eitaa logo
romanyab
21.9هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ نزدیک تر شدم و با هول گفتم _نه هیچ دلیل دیگه ی نیست تکیه اش و به صندلی چرمی داد و همانطور که دستش و روی سینه قفل کرده بود با چشم های تنگ شده خیره ام شد _تحصیلاتت چیه ؟ متعجب سرم و بالا گرفتم حرفش و هجی کردم . _تحصیلاتِ من !؟ با کلافگی برگه ی زیر دستش و‌ ورق زد و گفت . _ خانم فرمند دارم فارسی حرف می زنم بله با شمام ! با مِنْمِن جوابش و دادم _دانشجوی انصرافی هستم حتی با گفتن این کلام بغض به گلوم چنگ انداخت زیر چشمی نگاه ام به دستان مردانه اش بود که حواسش به برگه های زیر دستش داد ثانیه ی بعد آرنجش و قفل میز کرد و خیره بهم گفت _ کامپیوتر بلدی یا حساب کتاب !؟ گنگ جوابش و دادم _بله آقا چطور مگه !؟ به غضب پرونده رو بست و همانطور که از پشت میزش بلند میشد گفت _فردا صبح بیا کارخونه می‌دونی که کجاست ؟ بی توجه بهم استکان چایش و هورت کشید اما من منگ همانجا پشت سرش ایستاده بودم از بالای شانه نگاه ام کرد و گفت. _الانم می تون بری سر کارت . جوری شوک بودم که کلا یادم رفت مرد رو به روم حاجی همون مردی که شبی قرار بود خودم و‌ناموسم و تقدیمش کنم سینه به سینه اش ایستادم و گفتم ..
_ یعنی اخراج شدم ؟ نگاه خیره اش بین مردمک چشمانم چرخ خورد از این فاصله چشمهای یخ زده اش ترسناک تر به نظر می آمد . جوابم و به سردی داد _فهمیدنش اونقدر سخت نیست خانم فرمند فردا بیا کارخونه الآنم برو سر کارت . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ گوشم به مژگان بود که از روی نقشه می خواند رج میزدم اما در ذهنم حوادث امروز و مرور می کردم باورم نمیشد انگار خواب دیدم . با احساس سوزش انگشتم صدای آخَم بلند شد و مژگان قلاب و از دستم کشید و گفت نرگس تو امروز یه چیزیت هست نکنه باز این پسره وانتی حرفی بهت زده نکبت آمار زنهای مطلقه ی کارگاه و بد سرپرست و داره خوبِ حالا شپش توی جیبش ملغ میزنه فکرش فقط روی اون کمر بی صاحبشِ . دستمال کهنه رو روی زخمم فشردم و تمام عقده های اون روز هق زدم و بریده بریده گفتم _مژگان حاجی ازم خواسته فردا برم کارخونه حالا چیکار کنم ؟ مژگان بی هوا دستش شل شد و با شگفتی گفت . _وای نرگس تو عقلت کمِ، خوب این گریه داره بلیت شانست برده دختر به خدا من همیشه می گم تو از صدتا دختر مجرد هم تو دل برو تری از پشت پرده ی اشک بهش خیره بودم ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ بلیت شانست برده دختر به خدا من همیشه می گم تو از صدتا دختر مجرد هم تو دل برو تری . از پشت پرده ی اشک بهش خیره بودم خدایا چرا نمی تونستم یه گوش شنوا برای دردام پیدا کنم مژگان توی فانتزی های دخترانه اش غرق بود و خبر نداشت توی دلم چه آشوبی به پا شده ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ دست های بی جان کیان را ماساژ دادم و رو به خانجون گفتم . _کارم امروز خیلی طول می کشه تو رو جون ارغوان بابا اگه سراغم و گرفت یه جوری آرومش کن نزار دو باره بیاد سمت کارگاه خانجون با ناامیدی کنارم دو زانو نشست و گفت _ کجایی دخترم ؟ بابات اونقدر غرق شده که یادش رفته مادر و دخترش خرجی می خوان نمی دونم نفرین کی پشت سرم که اینجور پسر نا اهل نصیبم شده فرشته خدا بیامرز یه پارچه خانم بود گاهی می گم پاسوز پسرم شد و با عشق و عاشقی پشت و پا به بختش زد دلم از یادآوری خاطرات مامان فرشته گرفت و همانطور. که بغضم و قورت می دادم زیر لب گفتم _باید یه پولی هم جمع کنم تا بابا بره کمپ نمی دونم این ذهر ماری چی بود که هردفع سراغش می رفت ....
نگاه ام به تابلوی بزرگ و پر زرق و برق بود و با خودم گفتم حالا باید کجا برم مثل اجل معلق یه کلمه گفت فردا بیا کارخونه آخه مگه مالیات داره حرف زدن خوب می گفتی کجا بیام سلانه سلانه از در بزرگ داخل شدم و سمت ساختمان گام برداشتم و با خودم گفتم اصلا میگم اتاق حاجی غفار کجاست باید حتما امروز ببینمش وگرنه شاید حتی کارمم از دست بدم توی فکر بودم که با صدای شگفت زده ی میثم سمتنش چرخیدم _عه خانم فرمند شما اینجا !؟ جوری که انگار در یه بیابان به قطره آبی رسیدم نفس آسوده ی کشیدم و گفتم _آقا میثم خوب شد دیدمتون باید برم پیش حاج آقا ، احضارم کرده . ابروهایش بالا پرید و گفت _جالبِ !حاجی معمولا کارکنان کارگاه و کارخونه رو جدا می کنه چیکارت داره ؟ میثم پسرِ عمو رجب بود و تا آنجایی که خبر داشتم کار حسابداری کارخونه رو انجام می داد از حرفش استرس بدی به جانم افتاد و برای هزارمین بار به بخت بدم لعنت فرستادم . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ میثم تقه ی به در زد و گفت اینجا منتظرش بمون رفته به دستگاه ها سر بزنه منشیش هم امروز نیومده نگاه ی به تم مشکی اتاق انداختم احساس سرما کردم . با ترس و اضطراب روی صندلی جلوی میز منشی نشستم ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ با ترس و اضطراب روی صندلی جلوی میز منشی نشستم و نگاه ام به پارکت های زیر پام دادم که بی هوا دستی روی شانه ام نشست . _خاله من جیش دارم ! با دیدن دختر بچه ی سفید روی که برام ناآشنا نبود فارغ از اضطرابی که تا لحظه ی قبل دچارش شده بودم لبخند زدم _عزیزم تو هم که اینجایی !؟چه خوب که تنها نیستم بیا من برات حلش می کنم . می دونستم دختر حاجی غفارِ یادم اومد اون روز چقدر با نگرانی توی حیاط کارگاه پی اش می گشت پوزخندی زدم و با خودم گفتم از مجسمه ی ابوالهولی مثل این مرد بعید نیست دخترش و تک و تنها اینجا ول کنه . چهره ی معصومانه این دختر کجا صورت عبوس و خشک پدرش کجا !؟ مطمنا به مادرش کشیده بود ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ وقتی که روی صندلی نشست زیر پاش نشستم و دست کوچکش فشردم که گفت _خاله تو اسمت چی بود موهای بلندش و نوازش کردم و گفتم _ارغو... خدایا چه به روز زندگیم اومده بود که حتی مجبور میشدم به یه دختر بچه دروغ بگم فوری کلامم و اصلاح کردم _نرگس عزیزم ! تو هم که پرنسس خانم بودی درسته !؟ با شگفتی بالا و پایین پرید _هنوز یادتِ؟ تو هم فرشته ی !!صورتت مثل فرشته هاست خیلی مهربونی ....
بی هوا به به آغوش کشیدمش و ناخواسته یاد کیانم افتادم چقدر دنیای بچه ها ساده بود لحظه ی از خودم خجالت کشیدم همه ی زندگیم شده بود دروغ !! جوری که می خواستم خودم مجازات کنم با اعتراض گفتم . نه عزیزم من فرشته نیستم نرگسم فرشته مامانم بود که رفت پیش خدا . نوازش وار روی گونه ام دست کشید و زمزمه کرد _پس تو هم مامانت ... با چرخش دستگیره ی در حرف مون نیمه رها شد از بالای شانه نگاه ام بهش افتاد و به هول دست دخترک رو رها کردم و ایستادم مِنمِن کنان سلام کردم تنها سری تکان داد و کنارم ایستاد و بی توجه بهم دخترک و به آغوش کشید و همانطور که نوازشش می کرد گفت . _عمه سمیه الان میاد خسته که نشدی !؟ نگاه ام از پشت به شانه های مردانه اش افتاد و با خودم گفتم _ این مرد چه مرگشِ خودش مجبورم کرد بیام اینجا حالا هم اینجوری من و نادیده می گیره غرورم اجاره نمی داد سکوت کنم قدمی سمتش برداشتم و گفتم . _ببخشید حاج آقا امر کردید بیام .. جوری با اخم نگاه من کرد که ادامه ی حرفم و خوردم سمت در قهوه ای چوبی کند و کار شده رفت و همانطور که پشتش بهم بود گفت ....
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ همانطور که پشتش بهم بود گفت . برو حسابداری پیش میثم و صدای کوبش در اتاق پایان حرفش بود ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ با دیدن کادر سفید حسابداری پشت در تقه ی به در زدم حاجی غفار یه دردی داشت که نمی تونست خارج از کوپنش حرف بزنه با کنجکاوی توی اتاق چشم چرخاندم و با دیدن میثم سمتش رفتم . سرش و از روی برگه ها بلند کرد و رو بهم گفت _خانم فرمند نمی دونستم همون نیروی که حاجی سفارش کرده شمایید بفرمایبد از امروز همکاریمون شروع میشه مسخ شده به دهانش خیره بودم که به میز گوشه ی اتاق اشاره کرد و گفت _اینم میزتون امروز صبح براتون گذاشتن !! به سیستم کامپیوتر و بند و بساط روی میز خیره شدم و ناباور گفتم _میز من!؟قرار چیکار کنم !؟ _بفرمایید اینجا امروز همه ی کارها تون و براتون لیست می کنم حاجی می گفت تحصیلات دانشگاهی دارید مطمنا براتون کار سختی نیست . جوری که انگار به پاهام وزنه وصل بود سمت میز بزرگ گوشه ی اتاق گام برداشتم و با تردید روی صندلی چرمی و چرخانش نشستم ....
انگار داشتم خواب می دیدم گوشم به حرف های میثم بود و حواسم پرت سوال هایی که توی ذهنم ردیف شده بود بی هوا گفتم _ببخشید آقا میثم من اصلا نمی فهمم قضیه چیه !؟ صندلی کنار دستش رو جلو کشید و مقابلم نشست . _بببنید خانم فرمند حاجی فکر کنم باهات حرف زده من دوباره می گم قرار از صبح تا ظهر بیای کارخونه البته اینجا آخر هفته ها آفی !! بقیه وقت آزادت هم کارگاهی روشنه !؟ در مورد حقوق و اینها هم حاجی حواسش هست مطمنا به نفع شما کار می کنه بی مهابا به میثم خیره بودم باورم نمیشد به قول مژگان راستی راستی بلیت بخت آزمایی برده شده بودم به خودم که آمدم با اشتیاق وصف ناشدنی آرنجم روی میز ستون کردم و گفتم _تو رو خدا آقا میثم از اول بگید من حواسم به کل پرت بود . همانطور که با دقت به میثم گوش میدادم به حاجی فکر کردم و زیر لب گفتم شاید عمو رجب ازش خواسته ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ خانجون تکه ی نان فتیر بغل استکان چایم گذاشت و گفت _از بس کار می کنی جون نداری غذا بخوری آخه ارغوان چه جوری می خوای دو‌جا کار کنی . یادآوری خانجون خنده به لبم آورد بعد از مدتها روی پاهاش دراز کشیدم و به یاد بچگی گوشه ی روسریش و به بازی گرفتم _الهی قربونت برم من از خوشحالی خوابم نمی بره اونوقت تو گله می کنی ؟ ....
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ _الهی قربونت برم من از خوشحالی خوابم نمی بره اونوقت تو گِله می کنی ؟ راهی نیست تا کارخونه تازه به احسان گفتم برای کیان وقت بگیره ببریمش تهران . خانجون با شنیدن اسم احسان اخم کرده گفت . _خدا خیرش بده زندگی ول کرده روی دوش خواهر کوچکترش به بهانه ی درس رفته تهران مگه خبر از بابای ناخلف و خوار زاده ی مریضش نداره که خبر نمی گیره اَزمون !؟ کنارش دو زانو نشستم و گفتم . _تو رو جون ارغوان اگه احسان زنگ زد گله نکنی یه وقت ! حالا که کارخونه هم می رم دست و بال مون باز میشه می تونیم بابا رو هم ببریم کمپ . از نگاه پر ترحم خانجون دلم می گرفت اما روا نبود احسان از درسش بیافته ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ نگاهی به ساعتم انداختم سلانه سلانه سمت دیگر خیابان رفتم فاصله ی کارخانه تا کارگاه مسافتی نبود اما من امروز جون پیاده روی نداشتم اون ساعت از روز خبری از ماشین های گذری نبود با خستگی روی جدول کنار خیابان نشستم همانطور که نگاه ام به کف آسفالت بود توی ذهنم کلمات و جمع و جور می کردم باید هر جور شده قضیه وام دوباره مطرح کنم احسان بالاخره برای کیان نوبت دکتر گرفته بود . باید مبلغ وام زیاد می کردم تا بابا رو هر چه زودتر بستری کنم یک ماهی می شد که خونه نمی آمد حالا که حِس حاتم طاهی حاجی گل کرده بود و دو جا حقوق می گرفتم می تونستم زود وامم و تسویه کنم . ....
توی حال خودم بودم که ماشینی جلویم ترمز گرفت و بوق زد . بدون اینکه سرم و بلند کنم کیفم و توی بغلم مشت کردم و هول کرده از جا پریدم هنوز بعد این همه مدت خاطره ی آن روز کذایی از ذهنم بیرون نمی رفت . توی این اتوبان خلوت چه کاری می تونست با من داشته باشه ترس بدی به جانم افتاد بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم سرعتم و بیشتر کردم داشتم می دویدم که ماشین زیر پام ترمز کرد و حاجی غفار همانطور که تا نیمه درِ سمتِ راننده رو باز کرده بود صدام کرد . _خانم فرمند اتفاقی افتاده ؟ چرا ترسیدی؟ جوری نفسم و آسوده رها کردم که از دیدِش دور نماند و با تیز بینی توی صورتم خیره شد . جوابش و با اضطراب دادم _نه نه چه اتفاقی ؟ منتظر ماشین بودم نیومد گفتم راهی نیست پیاده میرم بیشتر اخم کرد و گفت . _بیا سوار شو منم دارم میرم کارگاه باورم نمیشد جوری شوک شدم که بی مهابا توی صورتش خیره شدم و گفتم _سوار ماشین شما بشم ؟!...
سلام به روی ماهتون
🌱 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ جوری شوک شدم که بی مهابا توی صورتش خیره شدم و گفتم _سوار ماشین شما بشم ؟! نه نه آقا خودم می رم کلافه در و بهم کوبید _الان وقت تعارف نیست میگم سوار شو با دودلی در عقب و باز کردم و پشت صندلی راننده پناه گرفتم بوی آشنایی توی مشامم پیچید و باز هم من و به اون شب کذایی پرت کرد با دیدن ابروهای پر پشت و جمع شده اش از آیینه ی جلو با ترس پلک بستم . خدایا چطور نشناخته بودمش انگار بعداز این همه مدت هنوز باورم نمیشد خودش باشه باهوش تر از اون بود که نفهمه اون شب قصدم چی بود . توی فکر بودم که صداش توی ماشین پیچید . _الو میثم چه خبر شده که کارهات و نصفه و‌نیمه انجام میدی _کدوم کار !؟ آخه مرد حسابی فکر نکردی این بنده ی خدا چه جوری رفت و آمد کنه !؟ نمی دونم شخص پشت خط چی گفت که با داد جوابش و داد _سرویس برای همه هست دور و نزدیک نداره تا فردا کارهاش انجام میشه !! حواسم پرت حرف هایش بود و داشتم از آیینه نگاه اش می کردم ابهتش آدم و مسخ می کرد وقتی که نگاه اش از آیینه ی خیره ام ماند شرمزده توی صندلی فرو رفتم من سابقه ام خراب بود حالا هم داشتم با نگاه قورتش می دادم . با خودخوری لب به دندان گرفتم که خودش رو روی صندلی بالا کشید و با همان نگاه سرد از آیینه ی جلو خیره ام شد و گفت .
_خانم فرمند از فردا نیاز نیست خودت رفت و آمد کنی کارخونه سرویس داره میثم داره کارهاش و انجام میده . از اینکه اینقدر حواسش بهم بود داشت شگفت زده ام می کرد .حس قدردانی رو‌ در نگاه ام ریختم و ناخواسته از آیینه به چشماش خیره شدم حق با عمو. رجب بود حاجی غفار پشت این چهره ی عبوس دل دریایی پنهان کرده بود . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ در انباری که با صدای قیژی باز شد بوی نای نَم توی مشامم پیچید چقدر سخته با نبودن کنار بیای چند سال از رفتن مامان فرشته می گذشت و هنوز خاطراتش با من زنده بود صندوق چوبی را کنار زدم پشت طاقچه ی گچی روی سیم های نازکش دست کشیدم . چقدر زنده بود جوری که انگار صدای گوش نوازش و می شنیدم و چهره ی مامان فرشته وقتی که تکیه به پشتی توی نوت ها غرق می شد رو می دیدم . غرق گذشته تار رو به سینه ام فشردم و همانطور که بعد از مدتها دستم می گرفتم انگشتم روی تارها تاب دادم با اولین ملودی آهنگی رو که توی ذهنم حک شده بود نواختم ..آهنکی که کنار مامان فرشته به خوبی مشق کرده بودم اینجا می تونستم خالی بشم گریه کنم اما نمی دونم چرا سبک بودم ....