روجا
کفش هایش خیس بودن باران می آمد ،وارد مغازه شد و چتر اش را بست . رو به مغازه دار کرد و گفت :(براتون
و بالاخره انجامش دادم
کلی وقت بود دلم میخواست یه داستان کوتاه بنویسم ولی هی عقب مینداختمش
از هوش مصنوعی کمک گرفتم و بهم ایده ی این داستانو داد
الان هم بخش اولش رو نوشتم
خیلللی موضوعش شبیه کتابخانه ی نیمه شب شده
ادامه هم داره البته✨✨
روجا
کفش هایش خیس بودن باران می آمد ،وارد مغازه شد و چتر اش را بست . رو به مغازه دار کرد و گفت :(براتون
او شروع به تعریف کردن کرد
_ما خانواده ی شادی بودیم
پول ،رفاه،سلامتی ،همه چی داشتیم
پدرم با کارگری به اینجا رسیده بود و تونسته بود خودش رو بالا بکشه
یه مغازه ی عطر فروشی توی قشنگ ترین خیابون این شهر داشت
مغازه اش بهترین رایحه رو داشت
چیزی بیشتر از یه عطر
۸ سالم بود که یه عوضی سرش رو کلاه گذاشت ،بابام مغازه اش رو از دست داد
تا خرخره زیر بار بدهی رفتیم
بابام افسرده شد
دیگه داشت دیوونه می شد
دیوونه از این که نمیتونه عین قبل رفاه خونمون رو تامین کنه
مامانم در به در دنبال راهی بود که بتونه دوباره زندگیمون رو درست کنه
تونست
اما نه همه اش رو
انقدر گشت تا اون عوضی که زندگیمونو به گند کشیده بود پیدا کرد
اون بخشی از پولمون رو بهمون برگردوند
با هزار منت
انگار نه انگار که اون پول ما بوده
صرفا چون دلش برامون سوخت این کار رو کرد
روزی که داشت برای زندگیمون نقشه میریخت دلش برامون نسوخته بود؟
یکم وضعیتمون بهتر شد
اما چه فایده
مامانم هم به سرنوشت بابام دچار شد
من دیگه اون موقع حدودا ۱۵ ساله بودم
درسته که سختی زیاد داشتیم اما رو نکات مثبت زندگیم تمرکز می کردم
نقاشی دوست داشتم
یه روز قشنگترین پرتره ام رو کشیدم ،خانوادمون رو
طوری کشیدم که انگار هنوزم عین هفت سال پیش خوشحالیم
اما اینجا پایان بدبختی من نبود
من یه برادر احمق هم داشتم
فقط با خاطرات بدی که اون برام به جا گذاشت میتونم نصف شادی های مغازتون رو بخرم
برادر ابله ام که به جای اینکه یه کاری بکنه تا زندگیمون بهتر شه اون تابلو رو توی قمار داد
اون روانی آخرین نور امید من رو خاموش کرد
اون نقاشی برای من فقط یه تابلو نبود
عکسی بود که باهاش تصور می کردم زندگیمون هنوز قشنگه
بودن برادرم تو خانوادمون توهینی به ذات خانواده بود
کم کم داشت هر چیزی که داشتم رو میداد برای قمار
داشت به همون عوضی تبدیل می شد که چند سال پیش بدبختمون کرد
اما من دیگه بهش اجازه ندادم
بزرگ تر شده بودم
۱۹ سالم بود برادرم اومد خونه تا دوباره یه چیزی رو ببره
در رو روش بستم و برای همیشه از خونه طردش کردم
دیگه به طور رسمی از خانوادمون حذفش کردم
اون شب تا صبح گریه کردم اما کاری رو کردم که باید انجامش می دادم
هرچند راضی به انجامش نبودم .
فروشنده به او نگاه کرد و گفت:(به نظرم تا همینجا بسه.بقیه اش رو تعریف نکن
همینقدر از غم هات رو هم که بفروشی کافیه)
او گفت:(باقی خاصی نداره ،هست اما کمه .همین ها کافی بودن تا حس نا امیدی داشته باشم .همین ها رو می فروشم)
فروشنده به جای درد هایش به او خاطرات خوب داد و او غم هایش را فراموش کرد
فقط می دانست که روزی وجود داشتند اما دیگر حس شان نمی کرد
از مغازه بیرون زد
دیگر باران برایش غم انگیز نبود
حس می کرد همه چیز زیباست
همه چیز دوست داشتنی است
تاکسی گرفت تا به خانه برگردد
تا خانواده اش را دوباره مثل چند سال قبل ببیند
روجا
او شروع به تعریف کردن کرد _ما خانواده ی شادی بودیم پول ،رفاه،سلامتی ،همه چی داشتیم پدرم با کارگری به
این که خیلی اه و ناله شد ناراحتم میکنه ولی خب داستانش اینجا نیاز به ناله داره🤣
روجا
او شروع به تعریف کردن کرد _ما خانواده ی شادی بودیم پول ،رفاه،سلامتی ،همه چی داشتیم پدرم با کارگری به
در تاکسی به خیابان نگاه کرد
حس کرد این دقیقا همان چیزیست که می خواهد
زیبایی ،طراوت،شادی
از اینکه "غم" را از زندگی اش حذف کرده بود خوشحال بود
ناگهان ماشین توقف کرد
_اه گندش بزنن
او گفت:چه شد اقا؟
_ماشینم خراب شد
باید هلش بدم
مرد راننده از ماشین پیاده شد و از کسانی که در خیابان بودند کمک خواست تا ماشین را هل بدهند
ماشین راه افتاد و درد دل راننده گل کرد
_دو هفتست این ماشین به تته پته افتاده .عصای دستمه دیگه،چکار کنم؟نون شبم از اینجا در میاد
هزینه ی تعمیرشم که سر به فلک می کشه
_می فهمم . من خودم مشکل مالی داشتم درک می کنم چطوره
دروغ میگفت،درک نمی کرد،کسی که غم را از دست می دهد چطور می تواند درک داشته باشد؟
به خانه رسید
کرایه ی ماشین را داد و در را باز کرد
خانه همان خانه بود
خانواده نیز همان خانواده بودند
با خودش گفت
الان بهترین وقت است
دوباره نقاشی می کنم
قلمو را برداشت ،اما یک لحظه ایستاد
این بار با بار قبل خیلی فرق داشت
بار قبل قلمو در دست گرفت تا نقطه ای از امیدش را روی بوم بیاورد
اما این بار چه؟نقاشی می کرد تا برای چه بجنگد؟
اما کشید ،خانواده اش را کشید
یک لحظه فکر کرد که جای برادرش را خالی بگذارد تا شاید روزی برگردد و دوباره او را در کنار خودشان نقاشی کند اما منصرف شد
چون برای این کار باید غم را حس می کرد
جای خالی برادرش را حس می کرد
اما او که درکی از غم نداشت
پرتره را کشید
به خانواده اش نشان داد
مادرش دید،چشمانش برق زد
_من رو عین قدیما کشیدی ،خیلی قشنگ،من که دیگه قشنگ نیستم
اما او چیزی نگفت،سکوت کرد
چون برای همدردی نیاز به درک غم داشت.
چرا آنطور که تصورش را می کرد پیش نمی رفت؟مگر شادی مطلق به معنی خوشبختی نبود؟پس چرا اینطور شده بود؟
حس می کرد به یکباره تمام تجربه اش را از داد،بخشی از وجودش از بین رفته بود
روز ها به همین وضعیت گذشت
خودش را بخشی جدا از خانواده اش ،از انسان ها دانست
برای یک لحظه حس کرد دلش می خواد مثل بقیه باشد
مثل همان هایی که با مرد تاکسیران همدردی کردند و به کمکش آمدند
از این حس اش شوکه شد. یاد آن روز در مغازه افتاد،فکر کرد دارد شبیه همان انسان های بی دغدغه ی بی خاصیت می شود که دلشان برای درد هایش تنگ شده
چند ماه گذشت،بالاخره تصمیمش را گرفت
روجا
در تاکسی به خیابان نگاه کرد حس کرد این دقیقا همان چیزیست که می خواهد زیبایی ،طراوت،شادی از اینکه "غم
برگشت به همان نقطه ی اول
وارد مغازه شد.
آن زن فروشنده به اون نگاه کرد
خندید
_بالاخره برگشتی،مطمئن بودم یه روز میای
اوهمه چیز را برای فروشنده تعریف کرد
_چرا اینطور شد؟چرا به این حس رسیدم؟چرا فکر میکنم دیگه نه توی زندگی خودم نه توی زندگی دیگران نقشی ندارم؟
فروشنده نگاهی به او انداخت،طوری که انگار همه چیز را از قبل می دانست،برای همه چیز آماده بود
به او اشاره کرد تا بشیند
_خودت چی فکر می کنی ؟
_نمیدونم،من فقط اینو میدونم که چند ماه پیش تموم چیزی که میخواستم این بود که از دست خاطراتم رها بشم
_ببین ،زندگی مثل لباس فروشی نیست که بری بگردی و زیبا ترین و بهترین لباس رو انتخاب کنی
زندگی به تو حق انتخاب مطلق نمیده
اول و آخر ،با هر تصمیمی تو زندگیت باید درد رو حس کنی.
_چرا خب ؟چرا باید عمرم رو صرف غمی بکنم که جز عذاب برام چیزی نداره؟
_پس تعریفت از غم اینه؟یه چیز بیهوده ی عذاب آور؟نبود این حس به درد نخور اینطور تورو به پوچی انداخته؟
نه،درد بخشی از وجودته.بخشی از همه ی ما،درد باعث امید میشه،دیدی چقدر نقاشی که الان کشیدی با چند سال پیش فرق داشت؟اون موقع داشت برای گم نکردن اون ذره ی امیدی که داشتی نقاشی کشیدی.
با وجود غم هات کمبود برادرت رو حس می کردی،اما الان چقدر بی رحمانه از نقاشیت حذفش کردی؟
_اون یه عوضی بود
_آره ولی نذار قبول کنم که چند ماه پیش دلت نمیخواست که اونم کنارتون بود
میبینی؟چقدر به همون غمی که ازش بیزاریم نیاز داریم؟
_خب چه کارش کنم؟برشگردونم و دوباره افسرده شم؟
_نه،اما باهاش کنار بیا،قبولش کن ،فایده هاش رو ببین
اینطور راحت تری،بهت قول می دم
حالا چه کار می کنی؟میخوای بشی جزو همون آدمای بی خاصیت یا نه؟
هر دو خندیدند
_غم هام رو فروختین؟
_غم عین اثر انگشت میمونه
غم هر کسی منحصر به فرد خودشه
نمیشه بفروشیمش ما فقط مدتی نگه اش میداریم تا کسی که غم هاش رو فروخته به اون ها نیاز پیدا کنه
_پس از اول میدونستید قراره برگردم؟
_آره،خیلیا عین تو هستن میرن و دوباره بر می گردن
_پس غم هام رو بهم پس بدید
او برگشت به خانه
اما این بار خودش را نیز آورد،بخشی از خودش که چند ماه پیش در آن مغازه جا گذاشته بود
دیگر از غم نمی ترسید
دیگر از آن بیزار نبود
حالا با آن کنار آمده بود
برای اولین کتاب،این کتاب ناز رو انتخاب کردم
عکسش رو از برنامه طاقچه برداشتم چون کتابش رو از کتابخونه گرفته بودم و باید پس می دادم.
ممکن هست که توی متنم داستان رو لو بدم،گفتم بگم که اگه قصد مطالعه دارید داستانش لو نره(لو رفتن رو جایگزین اسپویل کردم)
کتاب نوشته ی رضا امیرخانی هست و توصیف داستانیه که فکر کنم توی زمان حکومت رضا شاه اتفاق افتاده.
تیکه هایی از کتاب رو همراه با حرفام میذارم.
#کتاب
روجا
برای اولین کتاب،این کتاب ناز رو انتخاب کردم عکسش رو از برنامه طاقچه برداشتم چون کتابش رو از کتابخون
به نظرم خوندن کتابش درس اول لوطی گریه(ببین من لاتماااا من لاتم)🤣
۶۰۰ صفحست که به نظر ارزشش رو داره
داستان در مورد سرنوشت خانواده ی فتاحه که شخصیت اول و اصلی داستان نوه ی خانواده یعنی علی فتاح هست.
لحن کتاب واقعا دوست داشتنیه با اینکه یه جاهاییش ممکنه درکش سخت باشه ولی به نظر من باحال بود
مثلا یه جاهایی نویسنده با خود خواننده ی کتاب صحبت می کرد.
دلم میخواست بخرمش و یه جلدش رو پیش خودم داشته باشم ولی خب
گرونهههه🤣
البته اینا فقط نظرم بودن و خلاصه که کتابش به نظرم بسیار زیبا بود.