eitaa logo
روشنا
3.3هزار دنبال‌کننده
413 عکس
948 ویدیو
1 فایل
روشنا مدیا 🌞 روشنی بخش زندگی‌ها💛 گلچینی از بهترین👇 نکات انگیزشی💪🌱 استوری‌های زیبا👌🍀 حکایت‌های شیرین✍️🍃 مدیر کانال 👤 @bahar_bavar تبلیغ و تبادل👇 🆔️ @rowshanan_ir کانون تبلیغات روشنان
مشاهده در ایتا
دانلود
بزرگی می گفت : یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند🍎🍃 شما اول برای کناریتان بر میدارید دوباره بعدی را به نفر بعدی میدهید دقت کنید! تا زمانی که برای دیگران بر میدارید سبد مقابل شما می ماند ولی حالا تصور کنید همان اول 🍎🍃 برای خود بردارید میزبان سبد را به طرف نفر بعد می برد. نعمتهای زندگی نیز اینطور است🍎🍃 با بخشش ،سبد را مقابل خود نگه دارید زیستن با استانداردهای انسانیت بسیار زیبا خواهد بود🍎🍃 🔆 @rowshana_media 〽️
❣داستان نجار و دو برادر 🌼🍃سالها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود ، زندگی میکردند. یک روز بخاطر یک سوء تفاهم کوچک ، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت ، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند. 🌼🍃یک روز صبح درب خانه ی برادر بزرگتر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد ، مرد نجاری را دید. نجار گفت : « من چند روزی است که دنبال کار میگردم ، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید ، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» 🌼🍃برادر بزرگتر جواب داد : « بله ، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن ، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک من است. او هفته ی گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد ، انجام داده » 🌼🍃سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم ، از تو میخواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم. !! 🌼🍃نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگتر به نجار گفت : « من برای خرید به شهر می روم ، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم» نجار در حالیکه به شدت مشغول کار بود ، جواب داد : « نه ، چیزی لازم ندارم » هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت ، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کار نبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود. 🌼🍃کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: « مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچکتر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده ، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. 🌼🍃وقتی برادر بزرگتر برگشت ، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر ، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد. ❣نجار گفت: « دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.» 👌راستی ، تا به حال برای چند نفر پل ساختیم؟! ❣بین خودمون و چند نفر از عزیزانمون حصار کشیدیم !؟ 🔆 @rowshana_media 〽️
🔅 خیرت به دیگران هم برسد... 🚞 روزی دانایی با قطار در حال سفر بود که ناگاه لنگه کفشش از پایش به بیرون قطار افتاد. 👞 سریعا دیگری را نیز به بیرون انداخت. 😳 مردم که متعجب شدند از وی دلیلش را پرسیدند. 👞 گفت: لنگه کفش برایم بی‌مصرف است. اما اگر کسی هردو را پیدا کند، مطمئنا خیلی خوشحال می‌شود. ✨ سعادت چیزی است که می‌توانیم بی‌آنکه خود داشته باشیم، دیگران را از آن بهره‌مند کنیم.😊 🆔️ @rowshana_media