eitaa logo
روزمَرْگی!
246 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
237 ویدیو
18 فایل
https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754 اگه حرفی هست می‌خواید در مورد اینجا بگید ناشناس بگید☝🏻 مربوط باشه جواب میدم ارتباط: @Jaber_Velayat تلگرام: https://t.me/Lea_Boshra
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلام سلام بازم یه روزِ دیگه و یه درسِ دیگه از وارا🤠 آخر هفته رو خوب استراحت کردین؟ حالا خوب آماده بشین که می‌خوایم بریم دیدن ترسناک ترین عضوِ گَنگِ «خاء»! آماده این؟ خب... سلام آقای «ضاد» می‌تونید خودتونو به بچه‌های ما معرفی کنید؟ 👨🏻‍🔧 ض: سلام👋🏻 من «ضاد» ام. احتمالا راه خیلی دوری رو طی کردین تا بیاین سراغ من. چون خونه من خیلی از بقیه دوره. من پشت دندونای آسیای آدما زندگی می‌کنم🏡 جایی که نوک زبونشون به پشت اون دندونا بخوره و کنده بشه. من یه لوله کشم. و مرموز ترین عضو گَنگِ «خاء»! همه منو به صدایی می‌شناسن که وقتی میام شنیده میشه. صدایی که بعضیا با صدای طبل زدن «دال» یا «طاء» اشتباه می‌گیرنش. ولی این صدا، صدای چاه باز کنِ منه. زمانی که چاه باز کن از جایی که چسبیده کنده میشه، اون موقعه که صداش شنیده میشه🪠 همون طوری که زبونِ شما هم باید به دندونتون بچسبه و کنده بشه تا صدای من درست شنیده بشه. حالا بیاین با لباسای مختلف منم آشنا بشین. من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: ضَ، ضا😲 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: ضُ، ضو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: ضِ، ضی😬 بازم میگم: هیچوقت یادتون نره! منم یه قلدرم! ابهت منو هیچوقت خراب نکنین!! 🤠 ممنونیم از معرفی آقای «ضاد» نوبتی هم که باشه (البته واقعا هم نوبتیه😂)، نوبت آقای «طاء» رسیده. می‌تونیم معرفی شما رو هم بشنویم آقای «طاء»؟ 🧑🏻‍🎤 ط: سلام به همه👋🏻 اسم من، «طاء»‍ه. احتمالا تا الان از رفقام خیلی اسممو شنیدین. چون من هم عضو گَنگِ آقای «خاء» ام، و هم عضو اکیپِ «قطب جد». صدای من تقریبا شبیه مادربزرگم، خانم «تاء»‍ه. اما مادربزرگم برعکسِ من، هیچوقت قلدر نبوده و هیچوقتم عضو اکیپ موسیقی نبوده که لازم باشه در و دیوار خونه شو عایق صدا کنه و «قَلقَله» پیدا کنه. (البته اون به جای قَلقَله، همون کدو قِلقِله زنشو پیدا کرده و بسشه😉😂) خلاصه که، من هم قلدرم، هم وقتی لباس خونه تنم باشه باید از خونه م برین بیرون تا صدام شنیده بشه. هیچوقت اینارو یادتون نره. حالا هم بیاین با لباسای مختلفم آشنا بشین. من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: طَ، طا😲 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: طُ، طو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: طِ، طی😬 یادتون که نمیره؟ مطمئن باشم؟ خب دیگه می‌تونین برین خونه هاتون 🤠 اینم از آقای «طاء»، با اخلاقای عجیب و غریبش. فکر کنم امروز از دست این دوتا قلدر کلی استرس کشیده باشین. وقتِ استراحته. خداحافظ👋🏻 حتما خوب تمرین کنین
سلام دوباره از وارا🤠 حالتون خوبه؟ سر حالین؟ خب امروز می‌خوایم بریم سراغ یه دوست دیگه مون. آقای «ظاء»، میشه خودتونو معرفی کنین؟ 🧑🏻 ظ: سلام👋🏻 اسم من «ظاء»‍ه من داداشِ بزرگترِ «ذال» و «ثاء» ام و باهاشون تو یه خونه زندگی می‌کنم🏡 من و داداش کوچیکم «ذال»👦🏻، خیلی شبیه همیم. انقد شبیهیم که اگه من بزرگتر نبودم و عضوِ گَنگِ «خاء» نبودم، هیچکس نمی‌تونست مارو از هم تشخیص بده. پس تنها فرقِ من و «ذال»، اینه که من قلدرم!⛓ اگه اینو یادتون بره، ما با هم اشتباه گرفته می‌شیم. خیلی حواستونو جمع کنین که این اشتباهو نکنین! حالا بیاین با لباسای مختلفم آشنا بشین. من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: ظَ، ظا😲 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: ظُ، ظو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: ظِ، ظی😬 خوب یاد گرفتین؟ حواستونو جمع کردین که قلدری منو یادتون نره و ابهتمو نریزین؟ خیلی خب پس دیگه وقت خداحافظیه👋🏻 🤠 خب اینم از آقای «ظاء» که خیلی رک و پوست کنده خودشو برا ما معرفی کرد. حالا وقتشه بریم با خانم «عین» آشنا بشیم. خانم «عین»؟ 👩🏻‍🦳 ع: سلاااام👋🏻 اسم من «عین»‍ه. خونه منم ته ته حلق شماست🏡 من اینجا سگ پرورش میدم. سگ شکاری🦮 به خاطر همین، تو خونه‌ی من، همیشه این صدا رو می‌شنوین: عُو عُو🦮 پس حواستونو خوب جمع کنین که منو با دوستم «همزه» اشتباه نگیرین. حالا بیاین با لباسای مختلفم آشنا بشین. من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: عَ، عا😦 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: عُ، عو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: عِ، عی😬 اگه خوب یاد گرفتین، دیگه بهتره زودتر از اینجا برین تا سگا اذیتتون نکردن🦮🐕‍🦺 🤠 خب ممنونیم از خانم «عین» که وقت گذاشتن و خودشونو به ما معرفی کردن. درس امروز هم دیگه تمومه. خوب استراحت و تمرین کنین تا فردا👋🏻
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🌷 رهبر معظم انقلاب: ما داغدار و عزادار خون‌های ریخته شده در فتنه دی‌ماه هستیم 💬 حضرت آیت‌الله خامنه‌ای صبح امروز در دیدار مردم آذربایجان شرقی: ✏️ خونهایی بر زمین ریخته شد. ما داغداریم. من عرض میکنم ما عزاداریم به خاطر خونهایی که ریخته شد. یک عدّه‌ای خود آن مفسدین و فتنه‌گران و کودتاچی‌ها بودند، یک عدّه‌ای آنها بودند که اجل مهلتشان نداد و به درک واصل شدند و سر و کارشان با خدا است. با آنها کاری نداریم. لکن یک عدّه‌ای دیگر بودند که جزو آنها نبودند. سه گروه بودند، سه دسته. من کشته‌ها و جانباخته‌ها را به سه دسته تقسیم میکنم: ✏️ یک دسته نیروهای مدافع امنیّت و مدافع سلامت نظام بودند، چه نیروهای انتظامی، چه نیروهای بسیجی و سپاهی و چه کسانی که در کنار اینها حرکت میکردند. شهید شدند. اینها جزو برترین شهدایند. یک دسته اینهایند. ✏️ یک دسته رهگذرها هستند؛ وقتی که فتنه‌گر در داخل شهر فتنه برپا میکند، فقط افرادی که مواجه با او هستند از بین نمیروند، مردم بی‌گناه در خیابان دارد راه میرود طرف محل کسبش و طرف خانه‌اش، یک عدّه هم از اینها شهید شدند. اینها هم شهیدند به خاطر اینکه در فتنه‌ی دشمن به شهادت رسیدند. این گلوله از هر جا آمده باشد در فتنه‌ی دشمن این اتّفاق افتاده است و اینها شهیدند. دسته‌ی دوم هم شهیدند. ✏️ دسته‌ی سوم آن کسانی هستند که فریب خوردند، سادگی به خرج دادند، بی‌تجربه بودند، با فتنه‌گرها همراه شدند، من میخواهم بگویم آنها هم از ما هستند؛ آنها هم بچه‌های مایند، آنها هم یک عده‌ای‌شان پشیمان شدند، بعضی‌شان به من نامه نوشتند که ما آن روز آمدیم در خیابان و چه و چه و چه، ما را حلال کن. در زندان هم نبودند، آزاد بودند. پشیمان شدند، اشتباه کردند. آن کسانی که از اینها کشته شدند آنها را هم مسئولین شهید محسوب کردند، خوب کردند. ✏️ بنابراین دایره‌ی جانباختگانمان که به عنوان شهید اینها را حساب میکنیم دایره‌ی وسیعی است. به جز آن اصحاب فتنه و سردسته‌ها و کسانی که از دشمن پول گرفتند، اسلحه گرفتند، به غیر آنها بقیه چه عناصر مدافع امنیت، چه رهگذرها و چه حتی کسانی که با فتنه‌گرها چند قدمی حرکت کردند اینها فرزندان ما هستند؛ ما برای اینها طلب رحمت میکنیم، طلب مغفرت میکنیم، اشتباه کردند، خدای متعال از اشتباه اینها درگذرد ان‌شاءالله. ۱۴۰۴/۱۱/۲۸ 💻 Farsi.Khamenei.ir
سلاااام 🤠 وارا امروزم برگشته تا با دوستای بیشتری آشناتون کنه امروز می‌خوایم با آقای «غین» آشنا بشیم. آقای «غین» میشه خودتونو معرفی کنین؟ 👨🏻‍🍳 غ: سلام رفقا👋🏻 اسم من «غین»‍ه. منم تو حلق شما زندگی می‌کنم🏡 من یه آشپزم. اینجا همیشه صدای غل غل غذا و سماور میاد: غغغغغغغغغغغغغغ🍲 درسته. این صدا یه جورایی شبیه صدای قور قور کردن قورباغه هم هست🐸 ولی بهتون قول میدم هیچ قورباغه ای تو قابلمه غذای من قایم نشده🥘 البته من عضوِ گَنگِ «خاء» هم هستم. پس یادتون باشه که منم یه قلدرم!🔪 حالا بیاین با لباسای مختلف منم آشنا بشین. من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: غَ، غا😲 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: غُ، غو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: غِ، غی😬 حواستون باشه که قلدری منو فراموش نکنین🔪! 🤠 خب ممنونیم از آقای «غین» بابت معرفیشون. حالا نوبت خانم «فاء» رسیده. 👩🏻‍🔬 ف: سلام👋🏻 خیلی خوش اومدین. اسم من «فاء»‍ه. من بین لب پایین و دندونای بالای شما زندگی می‌کنم🏡 من یه شیمی‌دانم. همیشه دارم با مواد آزمایشگاهی کار می‌کنم. اینجا همیشه صدای واکنش های شیمیایی مختلف و گازهایی که از ظرف آزمایش خارج می‌شن رو می‌شنوین: فففففففففففففف⚗ حالا بیاین با لباسای مختلفم هم آشنا بشین. من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: فَ، فا😦 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: فُ، فو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: فِ، فی😬 اوه. شما بدون عینک و ماسک وارد آزمایشگاه شدین. اینجوری ممکنه آسیب ببینین. بهتره دیگه خداحافظی کنیم. 🤠 اینم از خانم «فاء». دیگه وقت استراحته. یادتون باشه حتما تمرین کنین که چیزایی تا الان یاد گرفتین فراموشتون نشه.
ام... هفت و خرده ای؟ دارای اعشار؟ چون هشتمی رو در حال یادگیری ام هنوز کامل نکردم
سلام سلام سلام 🤠 بازم وارا اومده و رفقای عجیب و غریبش امروز می‌خوایم با خانم «قاف» آشنا بشیم. 🧓🏻 ق: سلام مهمونای عزیزم👋🏻 اسم من «قاف»‍ه. من جلوی حلق شما زندگی می‌کنم. ته ته زبونتون🏡 من یه پیرزن روستایی ام. یه عالمه خروس و بوقلمون دارم🐓🦃 قوقولی قوقوووووو قرقرقرقررررر همیشه اینجا همین‌طوری صدا میاد. منم مثل «طاء»، خیلی حرف فعالی ام. هم عضوِ گَنگِ «خاء» ام و قلدرم، هم عضو اکیپ «قطب جد» ام. در واقع، من رئیس اکیپشونم! پس خوب یادتون بمونه، که هیچوقت ابهت منو نریزید و قلدر بودنمو یادتون نره!🪓 و یادتون هم بمونه، اگه لباس خونه تنم بود و ساکن بودم، حتما از خونه م بیرون برید تا صدام شنیده بشه. چون منم یه عضو اکیپِ «قطب جد» ام و «قَلقَله» دارم. حالا بیاین با لباسای مختلف منم آشنا بشین. من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: قَ، قا😲 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: قُ، قو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: قِ، قی😬 🤠 خب ممنونیم از خانم «قاف». حالا وقتشه که آقای «کاف» خودشو معرفی کنه. 🕵🏻‍♂ ك: سلام. اسم من «کاف»‍ه. منم تقریبا همسایه خانم «قاف» ام🏠 من یه کارآگاهم. خیلی اخلاق خاص و متفاوتی ندارم که لازم باشه بشناسین. یه کارآگاه هیچوقت نباید تو چشم باشه😎 پس فقط لباسامو معرفی می‌کنم: من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: كَ، کا😦 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: كُ، کو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: كِ، كی😬 یه عالمه پرونده‌ی حل نشده دارم. پس فعلا باهاتون خداحافظی می‌کنم. 🤠 خب اینم از آقای «کاف». حالا دوباره وقت استراحته. تا جلسه بعد👋🏻
نامه ای برای عزیزانم قسمت اول این نامه را برای عزیزانم می‌نویسم برای کسانی که از حکومت و نظامی که حمایتش می‌کنم گله دارند (و خیلی اوقات به حق هم گله دارند)، از همفکران من دل خوشی ندارند (که باز هم خیلی اوقات به حق است)، و یا هرچیز دیگر. بارها از من پرسیده اند که از چه چیزیِ این حکومت دفاع می‌کنی؟ مگر نمی‌بینی وضع جامعه و مردم را؟ مگر لمس نمی‌کنی درد را؟ مگر نمی‌بینی اشتباهات همفکرانت را؟ امروز می‌خواهم از همین حرف بزنم. که من از چه دفاع می‌کنم؟ اصلا جمهوری اسلامی چه دلیلی برای دفاع از خودش به من داده که دفاع کنم؟ بگذارید از اینجا شروع کنم: اصلا من که هستم؟ همفکرانم که هستند؟ ما به قولی طرفداران جمهوری اسلامی (در طول تاریخ و هم اکنون. این «ما» در تمام این متن، مای نوعی است) و کلا بانیان این حکومت، که هستیم؟ از کجا آمده ایم؟ ما را خدا از آسمان نفرستاده. اهل همین زمینیم. معصومین هم که همان ۱۴ نور بودند و هستند. نه معصومیم و نه پیغمبر خدا. نه دستمان به اعجاز الهی می‌رسد و نه مبری از خطاییم و نه آدم های خوب این کره‌ی خاکی. ما هم همین آدم های معمولی ایم. آدم های معمولی ای مثل خود شما! ما هم درگیر مشکلاتیم. ما هم گاهی عصبانی می‌شویم، و بعضی از ما ممکن است بد دهن هم بشوند. ما هم گاهی تعصب بی‌جا به خرج می‌دهیم. گاهی ناآگاهیم. گاهی اشتباه می‌کنیم. حتی ممکن است اشتباهمان هم خیلی بزرگ باشد. بعضی از ما گاهی وسوسه به سوء استفاده می‌شوند، برخی اوقات آدم هایی وارد صفوف ما می‌شوند که حتی همفکر ما هم نیستند و فقط خوب فرصت گیر آورده اند و ما هم که نه قدرتمان فرابشری ست و نه علم غیب داریم. و خیلی چیزهای دیگر. ما حق مطلق نیستیم! ما هم آدم های عادی هستیم! آدم هایی از همین جامعه! ما را توی کارخانه تولید نکرده اند و دستورالعمل های رباتیک به ما تزریق نکرده اند که رفتارمان دقیقا نماد تفکر تمام هم سنگرانمان باشد. اما اصلا حرف امروز من اینها نیست! می‌خواهم بگویم که چه شد که ما آدم های عادی، تصمیم گرفتیم حکومت تشکیل بدهیم و اصلا چه در خودمان دیدیم که فکر کردیم می‌توانیم بهتر از دیگران حکومت داری کنیم. راستش را بخواهی، اولش اصلا از این برنامه ها نداشتیم. کلا هدفمان گرفتن حکومتی توی دستمان نبود. ما فقط آدم هایی بودیم که بیشتر به اطرافمان توجه کردیم و دیدیم در جهان دارد چه می‌گذرد. چیزهایی که شاید این چندسال با نسل کشی غزه و این چندروز با منتشر شدن پرونده های اپستین، شما هم کمی متوجه شده باشید. هرچند هنوز هم خیلی چیزها مانده که نمی‌دانید و عمقشان را هنوز نفهمیده اید. ما همین اتفاقات را در جهان می‌دیدیم. این که چگونه شر و پلیدی روی زمین جولان می‌دهد. اصلا می‌دانی داستان از کجا شروع شد؟ ما فکر می‌کردیم می‌توانیم همینطور کج دار و مریز از خودمان و عزیزانمان در برابر این شر مطلق مراقبت کنیم. اما داستان از آنجا شروع شد که شر و پلیدی روی زمین آشکار و علنی پایگاهی تأسیس کرد و سال ۱۳۲۷ خورشیدی بود که رسما اعلامش کردند. (۱۹۴۸ میلادی. اما بگذارید الان با تقویم خودمان بگویم، که بیشتر درک کنید کجای این تاریخ ایستاده بودیم) ما احساس خطر کردیم. نه تنها برای جهان، که برای خودمان و مردم خودمان! چون این خطر به ما خیلی نزدیک شده بود. اما فعلا هدف هیچکس گرفتن حکومت نبود. ما فقط در تلاش بودیم که از حکومتِ وقتمان بخواهیم با شر مطلق روی زمین همراه نشود و در برابر شیاطینِ روی زمین بایستیم. حکومت کمکی نکرد، پس خودمان مردمی سعی کردیم نیرو جمع کنیم. اما نه علیه حکومت. گذشت و اندکی بعد، خواستیم نفتِ کشورمان را از چنگالِ تغذیه کنندگانِ این شیاطین بیرون بکشیم (نفت ما آن زمان در دست انگلستان بود. که از قضا بنیانگذار اسرائیل هم همان انگلستان بود!) و برای مردمِ خودمان استفاده اش کنیم. تنها دو سال گذشته بود. سال ۱۳۲۹ خورشیدی. تلاشمان ثمر داد و نفت ایران، بالأخره ملی اعلام شد. اما نگذاشتند حتی همین را هم حفظ کنیم. آمدند و در کشورمان کودتا کردند و نفتمان را باز هم برای خودشان پس گرفتند و حاکم کشورمان را علنی تر و شدیدتر از قبل دست نشانده‌ی خودشان کردند. اینجا تازه سال ۱۳۳۲ بود. و هنوز هم نخواستیم حکومت را تغییر دهیم. هنوز در تلاش بودیم تا بتوانیم حداقل سرزمینِ خودمان را از تبدیل شدن به حیاط خلوتِ این شیاطین نجات دهیم. شاید فکر کنید با این لفظِ حیاط خلوت، دارم اغراق می‌کنم. اما اینطور نیست. نمی‌دانم این روزها چقدر پیگیرِ اخبار بوده اید و می‌دانید چه بلایی بر سر ترکیه آمده یا نه. کشوری که همسایه‌ی خود ماست. می‌دانید چه غوغایی آنجا به پا شده، چون فهمیده اند چندین هزار کودکشان را به راحتی و با همکاریِ حکومتشان دزدیده اند و برده اند به همان جزیره‌ی کذایی که... ادامه👇🏻
نامه ای برای عزیزانم قسمت دوم کشورِ ما خیلی بیشتر از ترکیه تحت سلطه شان بود. آنقدر که ژاندارمِ منطقه نامیدندش و امید داشتند سلطه شان بر بقیه‌ی کشورها را هم ما برایشان حفظ کنیم! فکر می‌کنید بلایی که سر ترکیه آمد، نمی‌توانست سر ما بیاید؟! می‌دانید چندین سال تلاش کردیم و از حکومتِ وقت خواستیم که همراهشان نشود؟ اما نتیجه همچنان فرقی نکرده بود. سال ۱۳۴۶ خورشیدی بود که دیگر وضعمان از حیاط خلوت بودن هم گذشت و به حامی شیطان تبدیل شدیم!! خیلی جدی، در جنگ شش روزه‌ی بین اعراب و اسرائیل، کشور ما به نفع اسرائیل وارد جنگ شد! زمان بیشتری گذشته بود و دیگر همه چیز متفاوت شد. دیگر نفعی نداشت که گوشه ای بایستیم و تلاش کنیم فقط عزیزانِ خودمان را از اسارت در چنگال شیاطین نجات دهیم. شر و پلیدی روی زمین خیلی قدرتمند تر از آن شده بود که بتوان منفعلانه از آن نجات پیدا کرد. و راستش را بخواهید، ما هم اصلا نمی‌توانیم آدمِ این انفعال و این چیزها باشیم و فقط بنشینیم و جان خودمان را به در ببریم. پس تلاش کردیم از نجاتِ سرزمینِ خودمان شروع کنیم. تا بعد بتوانیم محکم بایستیم و بگوییم: هرکس می‌خواهد در برابر شر و پلیدیِ شیاطینِ روی زمین بایستد، می‌تواند هم‌پیمانِ ما شود! و اصلا از همینجا بود که ما به این شکل کنونیمان وجود آمدیم! از همین تفکر: مقاومت! ما فرزندانِ مقاومت بودیم! می‌دانستیم این راه سخت است. می‌دانستیم تا خود منجی الهی نرسیده، نمی‌توانیم آن عدالت و شکوفایی ای را به ارمغان بیاوریم که باید. می‌دانستیم همه چیز دان نیستیم و معصوم و بی گناه هم. می‌دانستیم اشتباه هم می‌کنیم و خطا هم می‌رویم. اما باز هم می‌دانستیم که اگر ما در برابر شر نایستیم، هیچکسِ دیگر هم نمی‌ماند که بایستد! می‌دانستیم اگر نایستیم، تمام جهان، از جمله سرزمین خودمان و جان و مال و همه چیزِ مردمان خودمان، تسلیم این شیاطین می‌شود و دیگر هیچ امن و امان و راه نجاتی برای هیچکس نمی‌ماند. ما راهی جز ایستادن نداشتیم! فقط سعی کردیم با تمامِ توانِ خودمان، مقاومت کنیم و راهشان را ببندیم. و پناهگاهی بشویم برای هرکس دیگری در جهان که می‌خواهد در برابر شر، هم‌پیمانِ ما شود. هر کجای جهان که ظلمی را دیدیم و دستمان می‌رسید که کمک کنیم، دریغ نکردیم. از کودکانِ سوری، تا عراقی ها، تا لبنانی ها و فلسطینی ها، تا بوسنی ای که از ما هزاران کیلومتر فاصله داشت، و هرجای دیگر. هنوز درس مولایمان را فراموش نکرده بودیم: كونا للظالم خصما وللمظلوم عونا! و جمهوری اسلامی ای که من می‌شناسم، تمام هویتش را برای من، از همین ایستادن دارد. جمهوری اسلامی ای که خودش می‌تواند اشتباه کند، حامیانش می‌توانند خطا کنند، و قدرتش نه آنقدر کم است که دشمنانش گمان می‌کنند؛ که اگر بود، نمی‌توانست اینهمه سال بایستد و خیلی زودتر از اینها درهم می‌شکست. و نه آنقدر زیاد که برخی از حامیانش و حتی برخی از منتقدانش تصور می‌کنند؛ که اگر می‌توانستیم قدرت اقتصادی اول جهان بشویم، اگر می‌توانستیم اسرائیل را با یک بمباران نابود کنیم و قال قضیه را بکنیم، اگر زورمان به همه جای جهان می‌رسید، دیوانه بودیم که اینهمه خودمان را گوشه‌ی رینگ انتقاد ها گیر بیندازیم؟ مگر قدرت اقتصادی برای خودمان ضرر داشت؟ اصلا کدام حکومتی از قدرت اقتصادی بدش می‌آید؟! بیش از این نتوانستیم که نکردیم دیگر. ما هنوز هم همان آدم های معمولی ایم! با همان قدرت و دانش معمولی مان! آنچه ما را از باقی جهان متمایز کرده، شجاعت ماست و اراده‌ی ما. اما شجاعت هم تا حدی قدرت می‌آورد. و اراده هم تا حدی می‌تواند رشد علمی بسازد. توانمان همین بوده که کرده ایم و می‌کنیم و اتفاقا جهان هم بارها از این سرعت رشدمان حیرت کرده. ما همان آدم های معمولی ایم که انتخاب کرده ایم مقاومت کنیم و از جهانی که مردمانِ خودمان هم عضوی از آنند، محافظت کنیم. این همان چیزی ست که عقیده من است. همان چیزی که باعث می‌شود با جانم پای این حکومت بایستم. چون می‌دانم اگر این حکومت نباشد، دیگر مقاومتی در جهان باقی نمی‌ماند و دیگر هیچ مانعی برای سلطه‌ی شیاطین نخواهد بود... و همانطور که فرمانده ام گفت، من هم می‌گویم: جمهوری اسلامی حرم است! ✍🏻 بشریٰ ۱۴۰۴/۱۱/۳۰
سلاااام 🤠 بازم امروز وارا برگشته با رفقاش خسته که نیستید؟ روزه که بهتون فشار نیاورده؟ امروز می‌خوایم با آقای «لام» آشنا شیم. آقای «لام»؟ 👮🏻‍♂ ل: سلام👋🏻 خوش اومدین. اسم من «لام»‍ه. خونه منم جلوی لثه بالایی شماست🏡 من یه سربازم. به حالت عادی اصلا قلدر نیستم و با همه مهربونم. امااااا یه جایی هست که منم قلدر می‌شم، چون غیرتی ام!: وقتی حرفی که دست و پاش نشکسته، بخواد به اسم خدا حمله کنه! (همون‌طور که قبلاً هم گفتیم، حمله کننده: حرف قبلی.) اون موقع دیگه غیرتی می‌شم و قلدر می‌شم! یعنی چطوری؟ اینطوری: اَللّٰهُ😲، قُلْ هُوَ اللّٰهُ😲، اَللّٰهُمَّ😲، فَضْلُ اللّٰهِ😲 اما وقتی حمله کننده دست و پاش شکسته باشه، دیگه لازم نیست الکی خودمو کنترل کنم که: بِسْمِ اللّٰهِ😦، قُلِ اللّٰهُمَّ😦 و هیچ جایی هم جز توی اسم «اللّٰه»، قلدر نیستم و نمی‌شم. پس اینو خوب یادتون بمونه. الان وقتشه با لباس های منم آشنا بشین: من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: لَ، لا😦 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: لُ، لو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: لِ، لی😬 اخلاقامو خوب شناختین؟ حالا دیگه باید باهاتون خداحافظی کنم. 🤠 خب، اینم از آقای «لام» غیرتی. حالا می‌خوایم با خانمِ «میم» آشنا بشیم. بفرمایید خانمِ «میم» 🤹🏻‍♀ م: سلام👋🏻 اسم من «میم»‌‍ه. من بین لبای شما زندگی می‌کنم🏡 من یه شعبده بازم. می‌تونم بدون این که دهنم باز بشه حرف بزنم. بیاین اول با لباسام آشنا بشین، تا بعدش باقیشو توضیح بدم: من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: مَ، ما😦 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: مُ، مو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: مِ، می😬 خب، گفتم که من با دهن بسته حرف می‌زنم. یه اخلاق دیگه هم دارم که بهتره بدونین. هر موقع که لباس خونگی پوشیده باشم و ساکن باشم، و خواهرِ دوقلوی خودم مهمونی بیاد خونه م، به اندازه‌ی دو حرکت صدام با دهن بسته شنیده میشه. یعنی همه‌ی صدا، از توی بینی بیرون میاد. به این حرکتِ من، میگن «غُنّه» 🤠 خب باید درمورد این حرفای خانم «میم» بیشتر بهتون توضیح بدم. همه‌ی حروف الفبا می‌تونن مهمونِ قُلِ ساکنِ خودشون بشن. اما توی کتاب ها و نوشته ها، معمولا اگه این اتفاق بیفته، به جای این که دو بار حروفو بنویسن، با یه علامت نشونش میدن. و به این علامت، میگن «تشدید». یعنی شدت بخشیدن. به حرفی که این علامت روشه هم میگن «مُشَدَّد» اینطوری: مُحَمْمَد -> مُحَمَّد، صَدْدَقَ -> صَدَّقَ، حاقْقَة -> حاقَّة حالا این خانم «میمِ» ما، هربار که قُلِش بیاد کنارش و مشدد بشه، به اندازه دو حرکت باید روش مکث کنیم و صدا از بینیمون دربیاد. که گفتیم به این حالت می‌گیم «غُنّه». خب دیگه الان وقت استراحته. فعلا خداحافظ👋🏻
سلام به همگی بازم یه روز دیگه و یه درس دیگه از وارا🤠 دیروز حرفای خانم «میم» رو متوقف کردیم که توضیحش بدیم. حالا می‌خوایم بقیه‌ی حرفاشو بشنویم. 🤹🏻‍♀ م: دوباره سلام خب... من یه اخلاقی هم دارم که هنوز بهتون نگفتمش. بین خودمون بمونه: من عاشق آقای «باء» شدم!💓 یعنی راستشو بخوای، این عشق خیلی یه طرفه هم نیست. ولی خب... من وقتی لباس خونه تنمه و ساکنم، و آقای «باء» مهمونم میشه، خیلی جلوش خجالت می‌کشم و سعی می‌کنم یواش یواش برم خودمو قایم کنم. به این کار من، میگن «اِخفاء». یعنی قایم کردن. وقتی اینجوری میشه، بازم دو حرکت طول میشه و صدام از تو بینی درمیاد. (چون من همیشه با دهن بسته حرف می‌زنم) خب... اینم از اعتراف عاشقانه‌ی صادقانه‌ی من. حالا دیگه خداحافظ...☺️ 🤠 خب به نظر میاد «میم» خیلی خجالت کشیده که این رازشو به ما گفته. پس بیشتر از این مزاحمش نمی‌شیم. حالا دیگه باید بریم سراغ عجیب ترین شخصیتی که تو سرزمین الفبا داریم! خانمِ «نون»! خانم «نون»، میشه خودتونو برا ما معرفی کنید؟ 👩🏻‍💻 ن: ام... سلام. اسم من «نون»‍ه. منم جلوی لثه بالای شما زندگی می‌کنم🏠 خب... بذارید اول لباسامو معرفی کنم تا بعدش بقیه چیزارو بگم: من وقتی لباس ورزشی یا فتحه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: نَ، نا😦 وقتی لباس مهمونی یا ضمه رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: نُ، نو😮 وقتی لباس بیمارستانی یا کسره رو می‌پوشم، این شکلی می‌شم: نِ، نی😬 خب... حالا باید از اخلاقام بگم... من... خب من خیلی احساساتی ام. و اضطراب اجتماعی دارم. برا همین هم بعضی وقتا نامرئی می‌شم، هم وقتی لباس خونه تنمه و ساکنم، با هر مهمونی یه طور برخورد می‌کنم. نامرئی شدنم چطوریه؟ بعضی وقتا آخرِ بعضی کلمه ها، دیده نمی‌شم! وقتی نامرئی می‌شم، حرفی که داره بهم حمله می‌کنه (حرفِ قبلی)، لباس کوتاهی پوشیده و منم لباس خونه تنمه و ساکنم. اما به جای این که من دیده بشم، لباسِ حرف قبلیم دوتا دیده می‌شه! و بهش میگن «تَنوین» این شکلی: قَبولٍ (که خونده می‌شه: قَبولِنْ)، کَثیرٌ (که خونده می‌شه: کَثیرُنْ)، کِتاباً (که خونده می‌شه: کِتابَنْ) همون‌طوری که دیدین، موقعی که یه حرفی با لباس ورزشی (فتحه) تنوین می‌گیره، یه لباس بلند هم بعدش نوشته می‌شه. یعنی به جای «کِتابً»، نوشته می‌شه «کِتاباً» همه‌ی اینا، مال اون وقتیه که شما تصمیم بگیرین اینجا وایسین (وقف کنین)🅿️ اگه تصمیم گرفتین بعد از کلمه ای که تنوین داره وقف کنین، من دیگه کلا خونده نمی‌شم. اگه حرف قبلیم لباسش ضمه یا کسره بود، فقط ساکنش کنین. این‌طوری: قَبولٍ -> قَبولْ، کَثیرٌ -> کَثیرْ اما اگه لباسش فتحه بود، فقط لباسشو بلند کنین. این‌طوری: کِتاباً -> کِتابا خب خیلی پرحرفی کردم و خسته تون کردم. بذارید بقیه شو فردا بگم... 🤠 ممنونیم از خانم «نون». پس بقیه حرفاشو فردا می‌شنویم. فعلا برید استراحت کنید.