چشمهاش تنفر رو به رگام تزریق کرد
نمیدونم درک میکنی یا نه؟ چشاش معصومیت و ماندن را طلب میکرد اما دلش رفتن را!...
درنهایت رفت و حالا چشمانش جزعی از سنگ هستند و خودِ او؟ چیزی به یاد ندارد، نه میشناسد و خالی از احساس...
[برخلاف حرف هایش ، درگوشه ای از قلبش نوشته بود فقط یکبار دیگر در آغوشش بگیرم ، یک بار دیگه باهاش قهر کنم ، فقط یکبار دیگه..]