دیدم و بغض کردم..
فهمیدم و جگرم پاره پاره شد
اه دخترم نگذاشتند پا به دنیا بگذاری
بخواب،ارام بخواب ،همه خوابند و تو
بیداری،قصه زندگی ات چه زود به
پایان رسید،رویایت نیمه تمام ماند..
لعنت بر جنگی که زورش به تو رسید
این جنگ دیگر جنگ نیست ،جنایتی
است به لبخند تو ،کدام دست میتواند
اینقدر سنگدل باشد که چشم دیدن خنده
های تورا ندارد؟ کدام جانی میتواند اینقدر
بی رحم باشد که آسمان را محروم کند از
صدای خنده هایت؟
تویی که در اتش سوختی و نیامده حماسه
ای همراه خود داشتی،حماسه ای که نا تمام
نمی ماند...
ارام بخواب جانم،فرزندان ایران بیدارند
بیدارِ بیدار،از هر زمانی بیدار تر ،آگاه تر
بخواب که خونت بیدارگر است..
فرشته ی کوچکم جان دادنت چونان
پرچمی سرخ در وجدان بشر افراشته
می ماند...
ننگ بر امریکای ملعون که آسمان کودکان
را به خاک و آتش سپرد
اصلا حال کردم واقعا از ته دلم امشب بهترین شبِ راهپیمایی بعد از سال جدید بود برام((((:
::::)
شبِ زیبایی بود اما عکس های زیبایی ندارم🕊🤍
الان به رسم هر سالِ بچه بودنام ،
باید کنارم میبودی..
تو اتاق تا نیمه شب پچ پچ میکردیم ُ میخندیدیم
وای یادش بخیر یادته؟ از چراغ خواب خوشت نمیومد و میگفتی فقط تو تاریکی خوابت میبره ،
وای ولی همون چراغ کمک میکرد نیمه شب بازی کنیم ((:
یادته چه صدا میزاشتیم روشون؟
تو عاشق بازی های اکشن مثل همیشه ولی نمیدونم چطور دستامو لاک میزدی و سر مدل لاک زدنت همیشه دعوا داشتیم وای یادته یه بار موهامو بافتی وای بهتره نگم که چطور بود ، وای موهامو هرکار میخواستی میکردی اخرشم که کوتاهشون میکردم باهام بد رفتار میکردی و تیکه مینداختی که مثلا پشیمون شم یا ناراحت ،نمیدونم ولی یادمه که همیشه یادم بود که انقدر منو دوست داری ناراحتم میکنی ،میدونی؟هیچوقت دوست نداشتی ابراز علاقه کنی!
گاها با دعوا میخوابیدیم ،گاها همو نگاه میکردیم ُ لبخند میزدیمُ دست همو میگرفتیم و میخوابیدیم ،
مخصوصا امشب که با چه ذوقی میخوابیدیم (:
وای الان که فکر میکنم از خاطرات تلخ و شیرین لبخند میزنم ،
اما الان من فقط تو تاریکی میخوابم نمیدونم تو دیگه چطور میخوابی...
حتی عادتات هم نمیدونم "
بیانصافی نیست پس چیه لعنتی(:
تاریکه از بین در اتاق نور میاد نمیزاره بخوایم ، الان باید دعوا میکردم که نبند ولی اگه بودی باید دعوا میکردیم که کی بلند شه درو ببنده !
خلاصه که خیلی وقته ندارمت و امسال سالِ آخر ِ سال ِ آخر مثلا تا رسیدن به آرزو هامون "
جالبه ولی تنهایی دارم میرم ،تنها؛
تا الان باید میساختیم، منکه نیمه کاره ساختم و ساختمونم داره میریزه تو چطور؟
یعنی تنها باید برم نه؟ تنها آره
یهو به خودم اومدم دیدم اِ تموم شد چه زود؟
خب دیگه نمیشه سرت غُر بزنم نه؟
البته خیلی وقته ندارمت
یعنی دیگه امسال باید یه آدم جدید بسازم نه؟
هم تو میدونی هم من که منظورم چیه..،رازه ؛
ولی میخواستم بگم تو نساختی دیدم توهم امسال سالِ آخره...
امید دارم ،امیدوارم
میشه امسال سالی باشه که خودمونو بسازیم و دوباره همو ببینیم ؟ برگردیم ۹ سالگیم؟
آره میشه برگردیم و ببینیم شُد؟ساختیم؟
محکم کنارهم بمونیم ُ راه ِ نیم ساخته اول کار رو با پشتوانه هم مطابق قرارمون بسازیم؟