دوباره دِلم هوای خانمگل را کرده(((:
هعی ایکاش اینجا کنارم مینشست و
میگفت همینکه دیگه با غریبی سر سفره نمیشینی یعنی حالت بهتره(:
منم یه لبخند میزدم ُ زمزمه میکردم آره راست میگین
حالم بهتره انگار جای ِ خالی وجود نداره البته برای من اینگونه است اما فامیل های دور که میخواهم صدها سال نباشند رفتارشان توی ذوق میزند!
انگار اینطوری بهتره،قشنگتره ،تازه عادتم کردم
فقط گاهی با اینکه نمیخوام یه لبخند غمگین میشینه رو لبام ،
شاید مثل الان گه با دیدن این تصویر تنها فقط یک لبخند آنی و گذرا غمناک رو لبهایم ظاهر شد و بعد سریع تصمیم گرفت برای امتحان فردا خودش را آماده کند تا دیر نشده!
خلاصه که بله زندگی خو میگیرد به آنچه که میخواهیم باشد!
فقط شاید با کمی درد همراه باشد ،البته رها کردن ِمن اکثرا با میل و رغبت بوده ُ خوشایند ولی وقتی خوشایند نباشد شاید درد بیشتری را متحمل شوی!
هدایت شده از شـاید نویسنده:)
رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ.