یالطیف
«هنوز هم خورشید میتابد»
هنوز آفتاب نزده بود.گیوههای کرم رنگش را پوشیده ،نپوشیده به پا کرد.
دستی میان حوض حیاط انداخت و جرعهای آب نوشید.
مشتی دیگر به سر و رویش زد تا چشمان خواب آلودش باز شود.
برای اطمینان بار دیگر دست در جیب قبایش برد تا از آوردن کلید حجره مطمئن شود.
قبای راه راه قهوهای رنگش چنان گرم بود که سوز هوای صبحگاهی را بگیرد.
زیر لب بسمالهی گفت و کوچههای باریک پیچ در پیچ را به دو طی کرد.
باید قبل از رسیدن اوستا درِ حجره را باز و آب و جارو میکرد.
خوب میدانست اوستا رحیم به سر وقت آمدن حساس است.
بوی نم خاک که بلند شد، آفتاب از سوراخ سقف گنبدی شکل به بازارچه راه پیدا کرده بود.
کمکم صدای باز شدن حجرهها شنیده میشد.
صدای خشخش جارو میان سلام و علیک حجره داران شنیده میشد.
میز چوبی کار را وسط حجره گذاشت، ابزارها را از میان خورجینکهای آویزان به دیوار کاهگلی حجره بیرون آورد و کنار میز کار گذاشت.
روپوش چرمی مشکیاش را پوشید، و پشت میز کارش مشغول انجام سفارشات شد.
صدای کفشهای اوستا رحیم را خوب میشناخت. پاتند کرد سمت پستو تا سفره چاشت را آماده کند.
بوی نان تازه حجره را پر کرد.
سرش را از پستو بیرون آورد.
_سلام اوستا!صبح بخیر.
گل کوچک سرخ را درون قوری انداخت و بیرون رفت.
_سلام علیکم، صبح شما هم بخیر، الحمدلله امروز هم چشم باز کردیم.
اوستا رحیم روپوش چرمیاش را تن کرد و روبه قبله سلامی داد.
عادت هر روزش بود، قبل از کار کردن.
پشت میز نشست.
_الهی به امید تو.
پسر جان سفارشات دیروز را بیارور.
لحظهای بعد هر دو مشغول کار شدند.
صدای قلقل سماور ذغالی میان چکشهای پی در پی که روی کفشها مینشست گم شده بود.
بازار گرم کار شده بود.
و مردم هم برای خرید حسابی سرشان را شلوغ کرده بودند.
صدای درشکهای بازارچه را تقریبا ساکت کرد.
درشکهچی داد زد:
_وایسا حیون...
اوستا رحیم سرش را بالا گرفت.
شاگرد نگاهی به اوستا و سپس نگاهی به فرد به ظاهر حسابی که با کمک غلامانش سعی داشت از درشکه پیاده شود انداخت.
اوستا سر به زیر مشغول کار خودش شد.
_چرا به احترام آقا بلند نمیشوید.
اوستا نیم نگاهی به غلام انداخت و دوباره مشغول کار خودش شد.
غلام دوباره گفت:
_ یک کفش مناسب و در خور ایشان برایشان درست کن.
اوستا نخ و سوزن به دست گرفت و مشغول دوختن شد.
غلام کلافه دستی به کلاهش کشید :
_مگه کری کفاش! نشنیدی چه گفتم؟
اوستا روبه شاگرد کرد و گفت:
_پسر جان برو اندازه پایشان را بگیر.
شاگرد از پشت میز بلند شد.دفتر و قلم را برداشت.
مرد هیکل درشتش را روی چهارپایه کنار حجره نشاند.
دستی به عبای مخمل مشکی زربافش کشید و پاهایش را درست کنار صورت شاگرد گرفت.
اوستا تمام حرکاتش را زیر نظر داشت.
شاگرد به ناچار درخواست کرد تا پایش را قدری پایین تر بیاورد تا بتواند نقشش را بکشد.
نقش که تمام شد، دفتر را روی طاقچه قرار داد.
غلام عصبی غرید:
_چه میکنی پسرک!
مگر نمیبینی، منتظریم برای ساخت کفش.
اوستا که تا الان زیر لب ذکر میگفت، خیره به مرد لم داده به چهارپایه گفت:
کفشتان چند روز دیگر آماده میشود. بهتر است بروید و در خانه استراحت کنید.