eitaa logo
روضة الحسین علیه السلام
365 دنبال‌کننده
178 عکس
157 ویدیو
26 فایل
🏴روضه الحسین علیه السلام 🔰کانالی برای مبلّغین 📝حاوی روضه ها و سینه زنی های زیبا، پرمحتوا و مستند و همچنین کشکولی از مطالب مفید برای مبلغین و روضه خوان ها
مشاهده در ایتا
دانلود
حلّه ام احرام خون، تلبیه ام زمزمه  زمزم من تشنگی، قبلهء من علقمه حضرت زهرا قبول کرده به فرزندی ام زادۀ ام البنین شد پسر فاطمه العطش کودکان، قلب مرا پاره کرد ورنه ز شمشیر و تیر، نیست مرا واهمه کاش همان دم که تیر آمده و بر مشک خورد تیغ اجل داده بود، عمر مرا خاتمه گر بپذیری منم در دو جهان خادمت ای به جنان مام من، مام تو را خادمه ساقی اطفال، من، آب روان موج زن خشک شده از عطش، اشک به چشم همه عاقبت از بار غم، سرو قدش گشت خم آن که به عرش خداست قامت او قائمه نالۀ (میثم) اگر شعله به جان می زند از دل سوزان ماست بر لب او زمزمه
به گوشم از دل دریا صدای آب شنیدم چو آتش از جگر سوخته شراره کشیدم کفی ز آب گرفتم در آن نگاه فکندم میان آن لب خشک عزیز فاطمه دیدم ز اشک خویش به آب آب دادم، آب نخوردم نه دل ز آب، که دل از حیات خویش بریدم میان آب شدم آب از خجالت اصغر هزار مرتبه مرگ خود از خدا طلبیدم دهان مَشک چو باریک بود، تا که شود پر هزار تیر عدو را به جان خویش خریدم عزیز فاطمه لطفی کن و قبول کن از من که وقف یک سرِ موی تو شد دو دست رشیدم همه امید من این مشک آب بود به دوشم هزار حیف که آخر به خاک ریخت امیدم ز خاطرم نرود تا کنار چشمهء کوثر صدای العطشی را که از سکینه شنیدم...
نه آن طاقت که برگردم تنت بر جای بگذارم نه قوت تا که جسمت را ز روی خاک بردارم الا ای مونس تنهائیم در بین دشمنها چگونه در میان دشمنان تنهات بگذارم مخور غم گر قیامت متصل گردیده بر سجده که پیش تیر دشمن من رکوعش را بجا آرم تو بعد از من نماندی تا تنم از خاک برداری مرا مهلت نباشد تا تو را بر خاک بسپارم اگر تا صبح محشر در کنار کشته ات باشم به هر زخمت هزاران بار جای اشک خون بارم جراحات تنت آنقدر بسیارند، عبّاسم که ممکن نیست زخمت را بشویم یا که بشمارم چنان بی تو به چشمم ملک هستی تیره گردیده که گوئی روز روشن آسمان را دود پندارم الهی «میثم» دلخسته ام اشک مرا خون کن که شرح این مصیبت را به خون دیده بنگارم
رسیده است سرانجام ماجرا با تیر تمام کرد تمامِ کلام ها را تیر خدا بخیر کند، شمر با سنان آمد خدا بخیر کند حرمله ولی با تیر سه تیر با خودش آورد حرمله اما گرفت جان پدر را به قدر صدها تیر رباب بین حرم چشم، انتظار علی ست مباد اینکه گلوی علی...مبادا تیر... به قلب حضرت ارباب لرزه می افتد همین که بین کمان میشود مهیا تیر تمام قامت او تیر میکشد وقتی که دید قامت عباس شد سراپا تیر رسانده دست تمنا به پای سقا آب رسانده دست توسل به چشم سقا تیر جهان به چشم علمدار تیره شد وقتی که سمت مشک حرم کرد راه پیدا تیر برای ما همه جا هست در دلش وقتی نشسته است به قلب حسین حتی تیر
رفتی از خیمه و پا تا به سرم میسوزد دلِ زینب(س)، دلِ زن های حرم میسوزد گفتم عباس(ع)! فقط مشکِ خودت را بردار بغض کردی و از این غم سپرم میسوزد با لبِ تشنه، لبِ علقمه رفتی امّا جرعه ای آب نخوردی! جگرم میسوزد نیزه بر مشک زدندآبرویت ریخت زمین گُر گرفتی و تنِ شعله ورم میسوزد با غضب! تیرِ کجی رفته به خوردِ چشمت اشک می ریزم و چشمانِ ترم میسوزد آسمانم به زمین خورده چه بد! با صورت! سر و پیشانیِ قرص قمرم میسوزد غرقِ خون؛ «أدرک أخا» گفتی و بالای سرت- مینشینم! بدنِ محتضرم میسوزد بعدِ تو شعله می افتد به ستونِ خیمه چوبِ گهواره! لباس ِ پسرم میسوزد!
( گریز روضه ) یک ضربت شمشیر به فرق مولا اصابت کرد و حسنین زخم شمشیر را بستند و مراقب بودند مبادا چشم زینب به فرق شکافته مولا بیفتد. اما اگر زینب در کوفه فرق شکافته ندید در کربلا دید: آنجا که حسین سر خونین علی اکبر را بر زانو گذاشت زینب از خیمه گاه رسید و فریاد می زد:وا اخیاه وابن اخیاه، وای برادرم! وای پسر برادرم! با ضربت شدید شمشیر "مره بن منقذ" به فرق علی اکبر باز سری از علی اکبر باقی ماند تا حسین بر زانو بگیرد و صورت به صورتش بگذارد اما در علقمه؟خدا میداند ضربت عمود با فرق ابالفضل چه کرد خدایا در نماز آخرینم به سر آمد عمود آهنینم چنان فرق سرم پاشید از هم که جای سجده شد محو از جبینم
( گریز روضه ) یا علی اکبر! وقتی شمشیر به فرق شما اصابت کرد دست داشتی دور گردن اسب بیندازی اما عمو جان شما.. نداشت دستی و خم شد که تیر دشمن را برون کشد به دو زانو ز دیدهء خونین چنان زدند به فرقش عمود در آن حال که روی خاک به صورت فتاد از سر زین چو مصحفی که شود پاره پاره آیاتش به خاک ریخت ورقهای آن کتاب مبین
چشم انداخت ببیند همه ی صحرا را در نظر داشت که در مشک کند دریا را قصدش این بود که با دست قلم هم که شده در حرم خط بزند دلهره ی زنها را رود می گفت که یک جرعه مرا مینوشد عشق میگفت که نشناخته ای سقا را با سر انگشت خودش روی تن آب نوشت دیدی آیا لب خشک پسر مولا را راه افتاد به سمت حرم آل الله دید در روبروی خود همه ی دنیا را دست افتاد زمین مشک نیفتاد زمین تا به دندان ببرد آبروی زهرا را یک عمود آمد و در خیمه، دل زینب ریخت آن عمودی که به هم ریخت قدی رعنا را اشک هایی که کنار بدنش ریخت حسین زد به نامش سند روضة تاسوعا را عطر یک چادر خاکی همه جا را پر کرد عطر یک چادر خاکی همة صحرا را عطیه سادات حجتی(نعت نی/ص 113)
گفتـی بــه آب، آب، چـه بی‌غیرتی برو بی‌آبـرو بــه ریـختن آبــرو مکــوش آوردَمــت کنار دهان تا بگویمت بشنو که العطش رسد از خیمه‌ها به گوش بـر کام خشک یوسف زهرا شدی حرام با آنکه خوردن تو حلال است بر وحوش تـو مـوج می‌زنـی و علی‌اصغر از عطش گاهی به هوش آید و گاهی رود ز هوش
عباس که جلوه های قرآنی داشت سیمای خوش و جمال نورانی داشت با ماه نمیشد اشتباه از اول از بس اثر سجده به پیشانی داشت (چنان فرق سرم پاشید از هم که جای سجده شد محو از جبینم)
"جز لحظه ای که مشک به دندان گرفته بود در عمر خویش خندهء دندان نما نکرد"
به تو سرمایهء ادب دادند عبد صالح ترا لقب دادند دست یزدان در آستین داری اثر سجده بر جبین داری دستهایت مدال عاشوراست سندی بر شفاعت زهراست سیدرضا موید
ماه،میگویند پشت ابر پنهان میشود ماهت ای بانو شبی بر نیزه تابان میشود مادر سقا ! اگر باران نمی بارد چه باک آب، درس اول ما در دبستان میشود دامنت عباس پرور شد تعجب هم نداشت مور هم باشد کنار تو سلیمان میشود در عرب را که نمی دانم ولی ام البنین! هرچه ایرانی ست باعباس سلمان میشود می کندفرزندت ای بانومگرپیغمبری ارمنی هم روزتاسوعامسلمان میشود خانه ی عباس تودارالشفای دردهاست دردبی درمان هم اینجازوددرمان میشود
بسم الله الرحمن الرحیم یا حبیب الباکین انا لله وانا الیه راجعون در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم از غم فراغ برادر عزیزم سید حسنعلی سوختم ولی چه کنم که فرمود ان کنت باکیا فبک للحسین علیه السلام شادی روح جوان ناکام سید حسنعلی حسینی طهرانی صلوات
بی مادری کشیده ای ای مهربان پدر میخواستم جوان که شدم مادرت شوم
السلام علیک یااباعبدالله آن را که بین روضه فغانش نمی دهند در روضه ی بهشت مکانش نمی دهند هرکس مراقب سخن خود نبوده است نام حسین را به زبانش نمی دهند چشمی که بر شمایل نامحرمان رسد بر گریه ی حسین امانش نمی دهند هر کس که خرج شد به هوای غریبه ها حال و هوای عشق به جانش نمی دهند هرکس سراغ خانه ی غیر از حسین رفت رنگی هم از بهشت نشانش نمی دهند قلبی که می تپد ز غم سم اسب ها جز ضرب عشق در ضربانش نمی دهند آن پیکر مقطع الاعضاء و پاره را با سم اسب ها هیجانش نمی دهند طفلی که تشنه بوده و از هوش رفته است با بوسه سه شعبه تکانش نمی دهند یک دخترسه ساله بهانه اگر گرفت ناگه سربریده نشانش نمی دهند
م ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را از تو گفتم با دلم کوتاه آمد گریه کرد ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد مادرم نذر تو را هر وقت «هم زد» گریه کرد با تمام این اسیران فرق داری قصه چیست؟ هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد آن زن غساله هم اشکش در آمد گریه کرد کاظم بهمنی
نمازعشق شکسته نخوانده بودم و خواندم قنوت،بازوی بسته نخوانده بودم و خواندم زنی ز هاشمیان تاکنون اسیرنبودست دعا به ناقه نشسته نخوانده بودم وخواندم به دوش،جسم دو دختر،نبرده بودم وبردم زکینه سنگ زشامی نخورده بودم و خوردم به قتلگه به من و دخترت چه شد، دیدی که زنده زنده کنارت نمرده بودم ومُردم به شب میان بیابان نرفته بودم و رفتم به جستجوی یتیمان نرفته بودم ورفتم نخفته بودم و خفتم به روی خشت خرابه به کوفه گوشۀ زندان نرفته بودم ورفتم هزاررنگ پریده ندیده بودم ودیدم شفق به ماه چکیده ندیده بودم ودیدم ندیده بودم و دیدم محاسنت در خون به داس یاس بریده ندیده بودم ودیدم به کوفه جای به زندان نکرده بودم وکردم به شام، خانه به ویران نکرده بودم و کردم نگفته بودی و گفتی اذان زمأذنۀ نی به نیزه گوش به قرآن نکرده بودم وکردم
( روضه شب عاشورا ) شبی که در نفسِ سرخ ماه توفان بود شبی که آبِ فرات آتشِ فروزان بود شبی که عرض و سماوات کربلا شده بود شبی که خشم خداوند برملا شده بود حسین بود و نمازِ شبُ و مناجاتش حسین بود و شب و وعده‌ی ملاقاتش حسین بودُ صد و چند شاخۀ یاسش حسین بودُ ظهیر بود و حبیب و عباسش حسین بودُ شبِ وصلِ جان نثارانش حسین بودُ سر و دست و چشم یارانش درونِ خلوتِ شب حرف با خدا میزد گرفته جان به کف اصحاب را صدا میزد که ای به عالم زر بوده جان نثارِ حسین شما درین شبِ غربت شدید یارِ حسین هزار مرتبه از شوقِ دوست جان دادید زِ جان گذشتگی خویش را نشان دادید به آن خدا که از او اِرجعی شنیدم من بلند مرتبه تر از شما ندیدم من *فَإِنِّي لَا أَعْلَمُ أَصْحَاباً أَوْفَى وَ لَا خَيْراً مِنْ اَصحابي .. فرمود من از یارانم بهتر و باوفاتر ندیدم تو این عالم ..* من از برایِ خدا سر گرفته‌ام سرِ دست گذشته‌ام زِ‌همه هستِ خویش هرچه که‌هست خدا زِ صبحِ ازل برگزیده‌است مرا برای دادنِ سر آفریده‌ است مرا *"فَإِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ أَنْ يَرَاكَ قَتِيلاً" .. اصلا از روز ازل قرارِ ما همین بوده .. قرار شده من سر بدم .. علی اصغر بدم .. علی اکبر بدم ..* چه غم اگر که دشت شود لاله‌زار از خونم من از وفایِ شما فرد فرد ممنونم شب است، بدرقۀ راحتان دعایِ حسین روید و اشک بریزید در عزایِ حسین *برید و از تاریکی شب استفاده کنید .. تا دیدن ابی عبدالله میگه برید یکی یکی از جا بلند شدن ..* صحابه سوخت زِ سوزِ حسین حاصلشان کباب بود در آن لحظه پاره‌ی دلشان یکی صدا زد ای خاکِ مقدمت سرِ من هزار بار فدای تو جان و پیکرِ من هزار بار خوراکِ درندگان بدنم اگر تو را بگذارم درِ دگر بزنم حبیب گفت که هفتاد بار اگر میرم دوباره خیزم و بهرِ تو سر به کف گیرم ظهیر گفت که ای عالمی پریشانت هزار مرتبه جانِ ظهیر قربانت *هرکی یه حرفی زد، دونه دونه شون رو ابی عبدالله بغل کرد .. شبِ عاشورا یادِ همه شهدا بخیر .. الله اکبر تو خیمه همه همدیگه رو بغل میکردن .. دورِ حسین میچرخیدن .. اینجا ابی عبدالله یه بار با اصحابش حرف زد .. فردا عصرم یه بار با اصحابش حرف زد .. اینجا رو کرد به اصحابش فردا عصرم یه جورِ دیگه رو کرد به اصحابش .. چه کرد؟! .. یه مرتبه دسدن یه صدای ضعیفی از تو گودال .. میگه هَلْ مِنْ ناصِرٍ یَنْصُرُنی ..* الا تمامی یاران که ترکِ جان گفتید چه‌روی داده که ساکت به موجِ خون خفتید ظهیر، مسلم، عباس، جونُ‌و عونُ حبیب امامتان شده تنها حسین مانده غریب تنِ حسین پر از زخم های بی شماره شده ز تیر و نیزه و شمشیر پاره پاره شده نگه کنید که قرآن به خاک افتاده حسین با بدنِ چاک چاک افتاده دلاوران و به خون خفتگانِ دشتِ قتال نگه کنید رود شمر جانبِ گودال .. حسین ..... دیگه باید آماده باشی برا فردا .. به سمتِ گودال از خیمه دویدم من شمر جلوتر بود دیر رسیدم من سرِ تو دعوا بود، ناله کشیدم من سرِ تو رو بردن دیر رسیدم من غریبِ مادر ، حسین ... ↜ وب سایت↶ www.babolharam.net ✓ ایتا ↶ https://eitaa.com/babolharam_net
مرحوم شوشتری یه جمله داره، تو خصائص میگه ابی عبدالله روزِ عاشورا کنارِ هر بدنی یه بار شهید شد .. هر داغی که دید یه بار جون داد، لذا دیگه عصرِ عاشورا دسگه جانی براش باقی نمانده یود .. هدف دشمن فقط این نبود جانِ حسینُ بگیره، میخواست جگرِ حسینُ پاره پاره کنه .. خدا کند همه‌ی زخم ها به تن بخورد خدا کند که کسی زخم بر جگر نزند زخم تنُ میشه خوب کرد .. امام سجاد میفرماید شهادت کرامتِ ماست .. ما عاشقِ شهادتیم «أَنَّ الْقَتْلَ لَنا عادَةٌ وَ كَرامَتَنَا الشَّهادَةُ» .. میخوام بگم ابی عبدالله رو تیر و نیزه نکشت .. درسته امام باقر فرمود جد ما رو به پنج وسیله کشتن .. فرمود فرقةٌ بالسيوفِ یه عده با شمشیر جد ما رو زدن .. فرقةٌ بالرماحِ یه عده با تیر زدن .. وفرقةٌ بالحجارةِ .. اونایی شمشیر و نیزه و تیر نداشتن با سنگ حسینُ زدن .. فِرقَةٌ بِالْخَشَب و بِالْعَصَا .. پیرمردا با چوب و عصا میزدن .. ای حسین .. بعد فرمود یه عده‌ام با زخم زبان حسینُ کشتن .. به جگرش زخم زدن .. لذا تو گودال قتلگاه هی میگفت جگرم داره میسوزه .. حالا چندتا از زخم زبان ها رو بگم صدا ناله‌ت بلند بشه .. سادات من معذرت میخوام .. اولین زخم زبانی که بهش زدن الله اکبر .. میومدن جلو چشم حسین با صدای بلند به باباش علی ناسزا میگفتن .. دومین کاری که روز عاشورا میکردن که جگر حسینُ بسوزونن این بود : ابی عبدالله بلند قرآن میخواند، تا صدای قرآن خواندنش با صوت بلند شد همه کف میزدن .. همه هلهله میکردن .. یه کارِ دیگه‌ام میکردن، اون ساعت های آخر بچه ها هی دامن بابا رو میگرفتن، بابا العطش ..هی مشک خالی میاوردن .. میوندن جلو بچه های حسین آبُ رو زمین میریختن .. میگفتن حسین، خودت و بچه هات از تشنگی بمیرید محاله یه قطره آب به شما بدیم .. حسین به حیواناتِ تو بیابان آب میدیم به تو آب نمیدیم .. تو باید تشنه بمیری .. حسین جان تو برا اینا تو کوفه دعا کردی .. لشگر حرُ سیراب کردی .. تو صفین به اینا آب دادی و شریعه رو باز کردی .. اینا با تو چیکار کردن .. یه دونه دیگه‌ش رو بگم و التماس دعا .. یا اباعبدالله .. سب امیرالمومنین، مسخره کردن و طعنه زدن تو قرآن خواندنش، آب ریختن جلو بچه ها رو زمین، یکی دیگه ام فردا عصر اون نانجیبِ حرام زاده کرد .. وقتی نشست رو سینه‌ی حسین .. یه نگاه به حسین کرد .. صدا زد شنیدم بابات ساقی کوثرِ .. شنیدم مهریه‌ی مادرت همه‌ی آب های عالمه .. (بگم چکار کرد؟!) با دستش محاسن حسینُ گرفت .. با یه دستش خنجرُ رو گلو گذاشت .. گفت حسین به بابات بگو بیاد آب بهت بده .. به مادرت بگو بیاد سیرابت کنه .. حسین ...... ↜ وب سایت↶ www.babolharam.net ✓ ایتا ↶ https://eitaa.com/babolharam_net
4_5791693605437442573.mp3
10.65M
( صوت روضه ی شب عاشورا سید مهدی میرداماد )
127.2K
( زمزمه شب عاشورا ) گریه کنِ شبِ عاشورائیم همناله با حضرت زهرائیم قدسیان با دیده تر                  بی قرار داغِ دلبر می شود فردا به مقتل           دخت زهرا بی برادر واحسینا واحسینا  می چکد اشک خورشید از دیده با یاد معشوقِ سر بریده آنکه گردد عصر فردا           پیکرش مجروحِ کینه آنکه ریزد روی زخمش             اشکِ بانوی مدینه واحسینا واحسینا امشب همه در ذکر و عبادت در تجدیدِ پیمان با ولایت با شهیدان و خمینی    ای حسین جان بستم عهدی پای این رهبر بمانم             تا شوم سرباز مهدی انشاالله انشاالله
روضة الحسین علیه السلام
👆👆👆👆 به سبک بالا خوانده شود ( نوحه حضرت قاسم علیه السلام ) وای از غم هجران و/ازدرد پریشانی ای نجمه
👆👆( نوحه به این سبک خوانده شود ) ذکر لب آلُ الله /مُزَمل و صافات است امشب شب عاشور و / هنگام مناجات است در راه ولایت / با نور سعادت باشد دل یاران / مشتاق شهادت واویلا واویلا ... باشد به دلی خون و / با ناله ی یا زهرا زینب به یکی خیمه / خونین جگرِ فردا با اشک روان و / آشفتگیِ حال دارد به دلِ خود / اندیشه ی گودال واویلا واویلا ... در صحنه ی عاشورا / خشکیده شود گلشن شمر آید و با چکمه / دیگر چه بگویم من بر یوسف زهرا / او ظلم و جفا کرد سر را ز تن او / لب تشنه جدا کرد واویلا واویلا ...
( ) ❗نامه عبیدالله بن زیاد به عمر سعد الإرشاد فی معرفه حجج الله علی العباد، شیخ مفید، ج : 2 ص : 88-89 وَ كَتَبَ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ لَمْ أَبْعَثْكَ إِلَى الْحُسَيْنِ لِتَكُفَّ عَنْهُ وَ لَا لِتُطَاوِلَهُ وَ لَا لِتُمَنِّيَهُ السَّلَامَةَ وَ الْبَقَاءَ وَ لَا لِتَعْتَذِرَ عَنْهُ وَ لَا لِتَكُونَ لَهُ عِنْدِي شَفِيعاً انْظُرْ فَإِنْ نَزَلَ حُسَيْنٌ وَ أَصْحَابُهُ عَلَى حُكْمِي وَ اسْتَسْلَمُوا فَابْعَثْ بِهِمْ إِلَيَّ سِلْماً وَ إِنْ أَبَوْا فَازْحَفْ إِلَيْهِمْ حَتَّى تَقْتُلَهُمْ وَ تُمَثِّلَ بِهِمْ فَإِنَّهُمْ لِذَلِكَ مُسْتَحِقُّونَ فَإِنْ قَتَلْتَ حُسَيْناً فَأَوْطِئِ الْخَيْلَ صَدْرَهُ وَ ظَهْرَهُ فَإِنَّهُ عَاتٍ ظَلُومٌ وَ لَسْتُ أَرَى أَنَّ هَذَا يَضُرُّ بَعْدَ الْمَوْتِ شَيْئاً وَ لَكِنْ عَلَيَّ قَوْلٌ قَدْ قُلْتُهُ لَوْ قَدْ قَتَلْتُهُ لَفَعَلْتُهُ هَذَا بِهِ فَإِنْ أَنْتَ مَضَيْتَ لِأَمْرِنَا فِيهِ جَزَيْنَاكَ جَزَاءَ السَّامِعِ الْمُطِيعِ وَ إِنْ أَبَيْتَ فَاعْتَزِلْ عَمَلَنَا وَ جُنْدَنَا وَ خَلِّ بَيْنَ شِمْرِ بْنِ ذِي الْجَوْشَنِ وَ بَيْنَ الْعَسْكَرِ فَإِنَّا قَدْ أَمَرْنَاهُ بِأَمْرِنَا وَ السَّلَامُ. فَأَقْبَلَ شِمْرُ بْنُ ذِي الْجَوْشَنِ بِكِتَابِ عُبَيْدِ اللَّهِ بْنِ زِيَادٍ إِلَى عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ فَلَمَّا قَدِمَ عَلَيْهِ وَ قَرَأَهُ قَالَ لَهُ عُمَرُ مَا لَكَ وَيْلَكَ لَا قَرَّبَ اللَّهُ دَارَكَ وَ قَبَّحَ اللَّهُ مَا قَدِمْتَ بِهِ عَلَيَّ وَ اللَّهِ إِنِّي لَأَظُنُّكَ نَهَيْتَهُ عَمَّا كَتَبْتُ بِهِ إِلَيْهِ وَ أَفْسَدْتَ عَلَيْنَا أَمْراً قَدْ كُنَّا رَجَوْنَا أَنْ يَصْلُحَ لَا يَسْتَسْلِمْ وَ اللَّهِ حُسَيْنٌ إِنَّ نَفْسَ أَبِيهِ لَبَيْنَ جَنْبَيْهِ فَقَالَ لَهُ شِمْرٌ أَخْبِرْنِي مَا أَنْتَ صَانِعٌ أَ تَمْضِي لِأَمْرِ أَمِيرِكَ وَ تُقَاتِلُ عَدُوَّهُ وَ إِلَّا فَخَلِّ بَيْنِي وَ بَيْنَ الْجُنْدِ وَ الْعَسْكَرِ قَالَ لَا وَ لَا كَرَامَةَ لَكَ وَ لَكِنْ أَنَا أَتَوَلَّى ذَلِكَ فَدُونَكَ فَكُنْ أَنْتَ عَلَى الرَّجَّالَةِ. ترجمه: عبیدا لله بن زیاد توسط شمر نامه ای به عمر بن سعد نوشت: كه من تو را نزد حسين نفرستاده‏ام كه خود را از جنگ با او باز دارى و با او به مسامحه رفتار كنى، و نه براى اينكه آرزوى سلامت و زندگى براى او داشته باشى، يا عذر براى او بتراشى و در باره او پيش من وساطت كنى، ببين اگر حسين و همراهانش بدانچه من در باره ايشان حكم كنم تن دهند و تسليم آن گردند ايشان را نزد من بفرست، و اگر نپذيرند بر آنان هجوم بیاور تا ايشان را بكشى و مثله كنى چون سزاوار آن هستند، و چون حسين كشته شد اسب بر سينه و پشت او بتازان زيرا كه او سركش و ستمكار است، و میدانم كه اين كار پس از مردن زيانى به او نمی رساند ولى چون من با خود گفته‏ام كه اگر او را كشتم چنين كارى با او بكنم، پس اگر تو به اين دستور رفتار كردى پاداش مردى فرمانبردار و پيرو به تو خواهیم داد، و اگر آن را نپذيرى دست از كار ما و لشكر ما بكش و لشكر را به شمر واگذار. زيرا ما او را امير بر كار خود كرديم و السلام. سپس شمر بن ذى الجوشن نامه عبيد اللَّه را براى عمر بن سعد آورد، چون عمر بن سعد نامه را خواند به او گفت: واى به حال تو! خدا آواره‏ات كند و آنچه براى من آورده‏اى را زشت گرداند، به خدا من گمان دارم که تو مانع شدی که او پيشنهادی که من برايش نوشته بودم را بپذيرد و كارى را كه ما اميد اصلاح آن را داشتيم تباه ساختى، به خدا حسين تسليم كسى نمی شود. همانا جان پدرش (على) در سينه اوست (و او كسى نيست كه تن به خوارى دهد). شمر گفت: اكنون بگو چه خواهى كرد؟ آيا فرمان امير را انجام ميدهى و با دشمنش ميجنگى؟ و گر نه كنار برو و لشكر را به من واگذار! عمر بن سعد گفت: نه چنين کاری نمیكنم و امارت لشكر را به تو واگذار نمی کنم و خودم انجام دهم، تو امير پياده سوار باش. تصمیم عمر سعد برای شروع جنگ در شب عاشورا و نگرانی زینب کبری سلام الله علیها بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج‏44، ص 391
ادامه... نَادَى عُمَرُ يَا خَيْلَ اللَّهِ ارْكَبِي وَ بِالْجَنَّةِ أَبْشِرِي فَرَكِبَ النَّاسُ ثُمَّ زَحَفَ نَحْوَهُمْ بَعْدَ الْعَصْرِ وَ الْحُسَيْنُ علیه السلام جَالِسٌ أَمَامَ بَيْتِهِ مُحْتَبِئٌ بِسَيْفِهِ إِذْ خَفَقَ بِرَأْسِهِ عَلَى رُكْبَتَيْهِ وَ سَمِعَتْ أُخْتُهُ الصَّيْحَةَ فَدَنَتْ مِنْ أَخِيهَا وَ قَالَتْ يَا أَخِي أَ مَا تَسْمَعُ هَذِهِ الْأَصْوَاتَ قَدِ اقْتَرَبَتْ فَرَفَعَ الْحُسَيْنُ علیه السلام رَأْسَهُ فَقَالَ إِنِّي رَأَيْتُ رَسُولَ اللَّهِ السَّاعَةَ فِي الْمَنَامِ وَ هُوَ يَقُولُ لِي إِنَّكَ تَرُوحُ إِلَيْنَا فَلَطَمَتْ أُخْتُهُ وَجْهَهَا وَ نَادَتْ بِالْوَيْلِ فَقَالَ لَهَا الْحُسَيْنُ علیه السلام لَيْسَ لَكَ الْوَيْلُ يَا أُخْتَهْ اسْكُتِي رَحِمَكِ اللَّهُ وَ فِي رِوَايَةِ السَّيِّدِ قَالَ يَا أُخْتَاهْ إِنِّي رَأَيْتُ السَّاعَةَ جَدِّي مُحَمَّداً وَ أَبِي عَلِيّاً وَ أُمِّي فَاطِمَةَ وَ أَخِي الْحَسَنَ وَ هُمْ يَقُولُونَ يَا حُسَيْنُ إِنَّكَ رَائِحٌ إِلَيْنَا عَنْ قَرِيبٍ وَ فِي بَعْضِ الرِّوَايَاتِ غَداً قَالَ. فَلَطَمَتْ زَيْنَبُ عَلَى وَجْهِهَا وَ صَاحَتْ فَقَالَ لَهَا الْحُسَيْنُ علیه السلام مَهْلًا لَا تُشْمِتِي الْقَوْمَ بِنَا. ترجمه: عمر بن سعد فرياد زد: اى لشكر خدا سوار شويد، بشارت بهشت بر شما باد! لشگریان سوار شدند و رو به سوی امام حسين عليه السّلام روانه شدند. امام حسين علیه السلام در آن هنگام بيرون خيمه خود نشسته بود و سر مبارك خود را به زانوهای مبارک و به شمشير خويشتن تكيه داده و خوابش رفته بود. موقعى كه خواهرش آن صيحه و فريادها را شنيد، نزد برادرش آمد و گفت: يا اخا! آيا اين سر و صداها را نمى‏شنوى كه به ما نزديك شده‏اند!؟ امام حسين عليه السّلام پس از اينكه سر مبارك خود را برداشت فرمود: من الان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله را در خواب ديدم كه به من مي فرمود: تو به زودى نزد ما خواهى آمد. زينب كبری عليها السّلام لطمه به صورت خود زد و فرياد به وا ويلا بلند كرد! امام حسين علیه السلام به وى فرمود: اى خواهر! ويل از براى تو نيست، ساكت باش، خدا تو را رحمت كند، بنا بر روايت سيد بن طاووس امام حسين علیه السلام به زينب فرمود: من الان جدّم حضرت محمّد، پدرم على، مادرم حضرت زهراء عليها السّلام و برادرم امام حسن مجتبى را در عالم خواب ديدم كه به من مي فرمودند: يا حسين! تو به زودى نزد ما خواهى آمد و در بعضى از روايات است كه فرمودند: فردا نزد ما ميائى. ناگاه حضرت زينب لطمه بصورت خود زد و فرياد كشيد! امام حسين عليه السّلام به او فرمود: آرام باش! دشمنان و اين گروه را سرزنش کننده ما قرار مده! نقل دیگری از نگرانی زینب کبری در شب عاشورا لهوف، سید بن طاوس، ص: 81-84
رم زهرا عليها السلام و پدرم على عليه السّلام و برادرم‏ حسن عليه السّلام همه پاك سرشت رخت از اين جهان بربسته‏اند، اى يادگار گذشتگان و پناه بازماندگان تنها تو مانده‏اى، و اميد ما به تو است.» امام حسين عليه السّلام به او توجّه كرد و فرمود: «خواهرم مراقب باش كه شيطان بردبارى و تحمّلت را از دستت نگيرد.» زينب عليها السّلام عرض كرد: پدر و مادرم به فدايت! و جانم به فدايت آيا راستى به همين زودى كشته مى‏شوى؟! امام حسين عليه السّلام در حالى كه گريه گلويش را گرفته و سرشك اشك از چشمانش سرازير بود فرمود: ! اگر مرغ قطارها شود، شب در آشيانه خود مى‏خوابد. زينب عليها السلام عرض كرد: «اى واى! تو با ظلم و ستم كشته مى‏شوى، چنين حادثه‏اى قلبم را جريحه‏دار و ريش ريش كند، و مرا سخت در فشار قرار دهد.» سپس زينب عليها السلام از شدّت ناراحتى دست بر گريبان نمود و آن را چاك زد، آنگاه بيهوش بر زمين افتاد. امام حسين عليه السّلام برخاست و آب بر چهره زينب عليها السلام ريخت تا او به هوش آمد، سپس او را آنچه مى‏توانست تسلّى خاطر داد، وفات پدر و جدّش (صلوات خدا بر همه آنها باد) را به ياد او افكند تا آرام بگيرد. پاره ای از وقایع شب عاشورا؛ مهلت خواستن برای نماز و تلاوت قرآن لهوف ،سید بن طاووس، ص150 لَمّا رَأَي الحُسَينُ عليه السلام حِرصَ القَومِ عَلي تَعجيلِ القِتالِ وقِلَّةَ انتِفاعِهِم بِالوَعظِ وَالمَقالِ، قالَ لِأَخيهِ العَبّاسِ عليه السلام: إنِ استَطَعتَ أن تَصرِفَهُم عَنّا فى هذَا اليَومِ فَافعَل؛ لَعَلَّنا نُصَلّى لِرَبِّنا فى هذِهِ اللَّيلَة، فَإِنَّهُ يَعلَمُ أنّى اُحِبُّ الصَّلاةَ لَهُ وتِلاوَةَ كِتابِه. قالَ الرّاوى : فَسَأَلَهُمُ العَبّاسُ عليه السلام ذلِكَ فَتَوَقَّفَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ فَقالَ لَهُ عَمرُو بنُ الحَجّاجِ الزُّبَيدِىُّ: وَاللّه لَو أنَّهُم مِنَ التُّركِ وَالدَّيلَمِ وسَأَلوا ذلِكَ لَأَجَبناهُم، فَكَيفَ وهُم آلُ مُحَمَّدٍ ؟! فَأَجابوهُم إلي ذلِكَ. قالَ الرّاوى: وجَلَسَ الحُسَينُ عليه السلام فَرَقَدَ ثُمَّ استَيقَظَ وقال: يا اُختاه إنّى رَأَيتُ السّاعَةَ جَدّى مُحَمَّدا صلي الله عليه وآله وأبى عَلِيّا واُمّى فاطِمَةَ وأخِى الحَسَنَ عليهم السلام وهُم يَقولونَ: يا حُسَينُ إنَّكَ رائِحٌ إلَينا عَن قَريبٍ، وفى بَعضِ الرِّوايات: غَدا. قالَ الرّاوى: فَلَطَمَت زَينَبُ عليهاالسلام وَجهَها وصاحَت فَقالَ لَهَا الحُسَينُ عليه السلام: مَهلاً! لا تُشمِتِى القَومَ بِنا. ترجمه: هنگامى كه امام حسين عليه السلام، حرص ورزى دشمن را در شتاب براى نبرد و اندك بودن بهره مندى شان از اندرز و سخن را ديد به برادرش عبّاس عليه السلام فرمود: «اگر مى توانى آنان را امروز از [ نبرد با ] ما منصرف كنى بكن، تا امشب را براى پروردگارمان نماز بگزاريم كه او مى داند من نماز گزاردن براى او و تلاوت كتابش را دوست دارم». عبّاس عليه السلام اين را از ايشان خواست و عمر بن سعد درنگ كرد. عمرو بن حَجّاج زَبيدى به او گفت: به خدا سوگند اگر آنان ترك و ديلم نيز بودند و اين را خواسته بودند، موافقت مى كرديم، حال كه خاندان محمّد صلى الله عليه و آله هستند، چگونه نپذيريم؟! از اين رو لشكر عمر بن سعد موافقت كرد. امام حسين عليه السلام نشسته، خوابش بُرد. سپس بيدار شد و گفت : «اى خواهر ! اين ساعت، جدّم محمّد صلى الله عليه و آله و پدرم على عليه السلام ، و مادرم فاطمه عليهاالسلام و برادرم حسن عليه السلام را در عالم رؤيا ديدم كه مى گفتند: اى حسين ! تو به زودى (بر اساس برخى روايت ها: فردا) به سوى ما مى آيى » . زينب عليهاالسلام، بر صورت خود زد و شيوَنى كشيد . حسين عليه السلام به او فرمود : «آرام تر! دشمن را شماتت كننده ما مكن». احتجاج امام حسین علیه السلام با دشمنان در صبح روز عاشورا لهوف، سید بن طاووس، ص 86
ادامه... وَ جَلَسَ الْحُسَيْنُ يُصْلِحُ سَيْفَهُ وَ يَقُولُ: یَا دَهْرُ أُفٍّ لَكَ مِنْ خَلِيلٍ‏ كَمْ‏ لَكَ‏ بِالْإِشْرَاقِ‏ وَ الْأَصِيلِ‏ مِنْ طَالِبٍ وَ صَاحِبٍ قَتِيلٍ‏ وَ الدَّهْرُ لَا يَقْنَعُ بِالْبَدِيلِ‏ وَ كُلُّ حَيٍّ سَالِكٌ سَبِيلِ‏ مَا أَقْرَبَ الْوَعْدَ مِنَ الرَّحِيلِ‏ وَ إِنَّمَا الْأَمْرُ إِلَى الْجَلِيلِ قَالَ الرَّاوِي: فَسَمِعَتْ زَيْنَبُ بِنْتُ فَاطِمَةَ ذَلِكَ فَقَالَتْ يَا أَخِي هَذَا كَلَامُ مَنْ أَيْقَنَ بِالْقَتْلِ فَقَالَ نَعَمْ يَا أُخْتَاهْ فَقَالَتْ زَيْنَبُ وَا ثُكْلَاهْ يَنْعَى الْحُسَيْنُ ع إِلَيَّ نَفْسَهُ قَالَ: وَ بَكَى النِّسْوَةُ وَ لَطَمْنَ الْخُدُودَ وَ شَقَقْنَ الْجُيُوبَ وَ جَعَلَتْ أُمُّ كُلْثُومٍ تُنَادِي وَا مُحَمَّدَاهْ وَا عَلِيَّاهْ وَا أُمَّاهْ وَا أَخَاهْ وَا حُسَيْنَاهْ وَا ضَيْعَتَنَا بَعْدَكَ يَا أَبَا عَبْدِ اللَّهِ قَالَ فَعَزَّاهَا الْحُسَيْنُ ع وَ قَالَ لَهَا يَا أُخْتَاهْ تَعَزَّيْ بِعَزَاءِ اللَّهِ فَإِنَّ سُكَّانَ السَّمَاوَاتِ يَفْنُونَ وَ أَهْلَ الْأَرْضِ كُلَّهُمْ يَمُوتُونَ وَ جَمِيعَ الْبَرِّيَّةِ يَهْلِكُونَ ثُمَّ قَالَ يَا أُخْتَاهْ يَا أُمَّ كُلْثُومٍ وَ أَنْتِ يَا زَيْنَبُ وَ أَنْتِ يَا فَاطِمَةُ وَ أَنْتِ يَا رَبَابُ انْظُرْنَ إِذَا أَنَا قُتِلْتُ فَلَا تَشْقُقْنَ عَلَيَّ جَيْباً وَ لَا تَخْمِشْنَ عَلَيَّ وَجْهاً وَ لَا تَقُلْنَ هُجْراً. وَ رُوِيَ مِنْ طَرِيقٍ آخَرَ أَنَّ زَيْنَبَ لَمَّا سَمِعَتْ مَضْمُونَ الْأَبْيَاتِ وَ كَانَتْ فِي مَوْضِعٍ آخَرَ مُنْفَرِدَةً مَعَ النِّسَاءِ وَ الْبَنَاتِ خَرَجَتْ حَاسِرَةً تَجُرُّ ثَوْبَهَا حَتَّى‏ وَقَفَتْ عَلَيْهِ وَ قَالَتْ وَا ثُكْلَاهْ لَيْتَ الْمَوْتَ أَعْدَمَنِي الْحَيَاةَ الْيَوْمَ مَاتَتْ أُمِّي فَاطِمَةُ وَ أَبِي عَلِيٌّ وَ أَخِيَ الْحَسَنُ يَا خَلِيفَةَ الْمَاضِينَ وَ ثِمَالَ الْبَاقِينَ فَنَظَرَ إِلَيْهَا الْحُسَيْنُ ع فَقَالَ يَا أُخْتَاهْ لَا يَذْهَبَنَّ بِحِلْمِكِ الشَّيْطَانُ فَقَالَتْ بِأَبِي وَ أُمِّي أَسَتُقْتَلُ نَفْسِي لَكَ الْفِدَاءُ فَرُدَّتْ غُصَّتُهُ وَ تَرَقْرَقَتْ عَيْنَاهُ بِالدُّمُوعِ ثُمَّ قَالَ لَوْ تُرِكَ الْقَطَاةُ لَيْلًا لَنَامَ فَقَالَتْ يَا وَيْلَتَاهْ أَ فَتَغْتَصِبُ نفسي [نَفْسَكَ‏] اغْتِصَاباً فَذَلِكَ أَقْرَحُ لِقَلْبِي وَ أَشَدُّ عَلَى نَفْسِي ثُمَّ أَهْوَتْ إِلَى جَيْبِهَا فَشَقَّتْهُ وَ خَرَّتْ مَغْشِيَّةً عَلَيْهَا فَقَامَ ع فَصَبَّ عَلَيْهَا الْمَاءَ حَتَّى أَفَاقَتْ ثُمَّ عَزَّاهَا ص‏ بِجُهْدِهِ وَ ذَكَّرَهَا لِمُصِيبَتِهِ بِمَوْتِ أَبِيهِ وَ جَدِّهِ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهِمْ أَجْمَعِينَ. ترجمه: امام حسين عليه السّلام در گوشه‏اى نشست به اصلاح شمشيرش پرداخت و در اين وقت اين اشعار را خواند: «اى روزگار! اف بر دوستى تو، چقدر در شب و روز، دوستان و هواخواهان را كشتى، و بين دوستان جدايى افكندى، و در عين حال روزگار به افراد جايگزين آنها قناعت نكند، به هر حال امور به سوى خداى بزرگ بازگردد، و هر زنده سرانجام اين راه را مى‏پيمايد، زمان كوچيدن از دنيا چقدر نزديك شده كه به سوى بهشت و يا به سوى غير بهشت است.» حضرت زينب عليهما السّلام وقتى كه اين اشعار را از برادر شنيد، عرض كرد: «برادرم! اين كلام كسى است كه يقين به كشته شدن دارد.» امام حسين عليه السّلام فرمود: «آرى اى خواهرم!» زينب عليهما السّلام فرمود: «اى واى بر من كه برادرم حسين عليه السّلام كشتن خود را به من خبر دهد!» گريه ساير بانوان حرم بلند شد، آنها از شدّت غم، گريبان خود را چاك مى‏زدند، و بر صورت خود سيلى مى‏زدند، و حضرت ام كلثوم عليها السّلام فرياد مى‏زد: وا محمّداه! وا عليّاه!، وا امّاه! وا فاطمتاه! وا حسناه! وا حسيناه! وا ضيعتاه بعدك يا ابا عبد اللّه، اى واى اى رسول خدا! اى واى اى على! اى واى اى مادر جان! اى فاطمه! اى واى اى حسن، اى واى اى حسين! چه قدر مصيبت شما بعد از تو اى حسين، ضايعه جانسوز و جبران ناپذير است. امام حسين عليه السّلام او را تسليت داد و فرمود: «اى خواهرم خاطرات را به تسليت الهى، تسلّى بده، چرا كه ساكنان آسمانها و زمين همه مى‏ميرند، همه خلايق نابود مى‏شوند و كسى باقى نمى‏ماند.» سپس فرمود: «اى خواهرم امّ كلثوم! و اى زينب و اى رقيّه، و اى فاطمه و اى رباب! متوجّه باشيد، هر گاه كشته شدم، به خاطر عزاى من گريبانتان را چاك نزنيد، و صورت خود را نخراشيد و گفتار بيهوده به زبان نياوريد.» و در روايت ديگر آمده: هنگامى كه زينب عليها السّلام اشعار امام حسين عليه السّلام را شنيد، در محلّى جداى از برادر، كنار بانوان حرم بود، سر برهنه و دامن كشان سراسيمه به سوى برادرش حسين عليه السّلام آمد، تا به بالين برادر رسيد و گفت: «آه! چه مصيبت جانسوزى! اى كاش مرگ به زندگى من خاتمه مى‏داد، ماد
ادامه... فَقَامَ وَ اتَّكَأَ عَلَى قَائِمِ سَيْفِهِ وَ نَادَى بِأَعْلَى صَوْتِهِ فَقَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْرِفُونَنِي قَالُوا نَعَمْ أَنْتَ ابْنُ رَسُولِ اللَّهِ وَ سِبْطُهُ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ‏ تَعْلَمُونَ‏ أَنَ‏ جَدِّي‏ رَسُولُ‏ اللَّهِ‏ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ أَبِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ أُمِّي فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ بِنْتُ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ جَدَّتِي خَدِيجَةُ بِنْتُ خُوَيْلِدٍ أَوَّلُ نِسَاءِ هَذِهِ الْأُمَّةِ إِسْلَاماً قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ حَمْزَةَ سَيِّدَ الشُّهَدَاءِ عَمُّ أَبِي قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ‏ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ جَعْفَراً الطَّيَّارَ فِي الْجَنَّةِ عَمِّي قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ هَذَا سَيْفُ رَسُولِ اللَّهِ أَنَا مُقَلِّدُهُ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ هَذِهِ عِمَامَةُ رَسُولِ اللَّهِ أَنَا لَابِسُهُ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ أَنْشُدُكُمُ اللَّهَ هَلْ تَعْلَمُونَ أَنَّ عَلِيّاً ع كَانَ أَوَّلَ الْقَوْمِ إِسْلَاماً وَ أَعْلَمَهُمْ عِلْماً وَ أَعْظَمَهُمْ حِلْماً وَ أَنَّهُ وَلِيُّ كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ قَالُوا اللَّهُمَّ نَعَمْ قَالَ فَبِمَ تَسْتَحِلُّونَ دَمِي وَ أَبِي الذَّائِدُ عَنِ الْحَوْضِ يَذُودُ عَنْهُ رِجَالًا كَمَا يُذَادُ الْبَعِيرُ الصَّادِرُ عَنِ الْمَاءِ وَ لِوَاءُ الْحَمْدِ فِي يَدِ أَبِي يَوْمَ الْقِيَامَةِ قَالُوا قَدْ عَلِمْنَا ذَلِكَ كُلَّهُ وَ نَحْنُ غَيْرُ تَارِكِيكَ حَتَّى تَذُوقَ الْمَوْتَ عَطَشاً فَلَمَّا خَطَبَ هَذِهِ الْخُطْبَةَ وَ سَمِعَ بَنَاتُهُ وَ أُخْتُهُ زَيْنَبُ كَلَامَهُ بَكَيْنَ وَ نَدَبْنَ وَ لَطَمْنَ وَ ارْتَفَعَتْ أَصْوَاتُهُنَّ فَوَجَّهَ إِلَيْهِنَّ أَخَاهُ الْعَبَّاسَ وَ عَلِيّاً ابْنَهُ وَ قَالَ لَهُمَا سَكِّتَاهُنَّ فَلَعَمْرِي لَيَكْثُرَنَّ بُكَاؤُهُنَّ. ترجمه: امام عليه السّلام برخاست و به قائمه شمشيرش تكيه داد، با صداى بلند ندا داد و فرمود: «شما را به خدا سوگند مى‏دهم آيا مرا مى‏شناسيد؟» گفتند: آرى تو فرزند رسول اللَّه و سبط اويى. فرمود: «شما را به خدا آيا مى‏دانيد كه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله جدّ من است؟» گفتند: خداوندا آرى. فرمود: «شما را به خدا آيا مى‏دانيد كه مادرم فاطمه دختر محمّد است؟» گفتند: آرى. فرمود: «شما را به خدا آيا مى‏دانيد كه پدرم علىّ بن ابى طالب است؟» گفتند: خداوندا آرى. فرمود: «شما را به خدا آيا مى‏دانيد كه جده‏ام خديجه اوّل زن مسلمان امّت است؟» گفتند: آرى. فرمود: «شما را به خدا آيا مى‏دانيد كه حمزه سيد الشهداء عموى پدرم است؟» گفتند: چنين است. فرمود: «شما را به خدا آيا مى‏دانيد جعفر‏ كه در بهشت توان پرواز دارد عمويم است؟» گفتند: خداوندا بله. فرمود: «شما را به خدا آيا مى‏دانيد كه اين شمشير رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله است كه آن را از نیام بیرون کشیده و در دست دارم؟» گفتند: بله. فرمود: «شما را به خدا آيا اين عمامه رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله است كه بر سر دارم؟» گفتند: آرى. فرمود: «شما را به خدا آيا مى‏دانيد على عليه السّلام اوّل انسان است كه اسلام آورد، او كه علمش از همه فراگيرتر و حلمش از همه برتر بوده و اين كه او ولىّ هر مؤمن و مؤمنه مى‏باشد؟» گفتند: خداوندا آرى. فرمود: «پس چرا ريختن خونم را روا مى‏دانيد با آن كه پدرم صلوات اللَّه عليه در فرداى قيامت مدافع حوض است، و مردم را آن چنان كه شتر را از آب برانند از حوض براند، و لواء الحمد در روز قيامت به دست پدرم باشد»؟!! گفتند: همه اينها را مى‏دانيم، و تو را رها نكنيم تا مرگ را با تشنگى بچشى. چون خطبه امام را زينب و زنان شنيدند گريستند و نوح و ندبه كرده و بر چهره هایشان نواخته و صداهايشان به ناله بلند شد. امام عليه السّلام برادرش عبّاس‏ و فرزندش على‏ اکبر را به سويشان فرستاد و فرمود: «آنان را به سكوت فراخوانيد قسم به جانم چه گريه‏ها كه در پى دارند».