ر࣫͝وناک𐙚ִִ
بیا پیوی ببینم دردت بجونم کی مبینای من و دوباره اذیت کردههه
میمیرم براتااا..😭💗
داشتم فکر میکردم که دیگه بسه،خودتو جمع کن!
همینهم شد نیت کردم و قربه الی الله گفتم،
روسریم ُ محکم و سفت بستم که اذیت و درگیرم نکنه ..
خاله ام که منُ دید چی گفت؟گفت خوب کردی اینطور بستی چرا انقدر روسریتو تا روی چشمات میاری؟((((:بماند.
امروز بر خلاف شب های دیگه حس کردم ...
فهمیدم عکس گرفتن برای من نیست ،
میشینم روایتمُ تو دفترم مینویسم"
با چشام با تمام وجودم اطراف رو لمس میکنم ،حس عجیبیه...
شاید دیگه یکیدوتا عکس بگیرم .
امشب زود تموم شد ولی من جوابمو از خودش گرفتم (:
داشتیم شعار میدادیم شعار های قشنگ و از ته جون ِ این روزها...
یک خانمی رو بهم وایستاده بود و چند دقیقه ای منو نگاه کرد ،
یهو یه دستبند آورد و تن دستم بست"
و من فقط بغض بودم همونطور که الان چشام اشکیه '
دیگه جوابمو گرفتم بین اینهمه آدم به منم نگاه میکنی؟(:
میدونی چقدر بغضی ام و دارم گریه میکنم؟
بعدش بازم برگشتم ُ با یه حس عجیبی تشکر کردم و اون خانم جوری با محبت نگاه کرد و با دستاش صورتمو گرفت ُ فشار داد ،مطمئنم هیچوقت یادم نمیره..
آخه لبخند اون خانم چقدر از ته دل بود ؟
چشام میسوزه ،این چشما هم یک لحظه آروم نمیگیرن!