‹رُمَــیـــصــا🍃›
پسر مجروحی که میگفت: میدونید چرا من لبخند روی لبمه؟ چون وقتی خبرگان رو زدن و بابا اومد خونه ما باهم
یه خانومی بود از اقوام شهدا، خیلی بی قراری میکرد
آنقدر که از شدت فشار و غم تمام بدنش میلرزید
همین آقا پسر بهش دلداری میداد...
‹رُمَــیـــصــا🍃›
یه خانومی بود از اقوام شهدا، خیلی بی قراری میکرد آنقدر که از شدت فشار و غم تمام بدنش میلرزید همین آق
و ما اگر به این خاک خیانت کنیم
مدیون تمام این خانواده هاییم...
که جگر گوشه هاشون رو فدا کردن تا ما بمونیم
تا این وطن بمونه
تا ناموس بمونه...
خدایا عاقبت مارو بخیر کن...
‹رُمَــیـــصــا🍃›
شهید خردسال، محمد حسن رسولی...
بزرگترین غم ما در این جنگ
شهادت کودکانمون هست..
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این بخشی از رجز خوانی پسر شهید رسولیه...