نه چَشماش آبی بود، نه موهاش شَبیه موج
ولی نِمیدو چرا هَر وقت می رَم دَریا
یادِت می اُفتَم...
تنهایی و غم غربت در جانش چنگ انداخت، غربتی که در میان شهر آشنا گریبانش را گرفته بود. چقدر انسان تنهاست. مثل پر کاه در هوای طوفانی.
هدایت شده از نُـــجــــstarsــــــوم
گاهینمیدانیازدستدادهاییاازدسترفتهای . .