هدایت شده از موهیتو با عطر بلوبری」
ساعت از نیمهشب گذشته بود و خانه در سکوتی مرگبار فرو رفته بود.
باد پنجره نیمهباز را میلرزاند و پردهها مثل ارواح بیقرار تکان میخوردند.
روی میز قدیمی، برگهای زردرنگ افتاده بود که هیچکس به یاد نمیآورد آن را آنجا گذاشته باشد.
کلمات رویش انگار تازه با خون نوشته شده بودند و هنوز بوی آهن میدادند.
هر بار که چشم برمیگشت، خطوط برگه تغییر کرده و نام صاحبخانه را زمزمه میکرد.
دیوارها آهستهتر میتپیدند و سایهها به سمت برگه خم میشدند.
و درست لحظهای که دست به سویش رفت، چراغ خاموش شد و نفسها در تاریکی بریدند.
برای:واکا (رومینا یکم اسم دیلیت سخت بود:)
دو هفتست داریم برنامه ریزی میکنیم بریم با هم یه جایی الان که برنامش جور شده میاد میگه ببین میدونم دلت نمیخواد با من بیای بیرون اشکالی نداره من درک میکنم
🍸Лимон
بزارید معرفی کنم چون دیدم کلی ادم جدید اینجاست سلام من واکام و خیلیا به این اسم منو میشناسن، اینجا چ
لطفا بیایین ناشناس باهام حرف بزنید :<
بنده خدا فریماه همشونو گوش میکرد دلم براش سوخت من خودم بیشتر از بیست ثانیشو نتونستم تحمل کنم💔