سلام اون داستانو خوندم که طرف فامیلشون بچه شا جا گذاشت خونشون یاد خاطره ی خنده دارخودمون افتادم تابستون پارسال بود باشوهرم تصمیم گرفتیم بریم خونه ی عموش خلاصه موقع رفتن از خونه مادرم که محله شون یکی هست با عمو خواستیم آماده بشیم که من به زن داداشم که دختر عموی میزبان میشد تعارف کردم که تو هم بیا خونه پسر عموت هست و ازاین حرفا که تودیگه دعوت نمیخای اونم قبول کرد وهول هولکی رفت پوشید که باهامون بیاد مارفتیم نشستیم شام هم خوردیم داشتیم ظرفارو میشستیم که شوهرم جوگیر شد که آماده بشید بریم حالاما😰😰😰😰😯😯😯گفتیم که اینجوری زشته حالا میگن منتظر بودن شام بخورن و فرارکنن کلی باهاش چونه زدم که یکم دیگه میریم حالا من داشتم خودما جمع جور میکردم واون هی میگفت داداشم تو شهره میخاد بیاد دنبالمون باعجله رفت طرف در وهرچی عموه گفت خودم میبرمتون انگار گوشش بدهکار نبود که دیدم زن عمو هی میگفت میوه هم که نخوردین ورفت میوه بذاره توبشقاب که توماشین بخوریم خلاصه من دست وپامو گم کردم ی مهمون دیگه هم اونجا بود که شوهرمرفت بچه زن داداشم رو که خواب بود برداشتو الفرار منم از خجالت که میوه هارو نده دستم جیم زدم توکوچه وکلی خجالت کشیدم 😤😤😟😟😟😰😰😰😰😰😰خلاصه تا کوچه را اومدم پایین هی غر زدم که آبرومونا بردی نهایتا تاکسی میگرفتیم میرفتیم دیگه حالا کفشای بچم که یک وخورده سالش بود دستم وهی توکوچه داعوا کردیم که برادرش رسید نشستیم تو ماشین ومن انقدر عصبی بودم که حواسم به بچم نبود کیف زنداداشم دست من بود که گوشیه همسرم زنگ خورد 📱📱📱عموی شوهرم بود گفت ببین هیچی جانذاشتین اونم پرسید چیزی جاگذاشتین؟؟؟زن داداشم گفت گوشی منه گوشیه منه بگو سفیده؟؟اونم گفت آره سفیده😃😃😃😃😃بیاببریدش ما دورزدیمو برگشتیم دم در زن داداشم پیاده شد که گوشیا بگیره منم تو کیف نگاه کردم گفتم اینکه گوشیش اینجاس پس چی مونده😒😒دیدم بچه م که خواب بوده را گذاشتیمو رفتیم ا ونم که گفت سفیده منظورش لباس بچه بود😂😂😂😂😂😂😂😂😂خلاصه من که دیدم بچه از هولمون جامونده همونجا توماشین باکفشای بچه میزدم شوهرمو که آبرومونابردی .حالا اونا تودر وایسادن ریسه میرن😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆😆زن داداشم خشکش زده بود😶😶و شوهرم واسه اینکه کم نیاره گیرکرده بود که تقصییر توئه که حواست جمع نیست.خلاصه توماشین من خیس عرق شدم ودعوامون شد که برادرشوهرم تصمیم گرفت مارونیاره خونه وتو همون محله مادو برد خونه مادرم و من کلی عصبانی شدم که باهات نمیام خودت برو خونه بلاخره بعداز کلی ودری وری به شوهرم و برادرش رفتیم خونه تاسه روز عرق کردم از خجالت وبعد سه روز که با زن داداشم رسیدیم به همدیگه باز تا سه روز ریسه میرفتیم که چطور ازخجالتون متوجه نشدیم بچه به این بزرگی راندیدیم.کلی خجالت کشیدیم وتا همین هفته ی قبل خونه عمو آفتابی نشدیم.امیدوارم خشتون اومده باشه •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈• @Adamvhava •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•