هدایت شده از روح!
روز و شب دنبالِ بوی عطری که میداد.
گشتن پلی لیستت برای پیدا کردن اهنگ مورد علاقش.
گم کردن خودت لا به لای مسیجایی که ذوق بچگونت رو زنده کرده.
خریدن اون لباسی که رنگشو دوست داشت.
خوندن کتاب مورد علاقش.
+ما بهش میگیم خود کشی تدریجی شمارو نمیدونم.
هدایت شده از روح!
او متوجه نشد اما روح مرا دزدیده بود.
من، منِ قبل او نیستم و نخواهم شد.
کاش که میفهمید و...
هدایت شده از روح!
وقتی اینجارو میبینم جون میگیرم.
حسِ اون کلبه چوبیه کوچولو عه رو میده که یواشکی با هزار تا زحمت درستش کردی و کلی خوراکی توش قایم کردی: >
هدایت شده از روح!
از یه جا به بعد خودت ر خلاص کن..
متعلق به جایی ،کسی ،چیزی نباش.
اینجا که جای دل بستنُ چشم بستن نیست ، حتی به خودت.
هدایت شده از روح!
اگر درست متوجه شده باشم:
ترکیبی از سورئالیسم و پاپ آرت.
ترکیب جالبیه..
هدایت شده از روح!
بامداد یک شب لباس و کتاب هایم را سرازیر میکردم به کوله ی زرد رنگم .
خود را به غفلت میزدم و خانه را از خودم خالی میکردم.
به سمت راه آهن و مازندران .
روستایی جنگلی و مرتفع ..
تا شاید خودم را در طبیعت پیدا میکردم.