eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ خدای من حتما صورت بغ کرده و حرف های دم رفتن احسان کنجکاوش کرده بود... که اینجوری سوال پیچم می کرد فارغ از اضطراب لحظه ی قبل حالت تدافعی گرفتم و گفتم _به حرف های احسان اهمیت ندید حاج آقا اون به خاطر تصادف و جور کردن پول دیه عذاب وجدان داره خانجون هم به خدا اصلا شک نکرد تازه مگه من هر روز که می رم کارگاه و کارخونه کسی همراه ام هست اینم یه کاره دیگه ! ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ نگاه ام به ساختمان مرمر سفید رنگ جلوی روم بود که زیر لب بسم الله گفتم پیاده شدم حاج غفار ماشین را دور زد و کنارم ایستاد و همانطور که دستم از لای انگشتان در هم پیچیده ام می کشید رو به پیرمرد گفت _حاجی دست بجمون ! حواسم به گرمی دستانش بود که پیرمرد گوسفند را سر برید و هم زمان صدای کل بلند شد _مبارک باشه حاج رسول خدا بهت ببخشه خانومت مثل ماه شب چهارده است زیر چشمی به پیرزنی که ظرف اسفند را دور سرم می چرخاند خیره شدم . باورم نمیشد این بند و بساط به خاطر آمدن من بود نتونستم طاقت بیارم و آهسته رو به حاج غفار که کنار دستم ایستاده بود گفتم _من می ترسم حاج آقا این کارها واسه چیه ؟ کلافه پفی کرد و همانطور که نگاه اش به بالای پله های در ورودی ساختمان بود گفت .
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ بیا از روی خون رد شو بریم تو ! چنان دستم و سفت و محکم گرفته بود که حتی نمی تونستم لحظه ی ازش فاصله بگیرم میان آن شلوغ پلوغی سیما سمتم آمد و همانطور که دست دور گردنم حلقه می کرد. گفت _به زندگی داداشم خوش اومدی خدایا اینجا چه خبر بود دلم مثل سیر و سرکه می جوشید و نگران رو به رو شدن با زن حاجی غفار بودم اونوقت این نمایش مثل سیخ داغ توی قلبم فرو می رفت و جانم و به آتش می کشید . حاج غفار دستش و پشت کمرم گذاشت و دم گوشم گفت _برو تو آروم باش دستات یخ کرده چیز ترسناکی نیست سرم و بلند کردم و لحظه ی بغض کرده خیره اش ماندم باورم نمیشد. این مرد که آوازه ی خوش نامیش گوش فلک رو پر کرده بود جلوی زنش همچین نمایشی و راه انداخته بود سیما که دست دور بازوم انداخت و رو به برادرش گفت داداش خانومت و می تونم چند لحظه ببرم !؟ نفس آسوده ی کشیدم . سیما مانتوم رو از شانه ام کنار زد و همانطور که شالم و می کشید گفت اینا رو بدش من می زارم تو اتاق تون ! سرم پایین بود. اما ......
روزانه از این همه پیام های قشنگ تون کلی انرژی می گیرم 🥰❤️
درخواست ها تون برای خصوصی اینقدر دلبر که ....🥰❤️
پیام های قشنگی که آخر شب کلی بهم چسبید ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیام های قشنگ تون بهترین هدیه تولدم 🥰
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ از صدای هم همه ی جمع سنگینی نگاه شان می فهمیدم که مجلس شلوغه با خجالت روی لُختی گردنم دست کشیدم و گوشه ی مبل نشستم . کمی که گذشت انگار کنجکاویشان ته کشید فرصت پیدا کردم و پذیرای خانه را دید زدم یه سالن بزرگ جوری که انتهایش مشخص نبود و چند سِت مبل استیل و راحتی به زیبایی چیده شده بود تابلو فرش های گران قیمت وصل شده به در و دیوار توجه ام و جلب کرد جوری که از آن جمع غافل شدم و با لذت به تابلوی روی دیوار روبه رو خیره بودم که صدای تیز زنی من و از افکارم بیرون کشید و خجالت زده ازکنجکاویم نگاه گرفتم و گفتم _من و صدا زدید خانم !؟ زن کنار دستش با پوزخند گفت _ فرخنده جون شخصیت و فرهنگ که با سر و لباس به دست نمیاد حیف رسول چطور اجازه دادی این اشتباه مرتکب بشه !؟ زن اخم در هم کشید و در جوابش با خودخوری گفت _آخ نگو‌ ملوک جان پنهونی عقدش کرده اگه می دونستم محال بود بزارم خدای من نزدیک بود به گریه بیافتم احساس غریبی می کردم و مکالمه اشان دوباره نگاه ها رو سمتم چرخاند با استرس دور پذیرای چشم چرخاندم پس حاجی کجا رفت !؟ چرا تنهام گذاشت . صدای تیز زن دوباره مخاطب ام قرار داد _بچه ت کو !؟ نکنه از هول حلیم افتادی تو دیگ عسل فراموشش کردی .....
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ با خشم انگشتانم را توی دسته ی مبل فرو بردم این همه حقارت حق ام نبود تا خواستم جوابش و بدم کنار دستم تکانی خورد و حاجی همانطور که تنگم روی مبل نشست گفت _پسرش جاش راحت مامان انشالله به موقع اش اونم میاد خونه اش !. به هول سرم و بلند کردم و به نیم رخش خیره شدم الان چی گفت میاد خونه اش مگه نگفتم کیان قرار نیست بیاد فک منقبض شده و اخم های در هم کشیده اش نشان می داد که بیش از حد خشمگین . ناغافل از دل آشوبی که گریبانم را گرفته نفس عمیقی کشیدم که گرمی انگشتانش لای دستم فرو رفت دم گوشم گفت _آروم باش بهشون گوش نده . وقتی که دستم و کشید و گذاشت روی زانوهایش و انگشتانم و به بازی گرفت نزدیک بود غالب تهی کنم این نمایش خیلی سهمگین تر از تصوراتم بود صدای خنده ی بچگانه سکوت پذیرای و شکست و هم زمان مبینا خودش و توی آغوشم انداخت _وای فرشته تو اینجایی دلم برات تنگ شده بود بینی اش را به سینه ام فشرد و نفس کشید هنوز همون بو میدی . خدای من همه ی نگاه ها روی من بود و..