یوشیکی زجر زیادی میکشه، اگه از صحنه های ترسناک و رومنس این کار بگذریم، بیشتر زجر این انیمه مال یوشیکیه.
با انتخاب هاش عذاب وجدان زیادی میکشه اما تهش فردی که دوستش داره رو انتخاب میکنه، احساس میکنه اشتباهه اما کار درست از نظرش همینه.
یوشیکی پر از شک و تردیده، هنوزم نمیدونه انتخاب درست چیه؛ مردم روستا.. یا کسی که بیشتر از همه براش عزیزه؟، با اینکه اون دیگه مرده.
حتی اگه یوشیکی بگه من حس رمانتیکی نسبت به هیکارو ندارم باز هم یه ارتباط خاصی بینشون هست. ما چیزی بین این دو نفر میبینیم که هیچ جا ندیدیم، از هر جهت که میشه نگاه کنیم، هیکارو یه هیولاست، هیکاروی واقعی نیست.
یوشیکی هم اینو میدونه و درک میکنه که این فرد، با اینکه جسم هیکارو رو در اختیار داره در واقع هیکارو نیست، ولی یوشیکی هیکارو رو اینطور توصیف میکنه: "یه بچه ی گمشده." و با این حال حاضر شد بار گناهای هیکارو رو با اون به دوش بکشه.
کورهیاباشی، آساکو، ناپاکی ها، تاناکا، مردم روستا و.... کلی چیز دیگه هستن که به طور مستقیم یا غیرمستقیم به این اشاره میکنن که هیکارو خیلی خطرناک تر از اون چیزیه که به نظر میاد ولی در هر صورت یوشیکی قبول میکنه که پا به این دنیای ناشناخته با هیکارو بزاره.