eitaa logo
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
452 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
914 ویدیو
13 فایل
آنچه‌ که‌ در دلت‌ پنهان‌ می‌کنی‌ در چشمانت‌ آشکار می‌شود. -مولا علی.
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ر࣫͝وناک𐙚ִִ
سوگند به شب! هنگامی که [برای رسیدنِ سحر] روی بر می‌تابد. سوره مدثر، آیه ۳۳.
هدایت شده از لایا
میدونم.. اما خب میشه 5 تا مهمون دعوت کنم به محان؟ به صرف عصرونه و شنیدن پادکست و شعر؟ @mahaanam :) بچه ها؟
کربلا در کربلا می‌ماند اگر زینب نبود.
هدایت شده از داشتن.
میشه لطفا واسه یکی که مشکوک به سرطانه دعا کنین ؟
اکنون کجاست؟ چه می‌کند؟ کسی که فراموشش کرده‌ام.
حمید مصدق : تو به من خندیدی و نمی‌دانستی ، من به چه دلهره از باغچه‌ی‌ همسایه ، سیب را دزدیدم . باغبان از پیِ من تند دوید . سیب را دست تو دید . غضب آلود به من کرد نگاه ؛ سیبِ دندان زده از دست تو افتاد به خاک . و تو رفتی و هنوز ، سال‌هاست که درِ گوش من آرام آرام ، خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم . و من اندیشه کنان غرق در این پندارم ، که چرا باغچه‌ی کوچک ما سیب نداشت !
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
حمید مصدق : تو به من خندیدی و نمی‌دانستی ، من به چه دلهره از باغچه‌ی‌ همسایه ، سیب را دزدیدم . با
فروغ فرخ‌زاد : من به تو خندیدم ، چون که می دانستم ، تو به چه دلهره از باغچه همسایه ، سیب را دزدیدی . پدرم از پی تو تند دوید . وَ نمی دانستی باغبان باغچه‌ی‌ همسایه ، پدر پیر من است . من به تو خندیدم ؛ تا که با خنده تو ، پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم . بغض چشمان تو لیک ، لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک . دل من گفت : برو . چون نمی خواست ، به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را . و من رفتم و هنوز ، سال‌هاست که در ذهن من آرام آرام ، حیرت و بغض تو تکرار کنان ، می دهد آزارم . و من اندیشه کنان غرق در این پندارم . که چه می شد اگر باغچه‌ی خانه ما سیب نداشت !
هدایت شده از ܭߊ‌ܦ̇ܣ‌ِܝ݆ߺࡅ߭ߊ‌ܘ
-🪐
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
فروغ فرخ‌زاد : من به تو خندیدم ، چون که می دانستم ، تو به چه دلهره از باغچه همسایه ، سیب را دزدید
مسعود قلیمرادی : او به تو خندید و تو نمی‌دانستی ، این که او می داند ، تو به چه دلهره از باغچه همسایه ، سیب را دزدیدی . از پی‌اَت تند دویدم ؛ سیب را دست دخترکم من دیدم ؛ غضب‌آلود نگاهت کردم ؛ بر دلت بغض دوید ؛ بغض ِ چشمت را دید ؛ دل و دستش لرزید ؛ سیب دندان زده از دستِ دل افتاد به خاک و در آن دم فهمیدم ، آنچه تو دزدیدی سیب نبود ؛ دل ِ دُردانه من بود که افتاد به خاک . ناگهان رفت و هنوز ، سال‌هاست که در چشم من آرام آرام ، هجر تلخ دل و دلدار تکرار کنان ، می‌دهد آزارم . چهره زرد و حزینِ دخترِ من هر دم ، می‌دهد دشنامَم . کاش آن‌روز در آن باغ نبودم هرگز . و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که خدای عالم ، ز چه رو در همه‌ی‌ باغچه‌ها سیب نکاشت ؟