رّوّحّ مّــ🌙نّ
مهر بان بودیم ولی خنجر زدند بر پشت ما
داس نامردی زدند بر دست و بر انگشت ما
برده اند مارا به چشمه و ندادند آب خوش
تیشه قهراست هنوز بر ریشه و بر خشت ما
تشنه لب هستیم کنار ساحل و دریای آب
وای، خشکانیده شد سبزه ، چمن بر دشت ما
دانه بسیار است ولی دانه درشت بسیار تر
آتش و داغ رفیق مانده هنوز بر شصت ما
بند کیفم را بدست دارد رفیق نا رفیق
عاشق انگشتری گردید، برید انگشت ما
ناله ، آرام ، تا عرش و سما گویا رسید
کی پریشانی و فقر پر می کشد از مشت ما
هدایت شده از - ضُـحیٰ .
+ چرا ناراحتی؟
- نمیدونم.
+ بیدلیل؟
- نه بابا یه عالمه دلیل هست، فقط مطمئن نیستم درحالحاضر کدومش باعث ناراحتیم شده :)
هیچ وقت با هیچ کس بیشتر از ظرفیتش
رفاقت نکن... شوخی نکن... درد و دل
نکن...
حرمتها شکسته میشن...