برای سقوط از بزرگی یک اشتباه ریز کافی است اما داستان: سيد محمد حسين مي گفت به ملاقاتي رفيقِ شفيقمِ كه به اهل البيت علاقه زيادي داشت و هر شب جمعه از كاظمين به نجف اشرف مي آمد، مي رفتم كه در بين راه به خيار فروشي رسيدم كه فرياد مي زد خيار ، خياري. پسرم كه مرا همراهي مي كرد و مشكل مزاجي داشت ، سر به ناسازگاري گذاشت و حاضر به نخوردن خيار نبود و دائماً مي گفت خيار مي خواهم. براي ساكت شدن او به پشتِ دستش زدم به هر سختي كه بود به منزل رفيقم رسيدم و در نزدش نشستم. او پس از احوال پرسي به من گفت: امروز كه از نجف بسوي كاظمين در حركت بودم ، متوجه شدم ممكن است انساني از طبقهِ دهم عِمارتي بواسطه مختصر غِفلتي به پايين سقوط كند. فهميدم كه منظورش كتك كاري فرزندم در بين راه بوده است. https://eitaa.com/Alipirnia1