رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد
سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد
ماهی و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد
میخواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
جانا کدام سنگدل بیکفایت است
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد!
نخل واقعا عجیب و زیباست.
پر از جزئیات و شگفتیه و در عین حال هم میتونه لوکس بنظر بیاد و همینطور خضوع خاصی ام داره.
هر چقدر که بهار نسبتا جالبی داشتم،تابستان پرفشار،بیخود و بیمصرفی رو
درحال گذروندن ام.
من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالَمی میکشم از برای تو!
- حضرتحافظ -
یادآوریِ خاطرات تلخِ گذشته اغلب کار معقولی نیست.
این خاطرات مثل مینهای خنثی نشدهای هستند
که در میدان وسیعی دفن شدهاند؛
میدانی که دور تا دورِ آن سیم خاردار کشیده شده است.
با این حال، هر لحظه ممکن است از سر بدشانسی
و بیاحتیاطی محض کسی برود آن طرف سیمها
و یکی از آنها منفجر شود و زندگی را،
که خیلی هم چیزِ معرکهای نیست،
حداقل برای مدتی، از آنچه هست تحمل ناپذیرتر کند.
[ مصطفی مستور ]
اینکه عمیق ترین تجربه زیسته آدم ها باهم مشترکه و همین موضوع باعث شد که برای ابرازش از هنر استفاده بشه و مرهمی بشه بر تفکرِ " فقط من مبتلام " برای ذهنم در عین جالب بودن، سخت هضمه.