[ لاجَرم ]
_
[ امشب رو با این اعتراف خاموش می کنم ]
دوران نوجوانی همه دچار خود متمایز پنداری میشن و مسلما منم
از این قاعده مستثنا نبودم .
حس جالب و دوست داشتنی ای بود
تا با آدمای بیشتری تو زندگیم برخورد کردم .
و این حس به مرور رنگ پریده تر شد ..
تا همین اواخر
بله من همیشه تَه ذهنم دوست داشتم
آدم به یاد موندنی ای باشم .
آدمی که انحصار به خودش باشه؛
کلامش ، کردارش ، حضورش و
حتی ظاهرش..
اما از یه وقتی به بعد یادم افتاد که
"خودم بودن بهتر از متفاوت بودنه"
هر چند عادی
هر چند رایج .
"مثل خون در رگ های من"
برات می نویسه و بهت خیانت میکنه.
چی بگم والا،آدمیزاد عجیبه.