✧–𖥸–✧
🌟 میتونین برای دریافت جلسهی اول
آموزش روایت در جنگ،یه ایموجی
🤩برام ارسال کنین. @royanegaar_ad ‼️بزنین روی ایموجی، کپی میشه. ✧–𖥸–✧ 🌟 بخون، بنویس، بدرخش! @royanegaar
✧–𖥸–✧
⚡️به خاطر درخواستهاتون، صوتها
رو سعی میکنیم متناسب با همه منتشر
کنیم🍀
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar
✧–𖥸–✧
📒اینجا بودم، الان تموم شده جلسه.
جلسه یهود شناسی بود با موضوع نابودی
اسرائیل اول!
⚡️صوتش آمادست، تیکه تیکه میذارم
توی کانال😊
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar
✧–𖥸–✧
⛺امشب موکب انصارالمهدی انجمن
اسلامی دانشآموزی بودم، دیگه گشتم
جذابترین داستانی که درمورد یهود بود
رو تعریف کردم براشون.
📓قول داده بودم ماجرای اسرائیل اول
رو براتون بگم، دیگه قسمت شد امشب
اونجا تعریف کردم. انشالله جور بشه تا
بذارمش توی کانال!
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar
✧–𖥸–✧
👓پخش مستند هم دارن موکبشون!
⚡️مستند شهرآشوب، درمورد ۱۸ و ۱۹
دیماه و حوادث داخل میبد...
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar
✧–𖥸–✧
📩حجم فایل زیاد بود، لینک میذارم
برای دانلود!
📥فقط دوتا نکته. یکی اینکه صوت
با لهجهی جذاب یزدیه. دوم اینکه توی
موکب دسترسی به میکروفون شخصیم
نداشتم، به خاطر همین ممکنه کمی
صدا نویزدار شده باشه.
📲لینک دانلود صوت جلسهی
نابودی اسرائیل اول
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar
رویانگار " آموزش نویسندگی🔮
💢 روز نوشت مقام شهرِ تهران
🗓 #مقاوم_نوشت_اوّل
سوت انفجار، هنوز از گوش هیچکس بیرون نرفته بود. میان گرد و غبار، هنوز میدویدیم سمت محل. بند دوربینم را محکمتر کردم، نمیخواستم وسط بلبشو گمش کنم. صدای جیغ و گریه میآمد. آتشنشانها، فریاد میزدند و خودشان را جلو میکشیدند. امدادگرها بقیه را دور میکردند. باید افراد از محل اصابت فاصله میگرفتند. معلوم نبود موج بعدی کی بیاید سراغشان. آدمهای سرخ پوش میرسیدند به دستهای نیازمند، آنها را میگرفتند و میکشیدند سمت خودشان. خاک، داشت کم کم میخوابید، چشم چشم را نمیدید. منتظر بودم بتوانم روبه رویم را ببینم شاید بشود صحنهای را شکار کرد. صداها داشت آرام میشد که جیغ و داد یکی به گوش رسید. یک نفر از بین غبار بیرون آمد، با کاپشن پلنگی شیک و روشن. موهای بلند و فرش ، شبیه ژاکتش به هم ریخته بود. با دست هایش، گوشش را چسبیده بود و جیغ میکشید. جیغهایش بلند و بلندتر میشد. دنبال کسی میگشت. صدایش واضح نبود. مسئول گروه داد زد: سحر، کسی از گروه سحر نیست؟! یک نفر از قرمزپوشها، از جمع جدا شد. خانم بود. سحر. فراخوان روانشناسها را برای هلالاحمر دیده بودم. گفته بودند برای گروه سحر میخواهندشان.
زن قرمزپوش، از بین نخالهها رد شد. شلوار مشکی اش سفید شد از خاک. آرام دستهای کاپشن پلنگی را گرفت و از روی گوشهایش پایین آورد. صدا زیاد بود، زمزمههایش شنیده نمیشد. دوربینم را در آوردم. حالا وقتش بود. قرمزپوش، بازوی کاپشن پلنگی را گرفت، باهم از مرکز گرد و خاک دور شدند. دنبالشان رفتم. کاپشن پلنگی، نشست روی جدول خیابان. با دست، به گونهاش میزد. قرمزپوش، رو به رویش زانو زد. دستش را از پشت موهای بلندش رد کرد و اورا میان بازوهایش گرفت. کاپشن پلنگی، آرام شد. کادر را بسته بودند، در انتظار شکار تصویرشان.
✧–𖥸–✧
👓سلام بهتون! بعضی از دوستان
نمونه روایت میخواستن. این نمونهای
از نوشتن روایت برای تصویره.
⚡️خودم اونجا حضور نداشتم ولی
کسی که عکاس این عکس بود برام
شرایط رو توضیح داد تا روایت بشه.
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar
✧–𖥸–✧
🌿 اومدم یزد. ساعت ۱۱ شبه. همه توی
خیابونن. هرجا میتونن وایسادن و دارن
پرچم تکون میدن. یه آقایی یه پرچم خیلی
بزرگ رو داشت تکون میداد، اینقدر بزرگ
بود که حداقل سهتای قد خودش بود و
این آقا هم جوان نبود.
🌱 یه ماشینی کنارمون رد شد، ازش
یه پرچم عزای خیلی خیلی بزرگ زده
بود بیرون، و پرچم رو یه خانم از شیشه
بیرون نگهداشته بود.
🏍یه موتور سوار آقا، با خانم و دخترش
داشتن از کنارمون رد میشدن. خانم یه
مانتوی سیاه پوشیده بود، دخترشم یه
مینی اسکارف. پرچم میچرخوندن و آقا
بلند داد میزد: مرگ بر پهلوی. خانم و
دخترشم تکرار میکردن. ماشاالله صدای
پرقوتی داشت!
🚘کلی دختربچه از ساندروف یه ماشین
اومدن بیرون و دارن پرچم تکون میدن!
اونم توی این هوا که من شیشه رو اصلا
نمیدم پایین!
🎖این مردم خیلی عجیبن، همین!
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar
✧–𖥸–✧
📷نمیتونم عکس بفرستم و این داره منو
دیوونه میکنه!
🇮🇷رسیدیم به یه پرچمزار! اینقدر پرچم رو
تاحالا ندیده بودم، از پشت وانت، شیشهی
ماشینا، ساندروفا، پیادهرو، از همه جا یه
پرچم زده بیرون!
✧–𖥸–✧
🌟 بخون، بنویس، بدرخش!
@royanegaar