eitaa logo
[ لاجَرم ]
207 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
132 ویدیو
3 فایل
- لاجرم مست و طربناک و قوی بنیادیم -
مشاهده در ایتا
دانلود
حرفت اشتباهه کاملا ولی بازش نمیکنم چون کسی درکش رو نداره❌️ حس میکنم به عقیدم توهین شده پس مخالفت میکنم،هر چند بی منطق و بدون استدلال✅️
آخرم کار خودم رو کردم. ننگ باد به تو ای نفس سرکش و طغیانگر.
وقتی "جهرمی" صدام می‌کنن، ناخواسته حس می‌کنم باید ریاست فلان جارو بگیرم و تپه سالم نذارم.
جدی نمیفهمم کجای جوابِ نه تو این موارد می‌تونه "ضایع شدن" تلقی بشه. طرف مقابل هم نباید این اجازه رو به خودش بده در پاسخ، بی احترامی کنه.
_
[ لاجَرم ]
روایتِ شدن|روز اول از شب قبل، ذهنم مدام درگیر بود؛ درگیر اینکه «من می‌تونم؟» آدمیزاده و هزار فکر
روایتِ شدن|روزدوم صبح روز شنبه؛ عبارتی ملال‌آور. با زور و زحمت از تخت دل کندم، اما بر نفْسم فرصت ابراز وجود ندادم. در طول راه، خودم را با کتاب «سیر عشق» سرگرم کردم تا شاید مسیر، صرفاً مسیر نباشد. به‌موقع سر کلاس رسیدم؛ در دلم ذوقی پنهان، منتظر شکفتن بود. استاد وارد کلاس شد. بعد از خوش‌وبش‌های مرسوم، ادامه‌ی قوانین را متذکر شدند: - استفاده از گوشی در موقعیت مناسب. - ارسال به‌موقع گزارش؛ هرچند این هفته قابل چشم‌پوشی بود. و بعد، مروری کردیم بر جلسه‌ی قبل؛ ساختار روانی ـ عاطفی و ساختار آموزشی. پرخاش یا محبت میان دانش‌آموزان، الگو و روش تدریس و محتوای معلم، همگی در شکل‌گیری این جامعه‌ی کوچک، یعنی مدرسه، نقش دارند. در این میان، گریزی هم به روابط انسانی زدیم؛ به اینکه توانمند بودن، زمینه‌ی احترام را فراهم می‌کند و ایجاد حد و مرز و حفظ شخصیت خویش، لازمه‌ی آداب‌دانی است. میانه‌ی کلاس بود که استاد تنفسی داد. بحث به سمت تواضع پیش رفت. چند نفری، با شگفتی و هیجان، درباره‌ی استادی صحبت می‌کردند که «فروتنی» برایش شوخی‌ای بی‌مزه تلقی می‌شد. استاد در پاسخ، با تُن صدایی محدود و پرسشی، گفتند: «از درون، همان برون...» زیر لب زمزمه کردم: «برون طراود که از اوست.» در کمال تعجب، استاد این زمزمه را دیدند و به نشانه‌ی تأیید، سری تکان دادند. گرد نشستیم و ذهنمان دوباره به کلاس برگشت؛ اما این بار با تجربه‌ای متفاوت. 《توصیف》 《ثبت زاویه‌ی دید شخصی》 از ما خواسته شد هرآنچه را در کلاس مشاهده می‌کنیم، بنویسیم؛ صرفاً آنچه هست. احتمالاً این خواسته با کتابی که همراه استاد بود، «چگونه آدم‌ها را بشناسیم»، بی‌ارتباط نبود؛ کتابی با مضمونی درباره‌ی عمیق دیدن و عمیقاً درک شدن. به هر صورت، سخت بود و ملال‌آور. ثمره‌ی این ثبت مشاهدات و تأمل بر آن‌ها، رسیدن به مسئله‌یابی بود؛ مهم‌ترین بخش گزارش فیزیکی. در پایان هم قرار شد که نترسیم و نرنجیم. قضاوت همیشه هست و خواهد بود و ما نیازی به اثبات و شرح خودمان برای دیگران نداریم. این حرف‌های پایانی، برای منِ قضاوت‌شده و دلشکسته، رزقی خدایی بود که به واسطه‌ی استاد نصیبم شد. بعد از کلاس، سراسر شور و شعف بودم؛ احساسی عجیب، از جنس احساس‌هایی که در این چهارده سال تحصیلی کمتر چشیده بودم. شاید یادگرفتن، همیشه به سطر به سطرِ کتاب‌های قطور نیاز نداشته باشد؛ گاهی چیزی باید درک و شنیده شود.