مثال هند در اینجا آموزنده است: بخشهایی از دیاسپورای هندی، بهویژه در میان لایههای تحصیلکرده و طبقات بالاتر، در سالهای اخیر به یکی از پایگاههای مهم شبکهای و مالی جریانهای راست هندو و حامیان مودی تبدیل شدهاند. اینجا دقیقا همان مکانیسم عمل میکند: دیاسپورا در فضای امن و دور از هزینههای واقعی سیاست، رادیکالتر میشود و از نظم اقتدارگرایانهای حمایت میکند که در ذهنش قرار است «کشور را جمع کند».
در این میان، تکنیکهای یارگیری در شبکههای سلطنتطلب، بیش از آنکه اقناعی باشد، بسیجی است. شبکهها به جای اینکه با منطق بحث سیاسی پیش بروند، با منطق تولید موج کار میکنند. فضای شبکههای اجتماعی، به دلیل الگوریتمها، ذاتا به سمت قطبیسازی میرود. نتیجه این میشود که سیاست به جای اینکه حول برنامه و نهاد شکل بگیرد، حول وفاداری و دشمنی شکل میگیرد. در بسیاری از این شبکهها، عضویت واقعی نه با قبول یک برنامه سیاسی، بلکه با عبور از «تستهای وفاداری» تعریف میشود: استفاده از ادبیات خاص، تکرار خط قرمزهای خاص، و تعیین دشمن مشترک.
در این سازوکار، اهانت و فحاشی فقط یک عارضه فرهنگی یا بیادبی فردی نیست؛ یک تکنیک سیاسی است. کارکردش خاموش کردن صدای مخالفان رضا پهلوی در درون میدان اپوزیسیون است: ایجاد رعب، بالا بردن هزینه مخالفت، و تبدیل نقد سیاسی به هزینه روانی و حیثیتی. وقتی مخالفت با رضا پهلوی به معنای ورود به سیل توهین، تحقیر، پروندهسازی اخلاقی، و ترور شخصیت شود، بسیاری از افراد ترجیح میدهند یا سکوت کنند یا نقدشان را در لفافه بگویند. اینجاست که میدان سیاست از بحث و رقابت برنامهها خارج میشود و به میدان کنترل و انضباط اجتماعی تبدیل میگردد: نه انضباط با ابزار سازمان، بلکه انضباط با ابزار موج و حمله جمعی.
همین منطق، به یک پروژه عمیقتر نیز وصل میشود: حذف یا بیاعتبار کردن هر نوع نهاد مدنی و شبکه مستقل که میتوانست ایرانیان دیاسپورا را نمایندگی کند، متشکل کند، و ظرفیت سازمانی پایدار بسازد. پروژه رسانهای پیرامون رضا پهلوی، عملا به جای تقویت نهادهای مدنی، اتحادیهها، انجمنهای حرفهای، شوراهای نمایندگی، و ساختارهای پاسخگو، به سمت تخریب یا خنثیسازی آنها حرکت کرده است. هر نهادی که بتواند نمایندگی تولید کند، بهطور طبیعی میتواند «قدرت» تولید کند؛ و هر قدرت سازمانیافتهای، حتی اگر همسو باشد، بالقوه رقیب است. بنابراین میدان مطلوب، میدانی است که در آن سیاست نه از مسیر نهاد، بلکه از مسیر «چهره» و «رسانه» و «شبکه هواداری» پیش برود.
در این چارچوب، نقش برخی رسانههای حامی رضا پهلوی که به شکل مستقیم یا غیرمستقیم از اسرائیل حمایت میشوند یا با گفتمان و شبکههای همسو با اسرائیل تغذیه میشوند، اهمیت پیدا میکند. این پیوندها صرفا یک مسئله سیاست خارجی نیست؛ یک مسئله مهندسی میدان اپوزیسیون است. چون در این مدل، هدف صرفا مخالفت با جمهوری اسلامی نیست؛ هدف شکل دادن به اپوزیسیونی است که فاقد نهادهای مستقل و فاقد سازوکار نمایندگی باشد، و در نتیجه بتواند بهراحتی حول یک چهره واحد، یک پیام واحد، و یک روایت واحد بسیج شود. حاصل چنین روندی این است که اپوزیسیون دیاسپورا به جای اینکه ظرفیت سیاستورزی نهادی و نمایندگی جمعی تولید کند، به یک میدان موجهای کوتاهمدت، وفاداریهای هیجانی، و حذف رقبا تبدیل میشود.
حرف نهایی بنده این است که ، اگر بخواهیم صورتبندی دقیقتری ارائه دهیم، باید گفت که سلطنتطلبی دیاسپورایی امروز کمتر یک پروژه سیاسی کلاسیک است و بیشتر یک پدیده رسانهای-شبکهای است که بر شانههای موج جدید مهاجرت نشسته است. رضا پهلوی در این میان، نه از طریق سازماندهی حزبی، بلکه از طریق سرمایه نمادین برساخته من و تو و قابلیت تبدیل شدن به محورِ موجهای الگوریتمی، یارگیری میکند. و درست به همین دلیل، فهم این جریان بدون توجه به تغییر ترکیب اجتماعی دیاسپورا، تغییر میدان رسانه، و تغییر نقش طبقه متوسط در سیاست، ممکن نیست. اینجا سیاست دیگر صرفا مسئله برنامه و ائتلاف نیست؛ مسئله این است که چه کسی میتواند در یک میدان شبکهای، احساس، هویت، و ترس را به یک روایت ساده و بسیجپذیر تبدیل کند، و همزمان هر شکل از سازمانیافتگی مستقل را پیشاپیش خنثی کند.
سرباز روح الله رضوی
آتیش زدن مجسمه بعل از جمله اون کارهای درست و دقیق رسانهای بود که اگه اشتباه نکنم به همت بچههای مصا
یه عزیزی برام پیام فرستاد که قطعی نیست اسم حساب بانکی اپستین بعل بوده باشه که نکته درستیه.
اصل ماجرای رخدادهای فرقه ای توی پرونده اپستین به استنادات متعددی مطرح شده. یکی ش این حساب بانکی بوده که البته اونم جای بحث داره. اما نکته این تایید اینه که چطور میتونی توی رسانه سوار بر ذهنیت مخاطب بشی و به موضع خودت ضریب بدی.
پهلوی توی پنل وسط نشسته بود. با امانپور مصاحبه کرد. تمام که شد پنل رو خالی کردند و رضا پهلوی هم رفت نشست توی حاضرین. بعدش امانپور اعضای پنل رو صدا زد:
یه سناتور آمریکایی و یه پژوهشگر ایرانی و یکی هم به نمایندگی از اتحادیه اروپا. اسماشون مهم نیست دارم میزانسن رو براتون تعریف میکنم. بعد با سناتور پیر آمریکایی شروع کرد به گفتگو. اونم تا تونست زد به جمهوری اسلامی ایران.
آب از لب و لوچه پهلوی جاری بود. نوبت نماینده اتحادیه اروپا شد اونم دو تا گذاشت روش تحویل پنل داد. رضا پهلوی میخواست پرواز کنه. چندتا خودزنی اساسی هم اون ایرانیه داخل پنل کرد که باعث شد سناتور آمریکایی بگه تو دیگه کی هستی. تا رسید نوبت به اون سوال کذایی.
امانپور برگشت سمت سناتور آمریکایی و گفت رضا پهلوی نشسته وسط جمعیت. دوربین یه کلوزآپ از پهلوی داد. بعد ادامه داد شما بعنوان آمریکا یا اصلا خودتون از رضا پهلوی حمایت میکنید؟
سناتور هم برگشت گفت نه؛ من همچین کاری نمیتونم بکنم.
پنل که تمام شد امانپور لطف کرد یه فرصت به پهلوی داد توی جمعیت. بلندگو رو دادن پهلوی و در حالیکه آب دهنشو قورت میداد گفت من توقع ندارم از من حمایت کنید. از نتیجهای که از توی صندوق انتخابات در میاد حمایت کنید!!!
و تمام
+++
من کل نشست رو صبح دیدم و عین عبارات رو حفظ نیستم. سعی کردم روند این واقعه رو براتون روایت کنم. برای همین خیلی به دقیق ترجمهها گیر ندید.
با همه تنفرم از پهلوی یه لحظه آدم دلش به حالش میسوزه که آخه چقدر پست و حقیر و ناچیز میشه باشی آدم!
در حالیکه جمهوری اسلامی ایران از زمان روی کار آمدنش صدها هزار و بلکه میلیونها نفر رو توی دنیا با #زبان_فارسی آشنا کرده و باعث شده تا توی گوشه گوشه این کره خاکی آدم هایی پیدا بشن که بتونند فارسی رو مثل بلبل حرف بزنند، دختر پهلوی نمیتونه یه جمله فارسی حرف بزنه! بعد این سیرابیا ادعای هویت ملی و ایرانیشونم میشه.
شاید هیچ نهادی توی نهادهای جمهوری اسلامی به اندازه جامعه المصطفی العالمیه توی نشر زبان فارسی تاثیرگذار نبوده و اگه جامعه المصطفی هیچ دستاورد دیگهای هم نمیداشت همین یه قلم بنظرم کافی بود که از وجودش دفاع بشه و البته کمک به رفع نقصها و نقصانهاش بشه.
همین الان توی کل کشور طبق بررسیها و شناختی که من دارم به جرات میتونم بگم که میون همه دانشگاهها و مراکز آموزش زبان فارسی، با کیفیتترین و حرفهای ترین مرکز آموزش زبان فارسی به جامعه المصطفی و شهر قم تعلق داره که یه نهاد کاملا برخاسته از تفکر انقلاب اسلامی ایرانه.