eitaa logo
روجا
31 دنبال‌کننده
46 عکس
20 ویدیو
1 فایل
بشین یکم با هم فکر کنیم☕️ از کانالم کپی نکنید،مرسی😭
مشاهده در ایتا
دانلود
آنقدر تلاش کرد تا برای دوست داشته شدن نقش عوض کند که خودش را گم کرد.
روجا
‌
داد زد و گفت چرا سکوت کرده ای؟ چرا حرف نمی زنی؟ مگر با تو نیستم؟ نمی دانست که او محکوم به سکوت است.نمی دانست حرف هایش سالهاست که به یغما رفته است.
تو یه کلیپ شیمی معلمه میگفت هر موقع که این کلیپ رو میبینی بدون کنکورت شروع شده واکنش من:🤡🤡
Fall in love again and again✨
روجا
Fall in love again and again✨
اینو میذارم اینجا که چند ماه بعد که داشتم خسته می شدم آبروم بره
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد _عسکری
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای او که خودش خوب می داند.
کفش هایش خیس بودن باران می آمد ،وارد مغازه شد و چتر اش را بست . رو به مغازه دار کرد و گفت :(براتون جنس ناب اوردم.) مغازه دار برگشت،خانمی بود حدودا چهل ساله ،عینکش رو بالا داد نگاهی به او کرد و گفت:(هر کی میاد اینجا معتقده جنسش بهترینه) او سریعا طوری که انگار کاملا از حرف خودش مطمئن بود گفت:(توی این شهر کسی غمگین تر از من نیست.من بدترین خاطره ها رو دارم.مطمئنم خاطرات من از همه ی اونها غمگین تره) فروشنده خندید _از دست شما ها،همتون فکر می کنید غمگین ترینید.باشه خاطرات بَدِت رو بده به من تا من اون ها رو با خاطرات خوب برات جایگزین کنم) _باشه،من که از خدامه،اما این خاطرات بد ما ها به چه دردتون میخوره که حاضرید با خاطرات خوب جایگزینشون کنید؟ _ما اونا رو جایگزین نمی کنیم.غم نمیتونه جای شادی رو بگیره اما ازشون استفاده می کنیم.میدیمشون به کسایی که آرزو دارن خاطره ی بد داشته باشن او تعجب کرد،با خودش فکر کرد که چقدر بعضی ها بی دغدغه اند که دنبال خاطرات بد هستند از نظرش آنها آدم های بی فایده ای آمدند او غرق در فکر کردن به این آدم های بی خاصیت بود که فروشنده گفت:(نمیخوای خاطراتت رو بهم تحویل بدی؟مگه نگفتی غمگین ترینن؟) او سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و تعریف کرد تعریف کرد و گریست.
روجا
کفش هایش خیس بودن باران می آمد ،وارد مغازه شد و چتر اش را بست . رو به مغازه دار کرد و گفت :(براتون
و بالاخره انجامش دادم کلی وقت بود دلم میخواست یه داستان کوتاه بنویسم ولی هی عقب مینداختمش از هوش مصنوعی کمک گرفتم و بهم ایده ی این داستانو داد الان هم بخش اولش رو نوشتم خیلللی موضوعش شبیه کتابخانه ی نیمه شب شده ادامه هم داره البته✨✨
روجا
کفش هایش خیس بودن باران می آمد ،وارد مغازه شد و چتر اش را بست . رو به مغازه دار کرد و گفت :(براتون
او شروع به تعریف کردن کرد _ما خانواده ی شادی بودیم پول ،رفاه،سلامتی ،همه چی داشتیم پدرم با کارگری به اینجا رسیده بود و تونسته بود خودش رو بالا بکشه یه مغازه ی عطر فروشی توی قشنگ ترین خیابون این شهر داشت مغازه اش بهترین رایحه رو داشت چیزی بیشتر از یه عطر ۸ سالم بود که یه عوضی سرش رو کلاه گذاشت ،بابام مغازه اش رو از دست داد تا خرخره زیر بار بدهی رفتیم بابام افسرده شد دیگه داشت دیوونه می شد دیوونه از این که نمیتونه عین قبل رفاه خونمون رو تامین کنه مامانم در به در دنبال راهی بود که بتونه دوباره زندگیمون رو درست کنه تونست اما نه همه اش رو انقدر گشت تا اون عوضی که زندگیمونو به گند کشیده بود پیدا کرد اون بخشی از پولمون رو بهمون برگردوند با هزار منت انگار نه انگار که اون پول ما بوده صرفا چون دلش برامون سوخت این کار رو کرد روزی که داشت برای زندگیمون نقشه میریخت دلش برامون نسوخته بود؟ یکم وضعیتمون بهتر شد اما چه فایده مامانم هم به سرنوشت بابام دچار شد من دیگه اون موقع حدودا ۱۵ ساله بودم درسته که سختی زیاد داشتیم اما رو نکات مثبت زندگیم تمرکز می کردم نقاشی دوست داشتم یه روز قشنگترین پرتره ام رو کشیدم ،خانوادمون رو طوری کشیدم که انگار هنوزم عین هفت سال پیش خوشحالیم اما اینجا پایان بدبختی من نبود من یه برادر احمق هم داشتم فقط با خاطرات بدی که اون برام به جا گذاشت میتونم نصف شادی های مغازتون رو بخرم برادر ابله ام که به جای اینکه یه کاری بکنه تا زندگیمون بهتر شه اون تابلو رو توی قمار داد اون روانی آخرین نور امید من رو خاموش کرد اون نقاشی برای من فقط یه تابلو نبود عکسی بود که باهاش تصور می کردم زندگیمون هنوز قشنگه بودن برادرم تو خانوادمون توهینی به ذات خانواده بود کم کم داشت هر چیزی که داشتم رو میداد برای قمار داشت به همون عوضی تبدیل می شد که چند سال پیش بدبختمون کرد اما من دیگه بهش اجازه ندادم بزرگ تر شده بودم ۱۹ سالم بود برادرم اومد خونه تا دوباره یه چیزی رو ببره در رو روش بستم و برای همیشه از خونه طردش کردم دیگه به طور رسمی از خانوادمون حذفش کردم اون شب تا صبح گریه کردم اما کاری رو کردم که باید انجامش می دادم هرچند راضی به انجامش نبودم . فروشنده به او نگاه کرد و گفت:(به نظرم تا همینجا بسه.بقیه اش رو تعریف نکن همینقدر از غم هات رو هم که بفروشی کافیه) او گفت:(باقی خاصی نداره ،هست اما کمه .همین ها کافی بودن تا حس نا امیدی داشته باشم .همین ها رو می فروشم) فروشنده به جای درد هایش به او خاطرات خوب داد و او غم هایش را فراموش کرد فقط می دانست که روزی وجود داشتند اما دیگر حس شان نمی کرد از مغازه بیرون زد دیگر باران برایش غم انگیز نبود حس می کرد همه چیز زیباست همه چیز دوست داشتنی است تاکسی گرفت تا به خانه برگردد تا خانواده اش را دوباره مثل چند سال قبل ببیند
روجا
او شروع به تعریف کردن کرد _ما خانواده ی شادی بودیم پول ،رفاه،سلامتی ،همه چی داشتیم پدرم با کارگری به
این که خیلی اه و ناله شد ناراحتم میکنه ولی خب داستانش اینجا نیاز به ناله داره🤣