[ لاجَرم ]
ششمین(💔)کتاب ۴۰۵- << سیرعشق >> احتمالا واقع گرایانه ترین کتابی بود که درباره عشق خوندم. به عنوان ر
هفتمین کتاب ۴۰۵-
<< تنهایی پُر هیاهو >>
این کتاب، هسته مرکزی متضادی داشت.
کسی که کتاب هارو ارزشمند میدونه و در عین حال باعث نابودیشونه.
داستان ذهنی عه،نمادگراست و گسستهست.
شاید نشون دهنده اینه که صرفِ دانایی باعث تغییر و تحول در زندگی واقعی نمیشه و حتی ممکنه باعث انزوای بیشتر و غرق در جهان درونی بشه.
محوریت،نابودی کتاب هاست
-شاید نابودی اندیشه و فرهنگ-
ولی واقعا کتابها، اندیشهها و فرهنگها باید
فنا ناپذیر باشند؟! اینطور فکر نمیکنم.
« اندوه بیپایان جهان مدام
در حال نو شدن است »
«رنج» مفهوم آشکارای محتوا.
فهم عمیق باعث رنجی به مراتب
عمیقتر میشه اما رنج،جایی خودش رو متبلور میکنه که فهمِعمیق تاثیری بر کیفیت و روند زندگی داشته باشه.
این کتاب از فهم من خارج بود.
و در آخر اگر برگردم عقب میخونمش؟ نه.احساسی در من زنده نکرد.
ـــ
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
گر قسمت ما باده و گر خون جگر بود
ما نوبت خود را گذراندیم و گذشتیم
جناب صائب تبریزی
[ لاجَرم ]
روایتِ شدن|روزدوم صبح روز شنبه؛ عبارتی ملالآور. با زور و زحمت از تخت دل کندم، اما بر نفْسم فرصت
انقدر طولانیه که روم نمیشه بذارمش.
چه حسی داری از اینکه شاغل به شغل انبیائی؟
- در عین حال که قراره حرفه ی حال خوب کن و قشنگی باشه،از اونورم بشدت برام سنگین و ترسناکه.
همزمان باید خوب درس بدی،خوب پرورش بدی،بازی کنی و کلاس مفرحی داشته باشی،اولیا و مدیر باعث مسئله نشن.
به بودجه بندیت برسی و درست رفتار کنی.
بنظرم شخصیت یه معلم خصوصا تو ابتدایی که بیشتر مانوسه با بچها.
خیلی باید کامل باشه..
در کل ایده آل گرایی شدیدی نسبت بهش دارم.
و می دونید جالبیش چیه؟
من جز کسایی بودم که اسم فرهنگیان میومد "اه اه" میکردم.
کلی هم تلاش کردم نیام.
اما از یه جایی به بعد تسلیم تقدیر شدم و گفتم حتما مسیری عه که خدا برام انتخاب کرده.
یکم که گذشت متوجه شدم خیلی مسیر درستی عه برای منی که دنبال اثر گذاری تو جامعه بودم.
بیشتر درک کردم این ساختار و معضلاتش و حتی راه های از بین بردن این مشکلات.
درکل حرفه عجیبیه.
حین درس دادنِ استاد خانمشون زنگ زدن و گفتن بذاره رو اسپیکر.
همسرشون گفتن که
"نبینم شوهرمو اذیت کنیدااااا" ((((=