی بهش انداختم جلوی میزش ایستادم . نمی دونم انگار که روی سرش هم چشم داشت همانطور که حواسش به برگه های زیر دستش بود خیلی سرد و خشک گفت در و ببند . نگرانیم بیشتر شد یعنی چی توی سرش بود دلم به نام دهن پر کن حاجی که روی سرش بود خوش کردم مصمم تر در و بستم که گفت _چقدر به حقوقت اضافه کنم تا دست از ابن کارهات برداری ؟! جوری با شوک سرم و بلند کردم که گردنم رگ به رگ شد . نا خواسته قدمی به میزش نزدیک تر شدم . _بله با من بودید ‌ آرنجش و قفل روی میز کرد و با چشم های تنگ شده خیره ام شد . _به جز شما کسی دیگه ای اینجا می بینی خانم فرمند خیال نکن همه مثل شما سرشون زیر برف. اگه شوهر جنابعالی بهت اجاره ی هر کاری داده دلیل نمیشه توی کارگاه من افتضاح کاری بار بیارید . اصلا باورم نمیشد . بی مهابا بهش خیره شدم و زیر لب گفتم ! _شوهرم !؟ بدون اینکه ذره ای نگاه بگیره با رقت توی صورتم چشم چرخوند پوزخند زد . خدای من این نگاه این لبخند معنی دار چقدر برام آشنا بود نگاه از صورتش کندم . .
با صدای لرزان جوابش و دادم _شما شما دارید بهم تهمت می زنید ؟ اون بیشرف چون هم جنس خودتون .. با مشت محکمی که روی سطح شیشه ی میز جلوش زد نطقم کور شد . _سخنرانی نمی خوام حیف اون بچه ی مریضت که مادرش تویی به خاطر اونِ که نمی ندازمت بیرون تا از روش خودت پول در بیاری . نه دیگه تحمل نداشتم جوری عصبی بودم که دوست داشتم با ناخن هام به جونش بیافتم کف دستم و روی میزش کوبیدم و همانطور که از خشم می لرزیدم گفتم . _حیف اون اسم حاجی که روی سر تو ، حرمت این اسم و لااقل نشکن . بین این همه دل آشوبی و تهمت بیشتر عزادار خوشی کوتاه ام بودم مطمنا دیگه نه از کار خبری بود و نه از وام . نگاه اش اونقدر سرد بود که لرز کردم پلکام پایین دادم . داشتم می لرزیدم بهتر بود فرار کنم اما نه ! اینجوری بیشتر به ابن تهمت دامن میزدم باید از شرفم دفاع می کردم توی فکر بودم که کف دستش و به غضب روی میز کوبید نگاه ام به نگین درشت انگشترش افتاد . خدای من این نگین آبی درشت چقدر برام آشنا بود با شوک پلک بالا دادم و بی مهابا بهش خیره ماندم
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم شد ❤️ تصادف اون شب مثل یک فیلم در ثانیه ی از جلوی چشمم گذشت . چطور تا حالا نفهمیده بودم خودش بود همان چهره همان چشمهای سرد و یخ زده زانوهایم لرزید دستم و روی لبه ی میز قفل کردم تا نقش زمین نشم به خودم که اومدم صورتم خیس خیس بود. جوری شوک بودم که نمی تونستم ازش چشم بردارم خدایا چقدر من بدشانسم پس من و شناخته بود که اینطور با سؤظن براندازم می کرد حالا چطور باید از ناموسم دفاع می کردم چیزی شبیه اصوات کوتاه به زبان آوردم م...ن ش...ما !! آن نگاه یخ زده که از روم کنده نمیشد نطقم و‌کور کرد در اتاقک به هول باز شد و عمو رجب با نگرانی گفت _اینجا چه خبر پسرم !؟ صورت نورانی پیر مرد برام نوید امید بود تا بتونم از اون مخمصه فرار کنم. باید می رفتم اینجا دیگه جای من نبود نه زبان خُرده گرفتن از این تهمتی که ناجوانمردانه دامن من و گرفته بود رو داشتم و نه جرات دفاع از ناموسم . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ خرت و پرت هام و داخل کیفم سُر دادم که مژگان دستم و کشید و گفت چیکار می کنی نرگس کجا داری میری ؟ این چه حالیه ؟ اشکهام و با پشت دستم پاک کردم و فین فین کنان گفتم _آخرش حیظ بازی این پسره دامنم و گرفت .....
به خدا که خیلی بدبختم نپرس مژگان . هنوز هم با این بی آبرویی برای رفتن از کارگاه دو دل بودم چه بر سر زندگی مون می آمد اگر این آب باریکه هم قطع میشد مویه کنان زیر لب گفتم _اینم چوب خدا ارغوان خوب زد به کمرت خوب می دونستم کارگاه بابا فقط اسمش گلاب گیریِ . اما در حقیقت یه جایی برای پهن کردن بساطش با قطع شدم حقوقم معلوم نبود .تکلیف خرج مخارج خونه چی میشد جواب مژگان را دادم . _هیچی نپرس بعداً مژگان زنگ می زنم بهت . در آهنی کارگاه و هول دادم حتی دوست نداشتم لحظه ی به آن اتاقک نگاه کنم هنوز هم باورم نمیشد حاجی غفار همون مردی بود که اون شب کذایی خودم و جلوی ماشینش انداخته بودم قرار بود چوب حراج به ناموسم بزنم حتی از فکرش تیغه ی کمرم تیر کشید خدایا چقدر من بدشانسم برای هزارمین بار به خودم سرکوفت زدم . سلانه سلانه از سنگ فرش های حیاط می گذشتم که عمو رجب جلوی راهم و سد کرد و گفت _کجا میری دخترم چرا وسایلت و جمع کردی ؟ با چشم های پر شده پلک بالا دادم حتی شرمم میشد به عمو رجب نگاه کنم مطمنا بهش گفته خدایا آبروم رفت
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ روا نبود لحظه ی اینجا بمونم . منمن کنان جواب دادم . _حق ام و حلال کنید عمو ، رفتنی شدم عمو رجب با همان قد خمیده کوله ام را کشید و گفت . _نگنه به خاطر داد و بیداد حاجی خوف کردی ؟ بیا دختر جان بهتر از اینجا پیدا نمی کنی نگاه به اخم و تخم و صدای بلندش نکن والله که تا این سن و سال مردتر ازش ندیدم .خیر ندیده یاسر چشمش همه جا کار می کنه روزیِ زن و بچه اش به هوس رانیش باخت خدا ازش نگذره دست کلید رو جلوی چشمم تاب داد و گفت . _حاجی عذرش و خواست بیا برو سر کارت دخترم با شوک به سوییچ توی دستش خیره بودم که صداش از پشت سرم لرزه به جونم انداخت _مشتی چه خبرِ اینجا ..!؟ همانطور که پشتم بهش بود با ترس و اضطراب پلک بستم کاش می تونستم نامریی بشم . عمو رجب جوابش و داد _دیگه هیچی حاجی علف هرز وقتی کنده شد مشکلی برای گل‌های باغچه پیش نمیاد . صدای سرد و خشکش توی گوشم پیچید. _انشالله که همینطوره ، خانم فرمند !! از اینکه اسمم و صدا کرد جوری شوک شدم که بی اختیار از بالای شانه نگاه اش کردم . با اخم های گره کرده براندازم کرد و گفت _ بیا اتاقم ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ پشت در انگشت بهم تاب می دادم که ....