هدایت شده از لایا
دارم حرف میزنم ، غذا میخورم ، تلویزیون میبینم ، ظرف میشورم ، کتاب میخونم ..
یهو یه اشک غِل میخوره میاد پایین !
آدمیزاد دیگر دوست دارد دق کند گاه گاهی گوشه ای بنشیند و هق هق کند
با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
هی شکایت از خودش از خلق و از خالق کند :)
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
« سرم درد میکند و سرما خوردهام، فاقد از کوچکترین محتوا، رویِ مبل خستهتر از خود نشستهام. واقعاً
« سین شین کاف، سِودا شادی کرد.
تنها آرزویش شنیدن این جمله از بیبی خاتون بود، سودا نه تنها شادی نمیکرد، بلکه غمگین هم نبود.
یک مبهمِ به تمام معنا، هیچوقت نمیتوانستی بفهمی چه حالی دارد.
تنها آهنگی که گوش میداد، آهنگِ 'صدام که به سر آسمون کشیدِ' مرتضی پاشایی بود؛
نازدانهی بیبی بود و لقبش را سیسی گذاشته بود، بیبی تلاش میکرد مدرن بازی در بیاورد تا سِودا.. »
دوست دارم تو این داستانُ ادامه بدی < اگه وقتت تلف نمیشد > ، اونی که ادامه دادی اینجا قرار میگیره و یه عکس و یه قطعه چنگ طبقِ حس متنت تقدیمت میشه.