eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام صبح تون زیبا 🍂 امیدوارم هر لحظه از زندگیتون معجزه ی از طرف پروردگار باشه ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ بگیرش بنداز گردنت سیما حواسش حسابی جمع ! ناخواسته یاد روز عقد و هدیه ی نمایشی حاجی غفار افتادم وقتی که ازم فاصله گرفت و تکیه به صندلی جوری نفس حبس شده ام رو بیرون دادم انگار که از یه مخمصه رها شده باشم . تحکم صداش باعث شد فوری سراغ زنجیر سر عقد برم شالم و از روی سینه کنار زدم و با دست های لرزان زنجیر و دور گردنم تاب دادم ... نوک انگشتام از ترس و اضطراب قندیل بسته بود و قفل زنجیر بلای جانم شده بود آنقدر درگیرش بودم که بی هوا زنجیر از دستم رها شد و کف ماشین افتاد . خم شدم و همین که پر دامنم را کنار زدم گرمی تنش و حس کردم و هم زمان دستش روی پام کشید و زمزمه وار گفت . پات و بلندکن زیر پات افتاده . جوری که انگار بهم برق وصل شده از جا پریدم با خودخوری زیر لب گفتم _آخ ارغوان الهی درد بگیری بدون کفش نشستی تو ماشینش یه زنجیرم نمی تونی ببندی بیشتر از ابن راه نداشت گیج بازی در بیاری همانطور سرش پایین بود که نگاه ام کرد و با کنجکاوی گفت _کفش هات کو پس !؟ جوابش و با دست پاچگی دادم _همین جاست زیر صندلی پام و میزد درش آورد الان می پوشم تا خواستم کفشم بردارم پنجه هایش را روی زانوم فشرد و گفت ....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ _نمی خواد پیاده شدنی بپوش دست خودم نبود ناخواسته پاهام و جمع کردم و به در ماشین چسبیدم به زنجیر توی دستش خیره بودم که اخم کرده پفی کرد و گفت _برگرد ببندمش خدای من اگر حالا سکته می کردم روا بود چشمانم به حدی گشاد شد انگار می خواست از حدقه بیرون بزند _نه نه بدینش من میبندم هم زمان لحظه ی انگشتانش را لمس کردم که کلافه گفت _برگرد دیره به ناچار پشت بهش چرخیدم موهای دم اسبی ام را روی شانه یه طرف سینه ام انداختم و شالم و کمی باز کردم نمی دونم چه مرگم شده بود که زیر لب ذکر می گفتم نفسهای گرمش روی پوست گردنم لمس انگشتانش داشت به جانم آتش میزد خش دار جوری که از حاجی سرد و خشن که می شناختم بعید بود دم گوشم پچ زد _تموم شد! معذب تکیه ام را به صندلی دادم و پلاک را روی سینه ام رها کردم حاجی غفار همانطور که استارت میزد از گوشه ی چشم نگاه ام کرد و گفت _چرا نخواستی مادر بزرگ و برادرت باهات بیان !؟ اینجوری شک می کنند به این عقد و عروسی خدای من حتما صورت بغ کرده ی خانجون و حرف های دم رفتن احسان کنجکاوش کرده بود...
سلام صبح تون بخیر 🍂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ خدای من حتما صورت بغ کرده و حرف های دم رفتن احسان کنجکاوش کرده بود... که اینجوری سوال پیچم می کرد فارغ از اضطراب لحظه ی قبل حالت تدافعی گرفتم و گفتم _به حرف های احسان اهمیت ندید حاج آقا اون به خاطر تصادف و جور کردن پول دیه عذاب وجدان داره خانجون هم به خدا اصلا شک نکرد تازه مگه من هر روز که می رم کارگاه و کارخونه کسی همراه ام هست اینم یه کاره دیگه ! ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ نگاه ام به ساختمان مرمر سفید رنگ جلوی روم بود که زیر لب بسم الله گفتم پیاده شدم حاج غفار ماشین را دور زد و کنارم ایستاد و همانطور که دستم از لای انگشتان در هم پیچیده ام می کشید رو به پیرمرد گفت _حاجی دست بجمون ! حواسم به گرمی دستانش بود که پیرمرد گوسفند را سر برید و هم زمان صدای کل بلند شد _مبارک باشه حاج رسول خدا بهت ببخشه خانومت مثل ماه شب چهارده است زیر چشمی به پیرزنی که ظرف اسفند را دور سرم می چرخاند خیره شدم . باورم نمیشد این بند و بساط به خاطر آمدن من بود نتونستم طاقت بیارم و آهسته رو به حاج غفار که کنار دستم ایستاده بود گفتم _من می ترسم حاج آقا این کارها واسه چیه ؟ کلافه پفی کرد و همانطور که نگاه اش به بالای پله های در ورودی ساختمان بود گفت .
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ بیا از روی خون رد شو بریم تو ! چنان دستم و سفت و محکم گرفته بود که حتی نمی تونستم لحظه ی ازش فاصله بگیرم میان آن شلوغ پلوغی سیما سمتم آمد و همانطور که دست دور گردنم حلقه می کرد. گفت _به زندگی داداشم خوش اومدی خدایا اینجا چه خبر بود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نگران رو به رو شدن با زن حاجی غفار بودم اونوقت این نمایش مثل سیخ داغ توی قلبم فرو می رفت و جانم و به آتش می کشید . حاج غفار دستش و پشت کمرم گذاشت و دم گوشم گفت _برو تو آروم باش دستات یخ کرده چیز ترسناکی نیست سرم و بلند کردم و لحظه ی بغض کرده خیره اش ماندم باورم نمیشد. این مرد که آوازه ی خوش نامیش گوش فلک رو پر کرده بود جلوی زنش همچین نمایشی و راه انداخته بود سیما که دست دور بازوم انداخت و رو به برادرش گفت داداش خانومت و می تونم چند لحظه ببرم !؟ نفس آسوده ی کشیدم . سیما مانتوم رو از شانه ام کنار زد و همانطور که شالم و می کشید گفت اینا رو بدش من می زارم تو اتاق تون ! سرم پایین بود. اما ......
روزانه از این همه پیام های قشنگ تون کلی انرژی می گیرم 🥰❤️
درخواست ها تون برای خصوصی اینقدر دلبر که ....🥰❤️