🧣این چندوقته کلی سوال داشتیم از
طرف شما، درمورد اینکه چی بخونیم، یا
چطوری بخونیم، یا اصلا چطوری مطالعه
نوشتنمون رو تقویت میکنه!
🌺اینقدر به این قضیه علاقه داشتین که
تا الان کلی آموزش درموردش براتون تولید
کردیم. ولی یه اتفاقی افتاد...
☂حقیقتش دیدیم اینطوری نمیشه،
ماجرای حرفهای کتاب خوندن خیلی
بیشتر از اینا حرف برای گفتن داره...
🧱شنیدن میگن خشت اول گر نهد معمار
کج، تا ثریا میرود دیوار کج؟
🔩تصمیم گرفتیم خشت اول رو حسابی
صاف بذاریم روی زمین. در جریان هستین
که، خشت اول آموزش نویسندگی، مطالعه
هست!
📒به خاطر همین، بعد از کلی مطالعه
و بررسی، تصمیم گرفتیم یه آموزش خیلی
باحال رو براتون بذاریم!
✨این شما و این:✨
🚨«رازهای یک کتابخوان حرفهای»🚨
🔮 مخـصـوص کـسـایی
که دوست دارن حرفهای
کتاب بخونن!
✍ هم آموزش داریم توش
📕هم کلی فهرست کتاب
🧾هم چکلیست
🎉هم هزار تا چیز دیگه!
رویانگار " آموزش نویسندگی🔮
✨این شما و این:✨ 🚨«رازهای یک کتابخوان حرفهای»🚨 🔮 مخـصـوص کـسـایی که دوست دار
🎩فعلا این اینجا باشه، توی روزهای
آینده بیشتر درموردش حرف میزنیم!
سلام به همهی رویاجوها🔮
🍀امروز یه اتفاقی افتاد که
تصمیم گرفتم ماجرای خودم
رو براتون بگم.
🪞ماجرای دختر توی آینه...
🪞 یادمه دقیق، ۵ سال پیش بود.
یه نگاه به آینه انداختم، دیدم خودم
نیستم. داشتم به یکی دیگه نگاه می
کردم. دختری که تحقیر میشد، بهش
زور میگفتن و مجبورش میکردن چیز
هایی رو بنویسه که خودش دوست نداره.
🌑 مجبور بودم. این بهترین کلمهای
بود که میتونستم درموردخودم بگم.
میگفتن فقط فلانی میتونه ناشر رو
راضی کنه به چاپ کتاب، اگه فلانی نگه
کتابت چاپ نمیشه. منم زیردست این
فلانی بودم.
📅 هر هفته، پنجشنبه ها، یه جلسهی
شکنجه به پا میشد. جلسهی شکنجهای
که هیچ وقت نفهمیدم به چه امیدی هر
بـار ادامـش میدادم، فـقـط میدونـســتــم
نمیخوام دست از نویسندگی بردارم.
🔇 توی جلسههای پنجشنبههامون،
آقای فلانی، به متن همه گوش میداد
جز من. صدای همه رو میشنید، به جز
من. و سرانجام، دستورالعمل طلاییش
رو برام رو کرد:
‼️تا وقتی قبول نکنین پروژههای مارو
بنویسین خبری از آموزش و نقد نوشته
هاتون نیست.
⚰️ برای یه دانشجوی نویسندگی، این
یعنی مرگ. نوشتههای هر آدم، مثل
بچههاشن. این یعنی یکی داره بچه
هاشو زورکی میده به تو بزرگشون کنی.
🙍♀️ و من چیکار میکردم؟ یه دختر تنها
بودم، کسی که مجبوره گوش بده. تهش
چی شد؟! تموم اون نوشتهها به قدری
خـوب بودن که شـدن بـرای آقـای فـلانی.
به همین سادگی...
🕯️ بعد از این همه سال، نگاه کردم به
آیـنـه و دیـدم خودم نیـسـتم. دیـدم اون
دختر قوی و سرزندهی چند سال پیش،
تبدیل شده به یه شبح بیانگیزه، به یه
بردهی ادبی.
🔥 و بلاخره، ۵ سال پیش تصمیم گرفتم
عوض بشم. دیوانهوار میخوندم، بینهایت
مینوشتم. مسخرم میکردن بابت این همه
تلاش، ولی مهم نبود.
🏆 سرانجام، روزی رسید که آقای فلانی
اعتراف کرد: شما حرفهایی رومیزنی که
منم نمیفهممش.