دلمتنگِ آنها شده که در کتابخانه ،ریز بخندیمُ هیس کنیم و من بگویم یه لحظه چیزی نگویید میخواهم برایتان شعر بخوانمُ کلی بخندیم و سربهسرهم بگذاریم ُحالم بهتر شود و کمتر غم را به دلم راه بدهم ،به همین آسانی.
خوباست،آنها میدانند شعر چه بلایی بر سر من ِ غمگین ِبغض آلود میآورد و همراه اند
حتی اگر گاهی حوصله اش نباشد و اینگونه خوب است نه؟ گاهی شاید من خوب باشم و او نه پس من همراهی اش میکنم تا حالش بهتر شود !
[یادش بخیر زنگ مشاعره قبل کلاس جغرافیا طوری بودیم که انگار مصرف کردیم و هی میخندیدیم و حال ِ خود را به مسخره میگرفتیم]
میدانم دلم تنگ میشود، درحالی که تمام نشده ..
درحالی که شاید ادامه دارد اما الان دلم خیلی تنگ است !
#خط_خورده
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
:)
راستمیگوید خیلی وقت ها دلم میخواد تک تک ِ خیابان ها را بروم تا خاطره ها را مرور کنم؛اما این شهر خیلی وقت است آزارم میدهد .
از شما که خبری نیست ،
داشتم شعر میخوندم یهویی یادِ یکی از کانال هایی که دنبال میکنم افتادم و اینطوری بودم که اَی مغزِ کلک چجوری انقدر تو فکری و دست به کمر زدم ُ باهاش بحث کردم و آخرش صحبتام به اینجا ختم شد که چیکار کنم من با تو؟