آن روز همه در اضطراب بودند ك چه خواهد شد ؛ میگفتند پدرمان را به پناهگاه بردهاند ؛ کمی دلگرم شدیم تا ك بیانیهای از سوی ایشان دریافت کنیم ..
زمان مانند برق میگذشت و ما هر لحظه دشوار تر ؛ دریغ از صدای ِدلنشین ِاو .. ! به سختی آن شب را گذراندیم و به سحر رسیدیم .
تلویزیون شبکه خبر را نشان میداد ..
درحال وضو گرفتن برای ِنمازِ صبح بودیم ك مجری با پیراهنی سیاه بر تن ، شروع کرد "اناللهواناالیهراجعون ، ملت بزرگ ایران ، روح بلند پیشوای ِملت بزرگ ایران به ملکوت اعـلیٰ پیوست " . نزدیك به چند لحظه در یك شوك ِ بسیار عظیم بودم .. ناگهان دیدم پدرم با لباس ِمشکی از اتاقاش بیرون آمد و بر زمین نشست .. ؛ برای اولین بار بود ك صدای ِگریه های دردناك پدرم را میشنیدم .. به خودم آمدم .. نفسم بالا نمیآمد و اشك هایم سرازیر شده بود ؛ همانجا بود ك یتیم شدن را با تمام ِوجود حس کردم .
به سختی به سمت اتاقم حرکت کردم .. لباس ِمشکیام را پوشیدم و شروع به گریه کردن از تهدلم .. ؛ نمی دانستم چه باید انجام دهم ؛ در همان حال شماره ای روی گوشیام افتاد ، دوستم بود .. تماس را وصل کردم . گریه نمی کرد ، در شوك به سر میبـُرد . از شدت گریه حتی نتوانستم جواباش را بدهم ، تلفن را قطع کرد .
نمازم را به سختی خواندم و به سوی ِتخت خوابم رفتم .. صورتم را به بالشت فشردم و صدایم را قطع کردم .. آنقدر گریه کردم ك از حال رفتم و متوجه نشدم کِی خوابم برد ! با سردرد عجیبی بیدار شدم ؛ گوشیام را چك کردم .. خبری نبود ، همه جا سیاه پوش و پروفایل ها همه یا مشکی یا قرمز به نشانهٔ انتقام و یا عکس ِزیبای او بود .
و در این میان عدهای بیشرف و حرامزاده هلهله میکردند ... !
آنجا فهمیدم ك سمت ِدرست ِتاریخ ایستادهام و حلالزادهای بیش نیستم ؛ همان لحظه از خدا تشکر کردم بابت ِفهم و شعورم و مهمتر از آن خانوادهام ك مرا تربیت کردند .
و اما اکنون .. امروز .. عجیب نیست ؟! چه زود گذشت از آن روزِ تلخ و پر اضطراب .. میبینی ؟! چهل روز گذشت ؛ مردم نه تنها خیابانها را رها نکردهاند ، بلکه روز به روز جمعیتمان بیشتر و بیشتر میشود .
میبینی به کسی آسیبی نرسیده ؟ میدانی چرا ؟ زیرا مردم در خیاباناند ، نه آن اغتشاشگران ِمزدوری ك از سمت متجاوزگران ِوحشی ِکودكکـُش ، به خیابان ها میریزند .. !
امروز سعی کنیم در هر شرایطی ك هستیم ، خیابان را خالی نکنیم و با پرچم ِسه رنگمان ، دهان ِدشمن را ببندیم ..
امروز سعی کنیم با هر توانی ك داریم ، #بعثت_خون را فراموش نکنیم تا مبادا دشمن فکر کند ذره ای از آن داغ ِسنگین کم شده : )
به امید پیروزی ِایران و ایرانی♥️🇮🇷 .
کپینشه!
#خودم