eitaa logo
romanyab
21.9هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم شد ❤️ تصادف اون شب مثل یک فیلم در ثانیه ی از جلوی چشمم گذشت . چطور تا حالا نفهمیده بودم خودش بود همان چهره همان چشمهای سرد و یخ زده زانوهایم لرزید دستم و روی لبه ی میز قفل کردم تا نقش زمین نشم به خودم که اومدم صورتم خیس خیس بود. جوری شوک بودم که نمی تونستم ازش چشم بردارم خدایا چقدر من بدشانسم پس من و شناخته بود که اینطور با سؤظن براندازم می کرد حالا چطور باید از ناموسم دفاع می کردم چیزی شبیه اصوات کوتاه به زبان آوردم م...ن ش...ما !! آن نگاه یخ زده که از روم کنده نمیشد نطقم و‌کور کرد در اتاقک به هول باز شد و عمو رجب با نگرانی گفت _اینجا چه خبر پسرم !؟ صورت نورانی پیر مرد برام نوید امید بود تا بتونم از اون مخمصه فرار کنم. باید می رفتم اینجا دیگه جای من نبود نه زبان خُرده گرفتن از این تهمتی که ناجوانمردانه دامن من و گرفته بود رو داشتم و نه جرات دفاع از ناموسم . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ خرت و پرت هام و داخل کیفم سُر دادم که مژگان دستم و کشید و گفت چیکار می کنی نرگس کجا داری میری ؟ این چه حالیه ؟ اشکهام و با پشت دستم پاک کردم و فین فین کنان گفتم _آخرش حیظ بازی این پسره دامنم و گرفت .....
به خدا که خیلی بدبختم نپرس مژگان . هنوز هم با این بی آبرویی برای رفتن از کارگاه دو دل بودم چه بر سر زندگی مون می آمد اگر این آب باریکه هم قطع میشد مویه کنان زیر لب گفتم _اینم چوب خدا ارغوان خوب زد به کمرت خوب می دونستم کارگاه بابا فقط اسمش گلاب گیریِ . اما در حقیقت یه جایی برای پهن کردن بساطش با قطع شدم حقوقم معلوم نبود .تکلیف خرج مخارج خونه چی میشد جواب مژگان را دادم . _هیچی نپرس بعداً مژگان زنگ می زنم بهت . در آهنی کارگاه و هول دادم حتی دوست نداشتم لحظه ی به آن اتاقک نگاه کنم هنوز هم باورم نمیشد حاجی غفار همون مردی بود که اون شب کذایی خودم و جلوی ماشینش انداخته بودم قرار بود چوب حراج به ناموسم بزنم حتی از فکرش تیغه ی کمرم تیر کشید خدایا چقدر من بدشانسم برای هزارمین بار به خودم سرکوفت زدم . سلانه سلانه از سنگ فرش های حیاط می گذشتم که عمو رجب جلوی راهم و سد کرد و گفت _کجا میری دخترم چرا وسایلت و جمع کردی ؟ با چشم های پر شده پلک بالا دادم حتی شرمم میشد به عمو رجب نگاه کنم مطمنا بهش گفته خدایا آبروم رفت
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ روا نبود لحظه ی اینجا بمونم . منمن کنان جواب دادم . _حق ام و حلال کنید عمو ، رفتنی شدم عمو رجب با همان قد خمیده کوله ام را کشید و گفت . _نگنه به خاطر داد و بیداد حاجی خوف کردی ؟ بیا دختر جان بهتر از اینجا پیدا نمی کنی نگاه به اخم و تخم و صدای بلندش نکن والله که تا این سن و سال مردتر ازش ندیدم .خیر ندیده یاسر چشمش همه جا کار می کنه روزیِ زن و بچه اش به هوس رانیش باخت خدا ازش نگذره دست کلید رو جلوی چشمم تاب داد و گفت . _حاجی عذرش و خواست بیا برو سر کارت دخترم با شوک به سوییچ توی دستش خیره بودم که صداش از پشت سرم لرزه به جونم انداخت _مشتی چه خبرِ اینجا ..!؟ همانطور که پشتم بهش بود با ترس و اضطراب پلک بستم کاش می تونستم نامریی بشم . عمو رجب جوابش و داد _دیگه هیچی حاجی علف هرز وقتی کنده شد مشکلی برای گل‌های باغچه پیش نمیاد . صدای سرد و خشکش توی گوشم پیچید. _انشالله که همینطوره ، خانم فرمند !! از اینکه اسمم و صدا کرد جوری شوک شدم که بی اختیار از بالای شانه نگاه اش کردم . با اخم های گره کرده براندازم کرد و گفت _ بیا اتاقم ▪️▫️▪️▫️▪️▫️ پشت در انگشت بهم تاب می دادم که ....
بغلم کن __۲۷ عمو رجب سینی به دست کنارم اومد و گفت _دخترم چرا استخاره می کنی حاجی غفار فقط خیرشِ که به دیگران می رسه نترس برو تو مطمن باش به صلاحت کار می کنه سلانه سلانه پشت سر پیرمرد وارد شدم و همانجا دم در ایستادم . جوری با احترام بلند شد و سینی چای را از عمو رجب گرفت که شوک شدم _حاجی میگم اینا کار تو نیست زحمت نکش نگاه ام به نیم رخش بود و ساعتی و که توی بیمارستان. باهاش سپری کرده بودم توی ذهنم مرور می کردم که نفهمیدم کی عمو رجب رفت . _اگه نمی خوای صدام و کل کارگاه بشنون بیا جلوتر حرف دارم . خدای من پس مأخذه هنوز تمام نشده بود مضطرب قدمی جلو گذاشتم و بریده بریده گفتم _حاج آقا من داشتم میرفتم عمو رجب ... با تحکم بین حرفم پرید و گفت . _اونی که قرار بود بره رفت، مگر اینکه دلیل دیگه ی برای رفتنت داشته باشی . جوری با هول سرم و بالا گرفتم که گردنم رگ به رگ شد . می دونستم منظورش چیه پس هنوز بهم شک داشت .نه نباید تاوان یه اشتباه پس می دادم حالا دیگه نه به خاطر پول و از دست ندادن کارم بلکه به خاطر آبروم نباید کوتاه می اومدم نزدیک تر شدم و با هول گفتم . _نه هیچ دلیل دیگه ی نیست
عمو رجب سینی به دست کنارم اومد و گفت _دخترم چرا استخاره می کنی حاجی غفار فقط خیرشِ که به دیگران می رسه نترس برو تو مطمن باش به صلاحت کار می کنه سلانه سلانه پشت سر پیرمرد وارد شدم و همانجا دم در ایستادم . جوری با احترام بلند شد و سینی چای را از عمو رجب گرفت که شوک شدم _حاجی میگم اینا کار تو نیست زحمت نکش نگاه ام به نیم رخش بود و ساعتی و که توی بیمارستان. باهاش سپری کرده بودم توی ذهنم مرور می کردم که نفهمیدم کی عمو رجب رفت . _اگه نمی خوای صدام و کل کارگاه بشنون بیا جلوتر حرف دارم . خدای من پس مأخذه هنوز تمام نشده بود مضطرب قدمی جلو گذاشتم و بریده بریده گفتم _حاج آقا من داشتم میرفتم عمو رجب ... با تحکم بین حرفم پرید و گفت . _اونی که قرار بود بره رفت، مگر اینکه دلیل دیگه ی برای رفتنت داشته باشی . جوری با هول سرم و بالا گرفتم که گردنم رگ به رگ شد . می دونستم منظورش چیه پس هنوز بهم شک داشت .نه نباید تاوان یه اشتباه پس می دادم حالا دیگه نه به خاطر پول و از دست ندادن کارم بلکه به خاطر آبروم نباید کوتاه می اومدم نزدیک تر شدم و با هول گفتم . _نه هیچ دلیل دیگه ی نیست
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ نزدیک تر شدم و با هول گفتم _نه هیچ دلیل دیگه ی نیست تکیه اش و به صندلی چرمی داد و همانطور که دستش و روی سینه قفل کرده بود با چشم های تنگ شده خیره ام شد _تحصیلاتت چیه ؟ متعجب سرم و بالا گرفتم حرفش و هجی کردم . _تحصیلاتِ من !؟ با کلافگی برگه ی زیر دستش و‌ ورق زد و گفت . _ خانم فرمند دارم فارسی حرف می زنم بله با شمام ! با مِنْمِن جوابش و دادم _دانشجوی انصرافی هستم حتی با گفتن این کلام بغض به گلوم چنگ انداخت زیر چشمی نگاه ام به دستان مردانه اش بود که حواسش به برگه های زیر دستش داد ثانیه ی بعد آرنجش و قفل میز کرد و خیره بهم گفت _ کامپیوتر بلدی یا حساب کتاب !؟ گنگ جوابش و دادم _بله آقا چطور مگه !؟ به غضب پرونده رو بست و همانطور که از پشت میزش بلند میشد گفت _فردا صبح بیا کارخونه می‌دونی که کجاست ؟ بی توجه بهم استکان چایش و هورت کشید اما من منگ همانجا پشت سرش ایستاده بودم از بالای شانه نگاه ام کرد و گفت. _الانم می تون بری سر کارت . جوری شوک بودم که کلا یادم رفت مرد رو به روم حاجی همون مردی که شبی قرار بود خودم و‌ناموسم و تقدیمش کنم سینه به سینه اش ایستادم و گفتم ..
_ یعنی اخراج شدم ؟ نگاه خیره اش بین مردمک چشمانم چرخ خورد از این فاصله چشمهای یخ زده اش ترسناک تر به نظر می آمد . جوابم و به سردی داد _فهمیدنش اونقدر سخت نیست خانم فرمند فردا بیا کارخونه الآنم برو سر کارت . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ گوشم به مژگان بود که از روی نقشه می خواند رج میزدم اما در ذهنم حوادث امروز و مرور می کردم باورم نمیشد انگار خواب دیدم . با احساس سوزش انگشتم صدای آخَم بلند شد و مژگان قلاب و از دستم کشید و گفت نرگس تو امروز یه چیزیت هست نکنه باز این پسره وانتی حرفی بهت زده نکبت آمار زنهای مطلقه ی کارگاه و بد سرپرست و داره خوبِ حالا شپش توی جیبش ملغ میزنه فکرش فقط روی اون کمر بی صاحبشِ . دستمال کهنه رو روی زخمم فشردم و تمام عقده های اون روز هق زدم و بریده بریده گفتم _مژگان حاجی ازم خواسته فردا برم کارخونه حالا چیکار کنم ؟ مژگان بی هوا دستش شل شد و با شگفتی گفت . _وای نرگس تو عقلت کمِ، خوب این گریه داره بلیت شانست برده دختر به خدا من همیشه می گم تو از صدتا دختر مجرد هم تو دل برو تری از پشت پرده ی اشک بهش خیره بودم ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ بلیت شانست برده دختر به خدا من همیشه می گم تو از صدتا دختر مجرد هم تو دل برو تری . از پشت پرده ی اشک بهش خیره بودم خدایا چرا نمی تونستم یه گوش شنوا برای دردام پیدا کنم مژگان توی فانتزی های دخترانه اش غرق بود و خبر نداشت توی دلم چه آشوبی به پا شده ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ دست های بی جان کیان را ماساژ دادم و رو به خانجون گفتم . _کارم امروز خیلی طول می کشه تو رو جون ارغوان بابا اگه سراغم و گرفت یه جوری آرومش کن نزار دو باره بیاد سمت کارگاه خانجون با ناامیدی کنارم دو زانو نشست و گفت _ کجایی دخترم ؟ بابات اونقدر غرق شده که یادش رفته مادر و دخترش خرجی می خوان نمی دونم نفرین کی پشت سرم که اینجور پسر نا اهل نصیبم شده فرشته خدا بیامرز یه پارچه خانم بود گاهی می گم پاسوز پسرم شد و با عشق و عاشقی پشت و پا به بختش زد دلم از یادآوری خاطرات مامان فرشته گرفت و همانطور. که بغضم و قورت می دادم زیر لب گفتم _باید یه پولی هم جمع کنم تا بابا بره کمپ نمی دونم این ذهر ماری چی بود که هردفع سراغش می رفت ....
نگاه ام به تابلوی بزرگ و پر زرق و برق بود و با خودم گفتم حالا باید کجا برم مثل اجل معلق یه کلمه گفت فردا بیا کارخونه آخه مگه مالیات داره حرف زدن خوب می گفتی کجا بیام سلانه سلانه از در بزرگ داخل شدم و سمت ساختمان گام برداشتم و با خودم گفتم اصلا میگم اتاق حاجی غفار کجاست باید حتما امروز ببینمش وگرنه شاید حتی کارمم از دست بدم توی فکر بودم که با صدای شگفت زده ی میثم سمتنش چرخیدم _عه خانم فرمند شما اینجا !؟ جوری که انگار در یه بیابان به قطره آبی رسیدم نفس آسوده ی کشیدم و گفتم _آقا میثم خوب شد دیدمتون باید برم پیش حاج آقا ، احضارم کرده . ابروهایش بالا پرید و گفت _جالبِ !حاجی معمولا کارکنان کارگاه و کارخونه رو جدا می کنه چیکارت داره ؟ میثم پسرِ عمو رجب بود و تا آنجایی که خبر داشتم کار حسابداری کارخونه رو انجام می داد از حرفش استرس بدی به جانم افتاد و برای هزارمین بار به بخت بدم لعنت فرستادم . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ میثم تقه ی به در زد و گفت اینجا منتظرش بمون رفته به دستگاه ها سر بزنه منشیش هم امروز نیومده نگاه ی به تم مشکی اتاق انداختم احساس سرما کردم . با ترس و اضطراب روی صندلی جلوی میز منشی نشستم ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ با ترس و اضطراب روی صندلی جلوی میز منشی نشستم و نگاه ام به پارکت های زیر پام دادم که بی هوا دستی روی شانه ام نشست . _خاله من جیش دارم ! با دیدن دختر بچه ی سفید روی که برام ناآشنا نبود فارغ از اضطرابی که تا لحظه ی قبل دچارش شده بودم لبخند زدم _عزیزم تو هم که اینجایی !؟چه خوب که تنها نیستم بیا من برات حلش می کنم . می دونستم دختر حاجی غفارِ یادم اومد اون روز چقدر با نگرانی توی حیاط کارگاه پی اش می گشت پوزخندی زدم و با خودم گفتم از مجسمه ی ابوالهولی مثل این مرد بعید نیست دخترش و تک و تنها اینجا ول کنه . چهره ی معصومانه این دختر کجا صورت عبوس و خشک پدرش کجا !؟ مطمنا به مادرش کشیده بود ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ وقتی که روی صندلی نشست زیر پاش نشستم و دست کوچکش فشردم که گفت _خاله تو اسمت چی بود موهای بلندش و نوازش کردم و گفتم _ارغو... خدایا چه به روز زندگیم اومده بود که حتی مجبور میشدم به یه دختر بچه دروغ بگم فوری کلامم و اصلاح کردم _نرگس عزیزم ! تو هم که پرنسس خانم بودی درسته !؟ با شگفتی بالا و پایین پرید _هنوز یادتِ؟ تو هم فرشته ی !!صورتت مثل فرشته هاست خیلی مهربونی ....
بی هوا به به آغوش کشیدمش و ناخواسته یاد کیانم افتادم چقدر دنیای بچه ها ساده بود لحظه ی از خودم خجالت کشیدم همه ی زندگیم شده بود دروغ !! جوری که می خواستم خودم مجازات کنم با اعتراض گفتم . نه عزیزم من فرشته نیستم نرگسم فرشته مامانم بود که رفت پیش خدا . نوازش وار روی گونه ام دست کشید و زمزمه کرد _پس تو هم مامانت ... با چرخش دستگیره ی در حرف مون نیمه رها شد از بالای شانه نگاه ام بهش افتاد و به هول دست دخترک رو رها کردم و ایستادم مِنمِن کنان سلام کردم تنها سری تکان داد و کنارم ایستاد و بی توجه بهم دخترک و به آغوش کشید و همانطور که نوازشش می کرد گفت . _عمه سمیه الان میاد خسته که نشدی !؟ نگاه ام از پشت به شانه های مردانه اش افتاد و با خودم گفتم _ این مرد چه مرگشِ خودش مجبورم کرد بیام اینجا حالا هم اینجوری من و نادیده می گیره غرورم اجاره نمی داد سکوت کنم قدمی سمتش برداشتم و گفتم . _ببخشید حاج آقا امر کردید بیام .. جوری با اخم نگاه من کرد که ادامه ی حرفم و خوردم سمت در قهوه ای چوبی کند و کار شده رفت و همانطور که پشتش بهم بود گفت ....
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ همانطور که پشتش بهم بود گفت . برو حسابداری پیش میثم و صدای کوبش در اتاق پایان حرفش بود ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ با دیدن کادر سفید حسابداری پشت در تقه ی به در زدم حاجی غفار یه دردی داشت که نمی تونست خارج از کوپنش حرف بزنه با کنجکاوی توی اتاق چشم چرخاندم و با دیدن میثم سمتش رفتم . سرش و از روی برگه ها بلند کرد و رو بهم گفت _خانم فرمند نمی دونستم همون نیروی که حاجی سفارش کرده شمایید بفرمایبد از امروز همکاریمون شروع میشه مسخ شده به دهانش خیره بودم که به میز گوشه ی اتاق اشاره کرد و گفت _اینم میزتون امروز صبح براتون گذاشتن !! به سیستم کامپیوتر و بند و بساط روی میز خیره شدم و ناباور گفتم _میز من!؟قرار چیکار کنم !؟ _بفرمایید اینجا امروز همه ی کارها تون و براتون لیست می کنم حاجی می گفت تحصیلات دانشگاهی دارید مطمنا براتون کار سختی نیست . جوری که انگار به پاهام وزنه وصل بود سمت میز بزرگ گوشه ی اتاق گام برداشتم و با تردید روی صندلی چرمی و چرخانش نشستم ....