(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
خدای من حتما صورت بغ کرده و حرف های دم رفتن احسان کنجکاوش کرده بود...
که اینجوری سوال پیچم می کرد
فارغ از اضطراب لحظه ی قبل حالت تدافعی گرفتم و گفتم
_به حرف های احسان اهمیت ندید حاج آقا اون به خاطر تصادف و جور کردن پول دیه عذاب وجدان داره خانجون هم به خدا اصلا شک نکرد تازه مگه من هر روز که می رم کارگاه و کارخونه کسی همراه ام هست اینم یه کاره دیگه !
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
نگاه ام به ساختمان مرمر سفید رنگ جلوی روم بود که زیر لب بسم الله گفتم پیاده شدم
حاج غفار ماشین را دور زد و کنارم ایستاد و همانطور که دستم از لای انگشتان در هم پیچیده ام می کشید رو به پیرمرد گفت
_حاجی دست بجمون !
حواسم به گرمی دستانش بود که پیرمرد گوسفند را سر برید و هم زمان صدای کل بلند شد
_مبارک باشه حاج رسول خدا بهت ببخشه خانومت مثل ماه شب چهارده است زیر چشمی به پیرزنی که ظرف اسفند را دور سرم می چرخاند خیره شدم .
باورم نمیشد این بند و بساط به خاطر آمدن من بود نتونستم طاقت بیارم و آهسته رو به حاج غفار که کنار دستم ایستاده بود گفتم
_من می ترسم حاج آقا این کارها واسه چیه ؟
کلافه پفی کرد و همانطور که نگاه اش به بالای پله های در ورودی ساختمان بود گفت
.
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۳۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
بیا از روی خون رد شو بریم تو !
چنان دستم و سفت و محکم گرفته بود که حتی نمی تونستم لحظه ی ازش فاصله بگیرم میان آن شلوغ پلوغی سیما سمتم آمد و همانطور که دست دور گردنم حلقه می کرد. گفت
_به زندگی داداشم خوش اومدی
خدایا اینجا چه خبر بود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نگران رو به رو شدن با زن حاجی غفار بودم اونوقت این نمایش مثل سیخ داغ توی قلبم فرو می رفت و جانم و به آتش می کشید .
حاج غفار دستش و پشت کمرم گذاشت و دم گوشم گفت
_برو تو آروم باش دستات یخ کرده چیز ترسناکی نیست
سرم و بلند کردم و لحظه ی بغض کرده خیره اش ماندم
باورم نمیشد. این مرد که آوازه ی خوش نامیش گوش فلک رو پر کرده بود جلوی زنش همچین نمایشی و راه انداخته بود
سیما که دست دور بازوم انداخت و رو به برادرش گفت داداش خانومت و می تونم چند لحظه ببرم !؟
نفس آسوده ی کشیدم .
سیما مانتوم رو از شانه ام کنار زد و همانطور که شالم و می کشید گفت
اینا رو بدش من می زارم تو اتاق تون !
سرم پایین بود. اما ......
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۳۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
از صدای هم همه ی جمع سنگینی نگاه شان می فهمیدم که مجلس شلوغه با خجالت روی لُختی گردنم دست کشیدم و گوشه ی مبل نشستم .
کمی که گذشت انگار کنجکاویشان ته کشید فرصت پیدا کردم و پذیرای خانه را دید زدم
یه سالن بزرگ جوری که انتهایش مشخص نبود و چند سِت مبل استیل و راحتی به زیبایی چیده شده بود
تابلو فرش های گران قیمت وصل شده به در و دیوار توجه ام و جلب کرد جوری که از آن جمع غافل شدم و با لذت به تابلوی روی دیوار روبه رو خیره بودم که صدای تیز زنی من و از افکارم بیرون کشید و خجالت زده ازکنجکاویم نگاه گرفتم و گفتم
_من و صدا زدید خانم !؟
زن کنار دستش با پوزخند گفت
_ فرخنده جون شخصیت و فرهنگ که با سر و لباس به دست نمیاد حیف رسول چطور اجازه دادی این اشتباه مرتکب بشه !؟
زن اخم در هم کشید و در جوابش با خودخوری گفت
_آخ نگو ملوک جان پنهونی عقدش کرده اگه می دونستم محال بود بزارم
خدای من نزدیک بود به گریه بیافتم احساس غریبی می کردم و مکالمه اشان دوباره نگاه ها رو سمتم چرخاند با استرس دور پذیرای چشم چرخاندم پس حاجی کجا رفت !؟ چرا تنهام گذاشت .
صدای تیز زن دوباره مخاطب ام قرار داد
_بچه ت کو !؟ نکنه از هول حلیم افتادی تو دیگ عسل فراموشش کردی .....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۴۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با خشم انگشتانم را توی دسته ی مبل فرو بردم این همه حقارت حق ام نبود تا خواستم جوابش و بدم کنار دستم تکانی خورد و حاجی همانطور که تنگم روی مبل نشست گفت
_پسرش جاش راحت مامان انشالله به موقع اش اونم میاد خونه اش !.
به هول سرم و بلند کردم و به نیم رخش خیره شدم
الان چی گفت میاد خونه اش مگه نگفتم کیان قرار نیست بیاد
فک منقبض شده و اخم های در هم کشیده اش نشان می داد که بیش از حد خشمگین .
ناغافل از دل آشوبی که گریبانم را گرفته نفس عمیقی کشیدم که گرمی انگشتانش لای دستم فرو رفت دم گوشم گفت
_آروم باش بهشون گوش نده .
وقتی که دستم و کشید و گذاشت روی زانوهایش و انگشتانم و به بازی گرفت نزدیک بود غالب تهی کنم این نمایش خیلی سهمگین تر از تصوراتم بود
صدای خنده ی بچگانه سکوت پذیرای و شکست و هم زمان مبینا خودش و توی آغوشم انداخت
_وای فرشته تو اینجایی دلم برات تنگ شده بود بینی اش را به سینه ام فشرد و نفس کشید
هنوز همون بو میدی .
خدای من همه ی نگاه ها روی من بود و..
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف