هدایت شده از Роман Джайсуры
عشق شبانه🕷
─ׂ─ִ─ ♱𝆬 ─ִ─ׂ─
A Novel by Jisoora
Part #10
لئو و جیانا وارد خونه شدن. جیانا کیفش رو گذاشت روی میز و با صدای بلند گفت:
جیانا: هانا؟ ما برگشتیم!
( اما خونه یه سکوت عجیبی داشت. انگار خونه نفس نمیکشید.)
جیانا رفت سمت آشپزخونه. همین که پاش رو گذاشت توی آشپزخونه، خشکش زد ! هدفون هانا وسط زمین بود و چند تا از ظرفا هم شکسته بودن. جیانا با دستای لرزون به ظرفا اشاره کرد و با صدای بریدهبریده گفت:
جیانا: لئو... اینجا چه خبره؟ چرا ظرفا شکستن؟ هانا کجاست؟؟
لئو که تا چند لحظه پیش با گوشیش درگیر بود، سریع گوشیش رو گذاشت توی جیبش. قیافهاش رو جوری کرد که انگار خیلی متعجب و نگران شده.
لئو: چی شده؟ هانا کجاست؟
جیانا: نمیدونم! وقتی اومدیم هیشکی نبود. لئو، یعنی چی شده؟ نکنه اتفاقی براش افتاده؟
لئو سریع رفت سمت در پشتی، دستی به دستگیره کشید و نگاهی به حیاط انداخت. اون خوب میدونست داره چیکار میکنه، ولی با یه لحن نگران گفت:
لئو: من میرم یه دور توی حیاط بزنم، شاید بیرون باشه. تو همینجا بمون، اصلا نترس.
(در حالی که این آشوب توی خونه داشت راه میافتاد، کای هم یه جای دیگه بود. اون هم مثل بقیه، برای اینکه بتونه از خونه بزنه بیرون و به بهانهی کار و شرکت، از بقیه فاصله بگیره، از همهشون زده بود بیرون. هیچکس نمیدونست کای واقعا کجا رفته.)
همون موقع لیسالیا، که تا اون لحظه توی اتاقش بود و هدفون توی گوشش بود، با شنیدن صدای بلند جیانا، در اتاقش رو باز کرد و اومد بیرون. با تعجب نگاهی به خونه انداخت و دید که همهجا به هم ریختهست.
لیسالیا: چی شده؟ چرا انقدر همهچیز به هم ریختهست؟ هانا کجاست؟
لئو که داشت با خونسردی نقشهاش رو پیش میبرد، برگشت داخل و گفت:
لئو: نمیدونم لیسالیا، اومدیم دیدیم خونه اینطوری شده. هانا نیست !
همه توی شوک بودن و لئو، با اون نقاب نگرانش، داشت بهشون نگاه میکرد.
(از اون سمتت ریلا و نیلوا رفته بودن به کافی شاپ و گرم صحبت بودن.)
توی کافه، همه چیز خیلی آروم و معمولی بود. ریلا با بیحوصلگی داشت با قاشقش توی فنجون قهوهاش هم میزد. انگار یه چیزی داشت اذیتش میکرد.
ریلا: نیلوا، تو هم حس میکنی خونه این چند وقت خیلی ساکت شده؟ انگار یه جای کار میلنگه، نمیدونم چطوری بگم...
نیلوا که داشت با گوشیش ور میرفت، سرش رو بلند کرد و با تعجب به ریلا نگاه کرد.
نیلوا: چی داری میگی باز؟ اینقدر فکر و خیال نکن ! کای که همش سرش گرم کارای شرکته، لئو و جیانا هم که هستن، هانا و لیسالیا هم که توی خونهان. همهچی که عادیه، تو فقط زیادی استرس داری.
ریلا آهی کشید و به بیرون کافه خیره شد و گفت:
ریلا: شاید... ولی یه جوری نیستم. دلم یه کم شور میزنه. کاش جیسورا الان اینجا بود، همیشه با حرفاش حالم رو خوب میکرد. نمیدونم چرا امروز رفته پیادهروی، انگار دلتنگشم.
نیلوا شونهای بالا انداخت: بیخیال بابا، جیسورا هم تا چند دقیقه دیگه برمیگرده. قهوه ات رو بخور که سرد نشه، تازشم من که کنارتم.
ریلا یه خنده اروم کرد و گفت:
ریلا: اره راست میگی، ولی کای و جیسورا خیلی بهم میانا مگه نه؟
نیلوا: اره خیلی، لئو و جیانا هم بهم میان
ریلا: ارهاره
نیلوا یکم مکث کرد و رو به جیانا گفت:
نیلوا: ولی چرا کای انقدر یهویی اومد، منظورم اینه که چرا تاحالا جیسورا چیزی دربارش به ما نگفته بود؟؟
ریلا: نمیدونم...
ویو جیسورا: داشتم یکم پیاده روی میکردم و حس خوبی داشتم، ولی همش احساس میکردم که کای داره یه چیزی رو ازم مخفی میکنه، اون گردنبند، اون تماس رزیتا ولی اخه... اون دوستمه چرا انقدر بهش شکاک شدم؟
ادامه ی رمان رو میخوای؟ جوین بده
https://eitaa.com/joinchat/2495284951C69293fd8be
هدایت شده از ℒ
دیلی خاله رورالیسا برای بار دوم با آمار ۳۲۱ فیلتر شد و دوباره پر قدرت برگشته😝
بیا دیلی خاله رورالیسا تا آمار ۲۰۰ اد میکنه ✌️🏻
───ּ─ 𔘓 ─݀───
هرکیبیادبهشکاپکیکمیده🦦😝
https://eitaa.com/rora_lisaa 𐙚