eitaa logo
romanyab
21.9هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به روی ماهتون 🍂 همانطور که عقب عقب می رفتم پشتم به دیوار سیمانی برخورد کرد . باورم نمیشد این پسرک حیض من و بین دیوار وانت محصور کرده بود. از فرط خشم نفس نفس می زدم که به تخت سینه اش کوبیدم . _گم شو عوضی چه گیر من دادی ؟ دستش و روی دیوار سیمانی بالای سرم کویید و چندش وار گفت . _چون وارد کاری ، خوشگلم که هستی تازه یه ناخنک هم بزنم به جایی بر نمی خوره . می دونستم منظورش چیه اینقدر کثیف بود که آمار دخترهای کارگاه و داشت . جری شدم و همین که جواستم جوابش و با سیلی بدم . دست مردانه ی از پشت یقه اش و به چنگ گرفت . و فوری از زیر دستش فرار کردم عقب تر ایستادم باورم نمیشد شانه های مردانه ی حاج غفار مثل یه سد امن جلوی روم بود اولین مشت و که به صورتش کوبید دلم خنک شد . _تو چه غلطی می کنی ؟ ها اینجا جای لاس زدنِ؟ بهتر بود. از اونجا دور بشم لبه ی شالم و پایین تر کشیدم و سلانه سلانه سمت توالت گوشه ی حیاط رفتم . اونقدر ترسیده بودم که قلبم داشت از جا کنده میشد . نفس نفس زنان آبی به صورتم پاشیدم با دیدن قیافه ی آشفته ام توی آیینه ی زنگار گرفته ی دستشویی به خودم لرزیدم ...
خدایا چرا من باید تاوان هوسرانی اون عوضی پس بدم ناخواسته یاد اون شب افتادم و زیر لب گفتم . ارغوان این مرتیکه فقط دستت و گرفت به این روز افتادی بعد اون شب ... در آهنی توالت که به شدت به دیوار کوبیده شد هول کرده از جا پریدم . حاجی غفاربود که با اخم های گره کرده و صورت برافروخته داخل شد و من با دست پاچگی شالم جلو کشیدم سمت در گام برداشتم همین هم مونده بود توی توالت باهاش تنها بشم . از اینکه من و با اون وضع کنار اون بیشر ف دیده بود حتی شرمم میشد بهش نگاه کنم . زیر لب عذر خواهی کردم اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که دستم به غضب کشیده شد . _دو دقیقه دیگه تو دفتر باش .! میخ شده به نیم رخش خیره شدم و بریده بریده گفتم . آقا به خدا من کاری نکردم اون بیشرف .... بی هوا روش و سمتم چرخوند و همانطور انگشت روی تیغه ی بینی اش کشید _هیش ! هیچی نگو . با چنان سرعتی از در دستشویی بیرون زد که انگار لحظات قبل فقط وهم و خیال بود . ▫️▪️▫️▪️▫️ شالم و که از خیسی به صورتم چسبیده بود با دست جلو کشیدم و تقه ی به در زدم . _بیا تو ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم شد ❤️ حتی صداش لرزه به جونم می انداخت خدایا یعنی چیکارم داشت نکنه بیرونم کنه هنوز ساعتی از خوشحالیم به خاطر قول وامی که بهم داده بود نگذشته بود اما حالا داشتم مواخذه میشدم در و نیمه باز رها کردم و همانطور نیم نگاه ی بهش انداختم جلوی میزش ایستادم . نمی دونم انگار که روی سرش هم چشم داشت همانطور که حواسش به برگه های زیر دستش بود خیلی سرد و خشک گفت در و ببند . نگرانیم بیشتر شد یعنی چی توی سرش بود دلم به نام دهن پر کن حاجی که روی سرش بود خوش کردم مصمم تر در و بستم که گفت _چقدر به حقوقت اضافه کنم تا دست از ابن کارهات برداری ؟! جوری با شوک سرم و بلند کردم که گردنم رگ به رگ شد . نا خواسته قدمی به میزش نزدیک تر شدم . _بله با من بودید ‌ آرنجش و قفل روی میز کرد و با چشم های تنگ شده خیره ام شد . _به جز شما کسی دیگه ای اینجا می بینی خانم فرمند خیال نکن همه مثل شما سرشون زیر برف. اگه شوهر جنابعالی بهت اجاره ی هر کاری داده دلیل نمیشه توی کارگاه من افتضاح کاری بار بیارید . اصلا باورم نمیشد . بی مهابا بهش خیره شدم و زیر لب گفتم ! _شوهرم !؟ بدون اینکه ذره ای نگاه بگیره با رقت توی صورتم چشم چرخوند پوزخند زد . خدای من این نگاه این لبخند معنی دار چقدر برام آشنا بود نگاه از صورتش کندم . .
با صدای لرزان جوابش و دادم _شما شما دارید بهم تهمت می زنید ؟ اون بیشرف چون هم جنس خودتون .. با مشت محکمی که روی سطح شیشه ی میز جلوش زد نطقم کور شد . _سخنرانی نمی خوام حیف اون بچه ی مریضت که مادرش تویی به خاطر اونِ که نمی ندازمت بیرون تا از روش خودت پول در بیاری . نه دیگه تحمل نداشتم جوری عصبی بودم که دوست داشتم با ناخن هام به جونش بیافتم کف دستم و روی میزش کوبیدم و همانطور که از خشم می لرزیدم گفتم . _حیف اون اسم حاجی که روی سر تو ، حرمت این اسم و لااقل نشکن . بین این همه دل آشوبی و تهمت بیشتر عزادار خوشی کوتاه ام بودم مطمنا دیگه نه از کار خبری بود و نه از وام . نگاه اش اونقدر سرد بود که لرز کردم پلکام پایین دادم . داشتم می لرزیدم بهتر بود فرار کنم اما نه ! اینجوری بیشتر به ابن تهمت دامن میزدم باید از شرفم دفاع می کردم توی فکر بودم که کف دستش و به غضب روی میز کوبید نگاه ام به نگین درشت انگشترش افتاد . خدای من این نگین آبی درشت چقدر برام آشنا بود با شوک پلک بالا دادم و بی مهابا بهش خیره ماندم
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم شد ❤️ تصادف اون شب مثل یک فیلم در ثانیه ی از جلوی چشمم گذشت . چطور تا حالا نفهمیده بودم خودش بود همان چهره همان چشمهای سرد و یخ زده زانوهایم لرزید دستم و روی لبه ی میز قفل کردم تا نقش زمین نشم به خودم که اومدم صورتم خیس خیس بود. جوری شوک بودم که نمی تونستم ازش چشم بردارم خدایا چقدر من بدشانسم پس من و شناخته بود که اینطور با سؤظن براندازم می کرد حالا چطور باید از ناموسم دفاع می کردم چیزی شبیه اصوات کوتاه به زبان آوردم م...ن ش...ما !! آن نگاه یخ زده که از روم کنده نمیشد نطقم و‌کور کرد در اتاقک به هول باز شد و عمو رجب با نگرانی گفت _اینجا چه خبر پسرم !؟ صورت نورانی پیر مرد برام نوید امید بود تا بتونم از اون مخمصه فرار کنم. باید می رفتم اینجا دیگه جای من نبود نه زبان خُرده گرفتن از این تهمتی که ناجوانمردانه دامن من و گرفته بود رو داشتم و نه جرات دفاع از ناموسم . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ خرت و پرت هام و داخل کیفم سُر دادم که مژگان دستم و کشید و گفت چیکار می کنی نرگس کجا داری میری ؟ این چه حالیه ؟ اشکهام و با پشت دستم پاک کردم و فین فین کنان گفتم _آخرش حیظ بازی این پسره دامنم و گرفت .....
به خدا که خیلی بدبختم نپرس مژگان . هنوز هم با این بی آبرویی برای رفتن از کارگاه دو دل بودم چه بر سر زندگی مون می آمد اگر این آب باریکه هم قطع میشد مویه کنان زیر لب گفتم _اینم چوب خدا ارغوان خوب زد به کمرت خوب می دونستم کارگاه بابا فقط اسمش گلاب گیریِ . اما در حقیقت یه جایی برای پهن کردن بساطش با قطع شدم حقوقم معلوم نبود .تکلیف خرج مخارج خونه چی میشد جواب مژگان را دادم . _هیچی نپرس بعداً مژگان زنگ می زنم بهت . در آهنی کارگاه و هول دادم حتی دوست نداشتم لحظه ی به آن اتاقک نگاه کنم هنوز هم باورم نمیشد حاجی غفار همون مردی بود که اون شب کذایی خودم و جلوی ماشینش انداخته بودم قرار بود چوب حراج به ناموسم بزنم حتی از فکرش تیغه ی کمرم تیر کشید خدایا چقدر من بدشانسم برای هزارمین بار به خودم سرکوفت زدم . سلانه سلانه از سنگ فرش های حیاط می گذشتم که عمو رجب جلوی راهم و سد کرد و گفت _کجا میری دخترم چرا وسایلت و جمع کردی ؟ با چشم های پر شده پلک بالا دادم حتی شرمم میشد به عمو رجب نگاه کنم مطمنا بهش گفته خدایا آبروم رفت
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ روا نبود لحظه ی اینجا بمونم . منمن کنان جواب دادم . _حق ام و حلال کنید عمو ، رفتنی شدم عمو رجب با همان قد خمیده کوله ام را کشید و گفت . _نگنه به خاطر داد و بیداد حاجی خوف کردی ؟ بیا دختر جان بهتر از اینجا پیدا نمی کنی نگاه به اخم و تخم و صدای بلندش نکن والله که تا این سن و سال مردتر ازش ندیدم .خیر ندیده یاسر چشمش همه جا کار می کنه روزیِ زن و بچه اش به هوس رانیش باخت خدا ازش نگذره دست کلید رو جلوی چشمم تاب داد و گفت . _حاجی عذرش و خواست بیا برو سر کارت دخترم با شوک به سوییچ توی دستش خیره بودم که صداش از پشت سرم لرزه به جونم انداخت _مشتی چه خبرِ اینجا ..!؟ همانطور که پشتم بهش بود با ترس و اضطراب پلک بستم کاش می تونستم نامریی بشم . عمو رجب جوابش و داد _دیگه هیچی حاجی علف هرز وقتی کنده شد مشکلی برای گل‌های باغچه پیش نمیاد . صدای سرد و خشکش توی گوشم پیچید. _انشالله که همینطوره ، خانم فرمند !! از اینکه اسمم و صدا کرد جوری شوک شدم که بی اختیار از بالای شانه نگاه اش کردم . با اخم های گره کرده براندازم کرد و گفت _ بیا اتاقم ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ پشت در انگشت بهم تاب می دادم که ....
بغلم کن __۲۷ عمو رجب سینی به دست کنارم اومد و گفت _دخترم چرا استخاره می کنی حاجی غفار فقط خیرشِ که به دیگران می رسه نترس برو تو مطمن باش به صلاحت کار می کنه سلانه سلانه پشت سر پیرمرد وارد شدم و همانجا دم در ایستادم . جوری با احترام بلند شد و سینی چای را از عمو رجب گرفت که شوک شدم _حاجی میگم اینا کار تو نیست زحمت نکش نگاه ام به نیم رخش بود و ساعتی و که توی بیمارستان. باهاش سپری کرده بودم توی ذهنم مرور می کردم که نفهمیدم کی عمو رجب رفت . _اگه نمی خوای صدام و کل کارگاه بشنون بیا جلوتر حرف دارم . خدای من پس مأخذه هنوز تمام نشده بود مضطرب قدمی جلو گذاشتم و بریده بریده گفتم _حاج آقا من داشتم میرفتم عمو رجب ... با تحکم بین حرفم پرید و گفت . _اونی که قرار بود بره رفت، مگر اینکه دلیل دیگه ی برای رفتنت داشته باشی . جوری با هول سرم و بالا گرفتم که گردنم رگ به رگ شد . می دونستم منظورش چیه پس هنوز بهم شک داشت .نه نباید تاوان یه اشتباه پس می دادم حالا دیگه نه به خاطر پول و از دست ندادن کارم بلکه به خاطر آبروم نباید کوتاه می اومدم نزدیک تر شدم و با هول گفتم . _نه هیچ دلیل دیگه ی نیست
عمو رجب سینی به دست کنارم اومد و گفت _دخترم چرا استخاره می کنی حاجی غفار فقط خیرشِ که به دیگران می رسه نترس برو تو مطمن باش به صلاحت کار می کنه سلانه سلانه پشت سر پیرمرد وارد شدم و همانجا دم در ایستادم . جوری با احترام بلند شد و سینی چای را از عمو رجب گرفت که شوک شدم _حاجی میگم اینا کار تو نیست زحمت نکش نگاه ام به نیم رخش بود و ساعتی و که توی بیمارستان. باهاش سپری کرده بودم توی ذهنم مرور می کردم که نفهمیدم کی عمو رجب رفت . _اگه نمی خوای صدام و کل کارگاه بشنون بیا جلوتر حرف دارم . خدای من پس مأخذه هنوز تمام نشده بود مضطرب قدمی جلو گذاشتم و بریده بریده گفتم _حاج آقا من داشتم میرفتم عمو رجب ... با تحکم بین حرفم پرید و گفت . _اونی که قرار بود بره رفت، مگر اینکه دلیل دیگه ی برای رفتنت داشته باشی . جوری با هول سرم و بالا گرفتم که گردنم رگ به رگ شد . می دونستم منظورش چیه پس هنوز بهم شک داشت .نه نباید تاوان یه اشتباه پس می دادم حالا دیگه نه به خاطر پول و از دست ندادن کارم بلکه به خاطر آبروم نباید کوتاه می اومدم نزدیک تر شدم و با هول گفتم . _نه هیچ دلیل دیگه ی نیست
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ نزدیک تر شدم و با هول گفتم _نه هیچ دلیل دیگه ی نیست تکیه اش و به صندلی چرمی داد و همانطور که دستش و روی سینه قفل کرده بود با چشم های تنگ شده خیره ام شد _تحصیلاتت چیه ؟ متعجب سرم و بالا گرفتم حرفش و هجی کردم . _تحصیلاتِ من !؟ با کلافگی برگه ی زیر دستش و‌ ورق زد و گفت . _ خانم فرمند دارم فارسی حرف می زنم بله با شمام ! با مِنْمِن جوابش و دادم _دانشجوی انصرافی هستم حتی با گفتن این کلام بغض به گلوم چنگ انداخت زیر چشمی نگاه ام به دستان مردانه اش بود که حواسش به برگه های زیر دستش داد ثانیه ی بعد آرنجش و قفل میز کرد و خیره بهم گفت _ کامپیوتر بلدی یا حساب کتاب !؟ گنگ جوابش و دادم _بله آقا چطور مگه !؟ به غضب پرونده رو بست و همانطور که از پشت میزش بلند میشد گفت _فردا صبح بیا کارخونه می‌دونی که کجاست ؟ بی توجه بهم استکان چایش و هورت کشید اما من منگ همانجا پشت سرش ایستاده بودم از بالای شانه نگاه ام کرد و گفت. _الانم می تون بری سر کارت . جوری شوک بودم که کلا یادم رفت مرد رو به روم حاجی همون مردی که شبی قرار بود خودم و‌ناموسم و تقدیمش کنم سینه به سینه اش ایستادم و گفتم ..
_ یعنی اخراج شدم ؟ نگاه خیره اش بین مردمک چشمانم چرخ خورد از این فاصله چشمهای یخ زده اش ترسناک تر به نظر می آمد . جوابم و به سردی داد _فهمیدنش اونقدر سخت نیست خانم فرمند فردا بیا کارخونه الآنم برو سر کارت . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ گوشم به مژگان بود که از روی نقشه می خواند رج میزدم اما در ذهنم حوادث امروز و مرور می کردم باورم نمیشد انگار خواب دیدم . با احساس سوزش انگشتم صدای آخَم بلند شد و مژگان قلاب و از دستم کشید و گفت نرگس تو امروز یه چیزیت هست نکنه باز این پسره وانتی حرفی بهت زده نکبت آمار زنهای مطلقه ی کارگاه و بد سرپرست و داره خوبِ حالا شپش توی جیبش ملغ میزنه فکرش فقط روی اون کمر بی صاحبشِ . دستمال کهنه رو روی زخمم فشردم و تمام عقده های اون روز هق زدم و بریده بریده گفتم _مژگان حاجی ازم خواسته فردا برم کارخونه حالا چیکار کنم ؟ مژگان بی هوا دستش شل شد و با شگفتی گفت . _وای نرگس تو عقلت کمِ، خوب این گریه داره بلیت شانست برده دختر به خدا من همیشه می گم تو از صدتا دختر مجرد هم تو دل برو تری از پشت پرده ی اشک بهش خیره بودم ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ بلیت شانست برده دختر به خدا من همیشه می گم تو از صدتا دختر مجرد هم تو دل برو تری . از پشت پرده ی اشک بهش خیره بودم خدایا چرا نمی تونستم یه گوش شنوا برای دردام پیدا کنم مژگان توی فانتزی های دخترانه اش غرق بود و خبر نداشت توی دلم چه آشوبی به پا شده ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ دست های بی جان کیان را ماساژ دادم و رو به خانجون گفتم . _کارم امروز خیلی طول می کشه تو رو جون ارغوان بابا اگه سراغم و گرفت یه جوری آرومش کن نزار دو باره بیاد سمت کارگاه خانجون با ناامیدی کنارم دو زانو نشست و گفت _ کجایی دخترم ؟ بابات اونقدر غرق شده که یادش رفته مادر و دخترش خرجی می خوان نمی دونم نفرین کی پشت سرم که اینجور پسر نا اهل نصیبم شده فرشته خدا بیامرز یه پارچه خانم بود گاهی می گم پاسوز پسرم شد و با عشق و عاشقی پشت و پا به بختش زد دلم از یادآوری خاطرات مامان فرشته گرفت و همانطور. که بغضم و قورت می دادم زیر لب گفتم _باید یه پولی هم جمع کنم تا بابا بره کمپ نمی دونم این ذهر ماری چی بود که هردفع سراغش می رفت ....