💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بازمانده☠ #قسمت12🎬 مامورِ زن، دست و پا می‌زد و سعی می‌کرد پارچه‌ی سفیدی که صورتش را پوشانده بود، ک
🎬 انگار توهم زده‌ام. انتظارم برای رد شدن ماشین از این جاده‌، خوش خیالی‌ست! فکر اینکه هوا تاریک شود و من هنوز وسط این جهنم دره گیر کرده باشم، تمام تنم را به لرزه می‌اندازد. کف دستم را تکیه‌گاه تنم می‌کنم و بلند می‌شوم. دستم را روی شلوارم می‌کشم و خاک‌اش را در هوا می‌تکانم. می‌خواهم قدمی بردارم که دوباره صدایی توجهم را جلب می‌کند. این‌بار مطمئنم که اشتباه نشنیده‌ام. صدا صدای بوق اتوبوس است. بعد از چندبار بی‌هدف چرخاندن سرم، نگاهم به سمت تپه‌هایی که کنار هم ردیف شده بودند می‌رود. صدا، درست از پشت همان‌جا بود. امید زیر پوستم جوانه می‌زند! با لبخندی که نمی‌دانم کی روی لبم نشست، شروع به دویدن می‌کنم. با هر جان کندنی بود خودم را به بالای تپه می‌رسانم. با دیدن صحنه روبرو از خوشحالی جیغی می‌کشم و با احتیاط از تپه پایین می‌روم. باورم نمی‌شود به همین سرعت جاده‌ی اصلی را پیدا کرده باشم. با احتیاط از جاده عبور می‌کنم و خودم را به مجتمع بین راهی می‌رسانم. اتوبوس‌ها یکی یکی به موازات هم پارک شده بودند و فضای اطرافشان، پر بود از مسافرانی که منتظر حرکت بودند. -بیست دقیقه توقف! فقط بیست دقیقه! از کنار مرد گذر می‌کنم و از پله‌ها بالا می‌روم. نگاهم به نوشته‌ی بالای در می‌خورد که از فرط تابش نور، رنگ و رویش پریده بود و جملاتش از بین گرد و غباری که رویش نشسته بود، به سختی خوانده می‌شد. "رستوران، صنایع دستی، بازارچه، سرویس بهداشتی" وارد مجتمع می‌شوم. یک لحظه گرمای فضای داخل با سرمای صورتم تلاقی می‌کند و بدنم مورمور می‌شود. صدای آهنگ ملایمی در فضا پخش می‌شد. با بویی که زیر دماغم می‌پیچد، نگاهم به سمت مردی که به طرفم می‌آمد کشیده می‌شود.کاغذ را جلویم می‌گیرد. -بفرمایید خانم. گرمی فقط ۱۵ تومن! بی توجه به حرفش می‌پرسم: -ببخشید اینجا دقیقا کجاست؟ چقدر با تهران فاصله داره. مرد کمی فکر می‌کند: -دقیق نمی‌دونم، ولی گمونم یه ۱۵، ۲۰ کیلومتری راه باشه تا اونجا. -اگه عطر نمی‌خواید، بفرمایید غذا اماده‌ست. دستش را به سمت محوطه‌ای که گوشه‌ی سالن چیده شده بود دراز می‌کند. صندلی های سیاه و قرمزی که دور تادور میزهای مشکی چیده شده بود و مردی که پشت باجه‌، پشت سر هم سفارش می‌گرفت و فاکتور می‌کرد. یک لحظه دلم ضعف می‌رود. گیریم این یک قلم را بتوانم حل کنم؛ با کدام پول به تهران برگردم؟! با چیزی که یادم می‌آید، نگاهم روی زنی که ساک به دست، کنار بوفه ایستاده بود ثابت می‌ماند. فاصله‌‌ی بینمان را با چند قدم پر می‌کنم. -سلام خانم! ببخشید می‌تونم با تلفنتون یه زنگ بزنم؟ زن کمی خیره‌ام می‌شود و بعد رو می‌کند به پسربچه‌‌ای که کنارش ایستاده بود. تلفن را از دستش می‌کشد: -وِللَ بو بِصاحابی!کُور اولدون اوقدر سَحردَن باشین گوشودادی، اه! (( ول‌کن این بی‌صاحابو! کور شدی از بس یه سره از صبح سرت تو گوشیه، اه!)) سرش را به سمتم می‌چرخاند و لبخند شیرینی جای اخمش می‌نشاند. گوشی را به سمتم می‌گیرد: -ببخشید خانِم شرمندَه! از دیشب تو راهیم، این بچه‌هم دیوونم چرده، نمی‌ذاره دو دَیقَه گوشیم دستم باشه چه! لهجه‌اش شیرین است! لبخند بی‌جانی تحویلش می‌دهم و گوشی را می‌گیرم. می‌خواهم شماره مادرم را بگیرم، اما یک لحظه حرف سرباز یادم می‌آید. بی‌خیال می‌شوم و سعی می‌کنم در پستوهای ذهنم شماره‌ی دیگری پیدا کنم. -آها بهاره! زن چپ‌چپ نگاهم می‌کند: -چیزی گفتید خانِم؟ احتمالا با صدای بلند فکر کرده بودم: -نه هیچی، یعنی دوستمو میگم، اسمش بهاره‌است! فقط شماره‌ی آخرشو نمی‌دونم یک بود یا سه. هرچقدر بیشتر فکر می‌کردم، انگار بیشتر شک می‌کردم که شاید هیچکدام از این دو نباشد! -ایَ می‌خوای دوتاشِ امتحان کُن! -ایرادی نداره؟ -نه. ایشکالیش چیه؟! آرام روی شانه‌ام می‌زند و ریز می‌خندد: -از شوما چه پنهون بهم مُکالمه نامحدود دادن، منم چند روزه این چَشممو می‌بندم، هی این دفترچَه تیلیفونو باز می‌کنم یَکی‌یَکی زنگ می‌زنم. اصلا یِچَم دیگه پیش برم به فامیلایی چه رفتن تو گور می‌رسم. با خنده‌‌ای که می‌کند باعث می‌شود گوشه‌ی لبم کش بیاید! اولین شماره را می‌گیرم. چند لحظه بوق می‌خورد و بعد صدای مردانه‌ای توی گوشم می‌پیچد...! ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344