هدایت شده از لایا
جاناا گفتم غم دارمااا نگو غمت سراید
البته جانا با این قرصا که این دکتر دیوونهِ داده شایدم غمت سراید
عه عه چی میگم جانای من؟
این ادما گیر دادن که عشقم باید بهت تموم بشه مگه الکیه؟
جاناااا صدای تو خوب است بگو برایمان دو چای بیارن تا برات
بگم از روی های گرم نگاهت:)
بیا تا بگم جانا غمت نمیره از دل من:)
https://eitaa.com/runak2 برای:
ر࣫͝وناک𐙚ִִ
-
دست هایش میلرزید.
از سرما نه، از ترس و وحشت هم نه
انها به خاطر تنش هایی که به او وارد شده بود میلرزیدند:).
دست هایش را مقابل صورتِ خیس از اشکش گرفت.
و ماتم زده به آن نگاه کرد.
عصبانی بود.
قلب و مغزش دعوایی راه انداخته بودند که مملو از آسیب بود.
آسیب هایی برای او
هرچه فریاد میزد و تقلا میکرد این چنگ پایان نمیگرفت؛
به میز کنار تختش چشم دوخت و بی اراده قاب عکس روی میز را به زمین کوبید:).
شیشه های قاب همانند قلبش تکه تکه شده و بر روی زمین متلاشی شدند.
نگاهش روی عکس داخل قاب ثابت ماند.
"او" بود...
دلش به اندازه ی تمام دنیا تنگ بود.
از جایش برخاست.
با قدم های لرزان به سمت قاب رفت و به شیشه ها اجازه داد که تنش را پاره پاره کنند:).
عکس را چنگ زد.
{عکس و شیشه های روی آن را}
تصویر مملو از خون شد.
از روی زمین بلند شد و به سمت دیوار دویید
مشت هایش را پی در پی بر روی دیوار زد.
صدای زجه هایش تمام خانه را در بر گرفته بود؛
که ناگهان خانه مملو از سکوت شد و تن بیجانش بر روی شیشه ها افتاد:).
#برگرفتهازافکارخطرناکمغزم
#یک